باید آگاه شد، باید آگاه کرد

عباس منصوران

«بحران» به‌خودی خود می‌تواند به رشد و بالندگی پدیده‌های زنده یاری رساند. به این معنا که با سازماندهی  تمامی نیرو و راه‌کارهای خویش به مقاومت، آماده سازی و چیره شدن بر شرایط پیش آمده می‌پردازد. بحران، یک هشدار است، همانند تب و درد که فرد را به چاره جویی وا می‌دارد. در این فرایند است که ‌در واکنش به نارسایی‌ها و نیز سرچشمه‌‌های نهفته و بالقوه موجود و نیز آشکار خویش پی‌ می‌بریم،‌ نیروی مقابل را می‌شناسیم و در یک میدان و کارزار عملی، مادیت خویش و آن سوی دیگر را در می‌یابیم. در اینجا،  در یک مبارزه برای مرگ و زندگی، اسارت یا آزادی، با تجدید قوا به نقد خویش و نقد نیروی مهاجمی که برای غلبه بر او برآمده است می پردازد . از سویی بحران گاهی می‌‌تواند یک پدیده‌ی دارای کنش و واکنش را در شرایط تاریخی و بیولوژیکی ویژ‌ه‌ای از پای درآورد. تا آنجا که به موضوع این نوشته یعنی«بحران جنبش کارگری» باز می‌گردد، با عزیمت از روشمندی  دیالکتیکی ماتریالیسم تاریخی، به طبقه‌ای می‌پردازیم که در جهان انسانی و کنونی، وجه یا سوی اصلی مناسباتی‌ست که ساختار تولیدی، توزیعی و هستی اقتصادی جامعه‌ی بشری و زندگانی مردمان را در این کره خاکی  رقم می‌زند. «نهاد» سرمایه یا «تز»، بنا به‌تعریف دیالکتیکی آن، رویاروی ِ«بَرنهاد» یا «آنتی‌تزی» می‌باشد که ساختار و پویه‌ای(دینامیزمی)‌ شگفت انگیز دارد. این ویژگی در هیچ پدیده‌ی زمینی دیگری نیست. نیروی کار این طبقه، ارزش آفرین ِ شگفت انگیز و یکه‌ای است که با مناسبات سرمایه‌داری به شکل کالا درآمده است. انسان کارگر دارای کالای نیروی کار، در دمادم شیپور لیبرالیسم یا «آزادی» انقلاب‌های سرمایه‌داری از پیشه‌وری و  رعیتی و بردگی «رها»‌شد تا خود را در هر بازار خرید و فروش جسم و جان «آزادانه» به فروش برساند. خریداران، آنانی بودند که انباشتی اولیه و لازم برای خرید نیروی کار و  برای سود افزایی داشتند. نیروی کار، بنابراین به عنوان سرمایه‌ی زنده، سرمایه‌های مرده را ارزش بخشید. این کالای تولیدی، در بازار می‌توانست دارای دو ارزش دوگانه‌ی مصرف و ارزش(مبادله) باشد. سرمایه با مصرف نیروی کاری که هنوز بهایش پرداخت نشده، اکنون دو ارزش را از گرده‌ی کارگر می‌کشانید. کالای تولیدی مورد درخواست و تقاضا در بازار، فراتر از سرمایه ‌اولیه و مزدی است که در پایان هفته یا ماه می‌بایست به کارگر پرداخت شود. این ارزش افزوده، تنها از نیروی کاری بر می‌خیزد که در بازار کالایی به زنجیر سرمایه بسته شده، با بخش بیشتر روز- کار ِ رایگان، همانند برده‌ به ارزش افزوده و سود سرمایه جان می‌بخشد. دارنده‌ی نیروی کار، می‌بایستی در این روندِ ازخود- بیگانه سازِ‌ انسان، از خویش و از هستی بیگانه  و از آگاهی طبقاتی خویش دور مانده و ناکام بماند تا چرخه‌ی بردگی پایدار ماند. پرسش اینجاست:

 

تقدیر یا دترمینیسم تاریخی؟

آیا این چرخه‌ی شوم، ‌آنگونه که دین و دیگر دستگاه‌های رهبری و ایدئولوژیک و تبلیغی و ترویجی سرمایه‌ به گوش‌ها می‌‌خوانند تقدیری الهی و آسمانی‌ست و سرنوشت بشر چنین رقم زده شده است؟

اگر پاسخ آری می‌باشد و به سرنوشت و این بیهودگی‌ها باورمندیم که بایستی رقم زننده‌ی چنین سرنوشتی را مخوف‌ترین ستمگران و پشتیبان برده‌داران و فئودال‌‌ها و سرمایه‌داران و در یک کلام پشتیبان آپارتهاید طبقاتی نامید. اگر پاسخ منفی می‌باشد، و به این موهومات و جعلیات و جهلیات بی‌باوریم، پس به این یقین باید باشیم که نیروی کار از آنجا که دگرگون خواه و سوی دیگر تضاد آشتی ناپذیر«تز»-«آنتی‌تز» است، پس این معادله با قانونمندی دیالکتیکی به «سنتز» خود رهایی خواهد رسید. همانگونه که برده همچنان برده نماند و «سِرو» یا رعیت زمین همچنان  پا به‌پای گاو و گاو آهن، یوغ برگردن نماند. طبقه کارگر برای خودرهایی، برای نخستین بار در تاریخ هستی انسان،‌یگانه طبقه‌ای است که عامل از خودبیگانگی و فلاکت و جنگ و نابرابری را نفی دیالکتیکی می‌کند، به همین سبب، طبقه‌‌ای انقلابی و آزادیبخش‌ می‌‌باشد. این طبقه با رفع و دفع وجه میرنده و واپس‌‌گرا و تثبیت‌گرای تضاد، یعنی سرمایه و لغو مالکیت خصوصی به سان ریشه‌ی ‌تمامی بردگی‌ها و جنگ‌های تاریخ، تولید و توزیع را انسانی می‌گرداند. در آن مناسبات،‌نیروی کار دیگر کالا نیست، و کار و تولید نه برای کسب سود، بلکه برای برآوردن نیاز شکوفایی انسان و طبیعت و آسایش همه‌گان، به توزیع برابر و برنامه ریزی، سامان می‌گیرد. یعنی به جایی که در آنجا کار، آگاهی هدفمند است و دیگر وسیله‌ی زندگی بخور و نیست. تولید مادی و نظری و علمی به‌سان سه عنصر سازای هارمونی انسان و طبیعت خوی و روند جامعه‌ی انسانی می گردد .

 

 

دیالکتیک نفی در نفی

در دو سوی وجه طبقاتی تولید در مناسبات سرمایه‌داری، «سرمایه» نهاد تثبیت طلب است. این نیرو، به کمک ابزار طبقاتی و فرمانروایی خویش یعنی دولت‌ها با مجموعه‌ی ارتش، سپاه، زندان‌ها، مجلس و پارلمان،‌ اتحادیه‌های زرد و دیگر تشکل‌ها و اداره‌های فاسد خود می‌تواند در «دمکرات‌ترین کشورها» به حاکمیت استبداد طبقاتی سرمایه ادامه دهد. سرمایه با گله‌ی کادرهای سیاسی، نظری، «روشنفکران» و آکادمسین‌ها و رسانه‌های تبلیغاتی خویش در ماندگاری مناسبات موجود،‌ در سازش بین کار- سرمایه تلاش می‌ورزد. سوی دیگر تضاد (نهاد دگرگون خواه‌ نیروی کار) پیوسته از همان آغاز این مناسبات که در اروپا و به ویژه از آن هنگام که در انگلستان نشو و نما گرفت، برای حقوق خویش و تمامی انسان‌ها در مبارزه بوده است. به ویژه در این چهار سده‌ی گذشته از عمر سرمایه‌داری، نزدیک به‌تمامی حقوق انسانی مردمان روی زمین دستاورد مبارزاتی و رزم و خون این طبقه‌ی انقلابی و همراهان جنبش کارگری - سوسیالیستی بوده است. از ۸ ساعت کار گرفته تا بیمه‌های بیکاری،  بازنشستگی، حق رای همه‌گانی و همانند آنها. روز جهانی زنان(۸ مارس)، روز جهانی کارگر(روز اول ماه می)، حقوق کودک، حق تشکل و حق اعتصاب، ۱۸۵ پیمان نامه‌ی سازمان جهانی کار که پیوسته در سال‌های اخیر از سوی سرمایه‌های جهانی یکی در پی دیگری مورد دستبرد قرار گرفته و بورژوازی در تلاش باز پس گرفتن آنهاست،‌ نمونه‌‌هایی از دستاوردهای پر هزینه‌ی جنبش کارگری- سوسیالیستی بوده‌اند.

 

با این پیش زمینه، به گفتمان بحران جنبش کارگری و به برداشت خویش از« بحران»  باز می‌گردیم. بحران در یک ارگانیسم زنده رخدادی طبیعی و زنگی بخش است. همانگونه که تب در انسان، همانگونه که لحظه ‌زایش کودک از مادر در بحرانی ژرف نوزاد از یک حالت آرام و هارمونیک، از دمایی مناسب و بی دغدغه، ناگهان در شوک به دنیایی سرشار از دلهره، سرد، خونین و پر شر و شور پرتاب می‌شود. دورانی دشوار که نوزاد بدون گذار از این بحران نمی‌تواند زنده بماند و به رشد و تکامل پای بگذارد. دوران پدیداری زمین و نخستین ارگانیسم زنده تا پدیداری طبقه کارگر را اگر مرور کنیم، طبقه کارگر در این فرایند، نسبت به درازای عمر انسان، پدیده‌ای نوین و بالنده‌ای است . طبقه ‌کارگر با زایش در مناسبات پیشین و پای گذاردن در این دنیای ناروا و نابرابر سرمایه‌داری می‌بایستی بحران‌ها را از سر به‌در کند، انقلاب و آزمون کمون پاریس را تجربه نماید، انقلاب اکتبر در روسیه را و جنبش و قیام‌های اسپارتاکیست‌ها به رهبری روزا لوگزامبورگ‌ها و لیبکنشت‌ها را از سر بگذراند،‌ در اروپا و آمریکا و دیگر قاره‌‌ها به تبادل تجربه و اندیشه بپردازد و در پیکارهای طبقاتی با آزمون و خطا به زمین بخورد، از زمین نیرو گیرد و برخیزد تا نبرد نهایی و سر انجامین فرا رسد.

 با پدیداری این طبقه،‌ به‌سان یک نیروی مادی،‌ فلسفه ماتریالیسم دیالکتیک، ‌کمونیسم،‌ یا دانش مبارزه طبقاتی کارگران، از سوی مارکس و انگلس کشف می‌شود. چکیده‌ی اندیشه‌های فلسفی و تکامل آنها از آغاز پیدایش انسان که سده‌ی نوزده، سده‌ی شکوفایی و غوغای غول‌های ‌فلسفه و خرد بود، این تبلور نظری می‌بایستی همانند نیروی الکتریسته که از سوی ادیسون، فلسفه‌ ماتریالیستی تاریخی پرولتاریا به وسیله فیلسوفان بزرگ انسان به بشر ارائه می‌گردید. این فلسفه، آن نیروی معنویی بود که به بیان مارکس، مادّیت خود را در طبقه کارگر می یافت و از همین روی  بر بستر مادی طبقه‌ای جهانی پایگاه و خاستگاه  می‌یابد. این فلسفه با همین منطق مادی نیز،‌ دگرگونی جهان را به دوش دارد. از همین روی، این فلسفه آخرین دستاورد تاریخ اندیشه‌مندی انسان است. جمع بست تمامی اندیشه‌های فلسفی از پیشا-تاریخ، فلسفه یونان باستان تا اکنون، هرگز نمی‌تواند دچار بحران شکست گردد، بلکه اگر به بحرانی رویاروی می‌گردد، تب و تابی است همانند زایش و بازنگری و نقد و کشف خویش تا به نقد نهایی مناسبات موجود،‌ نقد دیالکتیکی مناسبات  به نفی نفی و طبقه و فلسفه خویش نیز دست یابد.

 

 جابجایی‌‌های صنایع و طبقه کارگر

در سده‌ی ۱۸ میلادی با پدیداری صنعت بافندگی و فراگیری آن در پی انقلاب صنعتی رشد خودکارسازی ماشین‌های تولید بحرانی پدید آمد که میلیون‌ها کارگر به ارتش ذخیره‌ی کارگری پرتاب شدند. کارگران به ماشین‌‌ها یورش آوردند، زیرا که فلاکت خویش را در کارکرد این رقیبان بی‌روح و بی‌جان می‌دیدند. با فراگیری صنعت خودرو سازی در سده‌ی ۱۹ و ۲۰ میلادی به‌سان صنعت فراگیر جهانی، ساختار پیشین به ویژه در کشورهای متروپل درهم شکست. ساختارهای نوین، طبقه‌کارگری را پدید آورد که از نظر کمّی و کیفّی با کارگران پیشین متفاوت بود،‌ اما در مناسبات تولیدی همان نقش و موقعیت طبقاتی خود را داشت. در سده‌ی ۲۱ در پایان هزاره دوم و آغاز هزاره سوم، بافندگی‌ها و خودرو سازی‌ها هرچند در جایگاه‌ها ارزان نیروی کار و تولید ارزان و خاموش‌تر جابجا شده‌ و چرخش داشتند، اما دیگر صنایع و رشته‌های گوناگون دیگری پیشتاز و فراگیر شدند. در سراسر جهان، در کشورهای کانونی یا متروپل گذشته از حضور صنایع پیشین، و نیز در کشورهای پیرامونی صنایع نفت و گاز و کانی‌های دیگر و نوسازی صنایع ترابری، هوایی، ترانسپورت کالا، مسافر، راه آهن ها، کشتی‌رانی‌ها، و نوآمدهایی همانند صنایع کامپیوتری با سخت افزارها و نرم افزارها، صنایع سینمایی و سرگرمی‌ها، فیلم ها و شبکه‌‌های رادیو و تلویزیونی، صنایع خدماتی، راه و ساختمان‌‌ها و خدمات مربوطه، بانک‌، پست‌‌ و شبکه‌ها و فروشگاه ها، صنایع ‌آموزشی از مهد کودک‌ها گرفته تا دانشگاه‌‌ها، بیمارستان‌‌ها و مراکز بهداشتی و درمانی ووو همه و همه جایگاه‌‌‌های کار و کارگران هستند. در این دوره، کارگران فراگیرتر و پر شمارتر از گذشته در سراسر دنیا گسترده شده و به چرخش سرمایه، تولید ارزش اضافی و متحقق شدن ارزش و سود،‌ شدید تر از همیشه استثمار می‌شوند. تولید ارزش افزوده از سوی کارگران در این برهه آنچنان بالاست که قابل مقایسه با دروه‌ّ‌های پیشین نیست. بانک‌ها و نقدینه‌‌ها و پول در گردش، امروزه نشان دهنده این سود‌های کهکشانی برآمده از بهره کشی از نیروی کار  می‌‌باشند.

به هیچ روی مبارزه پایان نیافته است و بر خلاف ادعاهای بیهوده «در پایان کار» نیستیم. گلوبالیزاسیون یا جهانی کردن و یورش جهانی سرمایه پس از جنگ سرد، این مجال را یافته است که به هجوم و به خلع سلاح طبقه کارگر بپردازد.

 

دانش مبارزه طبقاتی

از سوی احزاب کمونیستی و کارگری پس از انترناسیونال دوم، از ۱۹۰۰ به بعد تا کنون، برداشت و دریافت از دانش مبارزه طبقاتی کارگران،‌ برداشتی تمام به بیان فلسفی پرولتاریایی نبوده است. روایت‌ها بیشتر، روسی، چینی و  سوسیال دمکراتیک بوده و هستند. در بهترین روایت از «کمونیسم اروپایی» و از سوی استالین و مائو و یا جنگجویان چریک آمریکای لاتین و کاسترو روایت می‌شوند و تا آنجا که به بلاهت، آلبانی الگوی کشور سوسیالیستی می‌گردد و امروزه دوستان احمدی نژاد- سردسته باند سپاه سرمایه- در بولیوی و ونزوئلا نجات بخش معرفی می‌شوند. اتحادیه های کارگری خالی از پیام و پرچم طبقاتی برای کنترل و مهار طبقه کارگر برپا می‌شوند و سرمایه کارگران را همه جا متشکل می‌‌‌کند. جنبش کارگری و طبقه کارگر بایستی دریابد که اینگونه سلاح‌‌ها به راستی زنگ زده و ناکارا بوده و هستند. نهادهای طبقاتی- کارگری که می‌بایستی با پرچم خویش لغو مالکیت خصوصی را همیشه در اهتزاز داشته باشد، پرچم زرد سازش و بازتولید سرمایه و سود و ساز ش کار- سرمایه بوده‌اند. دستاوردهای سالیان دراز، باز پس گرفته شده و می‌شوند. دستور بانک جهانی از سوی سرمایه‌های چند ملیتی(چند جانبه) اینگونه ابلاغ می‌شود:

۱- تطبیق ساختاری یا درهم شکستن ساختارهای موجود و همخوان سازی تولید و گردش و سرمایه‌گذاری در روند مورد نیاز بازار آزاد تجارت و بورس و سهام  و قماربازی مالی(اسپیکولاسیون).

۲- تعدیل یا بیکار سازی میلیون‌ها کارگر، افزایش شدت کار و ارزش افزوده و سود.

۳- دستبرد در قوانین کار تا آنجا که کارگر را به‌جان کندن برای به دست آوردن حداقل گذران زندگی به تولید بکشانند.

۴- «رفرم» یا دستبرد در بندهای سازمان جهانی کار(ILO) به سود سرمایه جهانی .

۵- گسترش شبکه‌های سازمان‌‌های غیر دولتی( ان جی اُ ها- NGOs- nan-governmental organizations) با هزینه پردازی بانک جهانی و یارانه پردازان فراملیتی برای ایجاد دولت‌های کم هزینه که تنها بر سرنوشت سرمایه ناظر باشند و از پاسخگویی به نیازهای حکومت شوندگان و تعهدات خویش شانه خالی کنند. حکومت شوندگان را بایستی  به ان جی اُ ها حواله داد، با خود درگیرشان نمود. ان جی اُها بایستی در برابر سازمان یابی کارگران سد باشند و از سازمانیابی نهادهای انقلابی – طبقاتی کارگران جلوگیری کنند.

۶- خصوصی سازی،‌ایجاد مناطق آزاد اقتصادی و تجارت و آزاد سازی دست و نیروی دولت‌‌ها برای نظارت بر امور حکومتی سرمایه.

بازخوانی و سازمانیابی طبقاتی

 با شکست تجربه‌های برداشت روسی – چینی از انقلاب کارگری و سوسیالیسم، طبقه کارگر جهانی نیز شقه شقه شد. سازمانیابی انقلاب و طبقاتی کارگران دچار درنگ شد و اینک در گستره‌ی جهانی این طبقه که شمار کارگرانش تنها در هند و چین به صدها میلیون نفر افزون می‌شود، همه روزه اینجا و آنجا در برابر  حکومت‌ها و کارفرمایان اعتراض می‌کنند. این اعتراض‌ها هرچند بیشتر در شکل‌های تدافعی، اما به هرروی برآمدهای طبقاتی هستند که در خود هسته‌های طبقاتی و سیاسی حمل می‌کنند. در ایران نمونه کارگران شرکت واحد، ‌بافندگی‌ها، آموزگاران، و در روزهای گذشته افزون بر ۸۰۰۰ کارگر نیشکر هفته تپه برای دستیابی به حقوق انسانی خویش به‌اعتراض برخاستند. این برآمدها، شعارها و خواست‌ها نشان‌دهنده آن هستند که طبقه کارگر برای  خودرهایی  و رهایی جامعه از فلاکت و تباهی موجود، بحران را به چالش گرفته است و به سازمان‌یابی و خودآگاهی خویش بر می‌خیزد. کارگران هفت تپه با تجربه‌‌ گیری از کارزارهای طبقاتی  طبقه کارگر و مبارزات خویش دریافته‌اند که چگونه همبستگی و پیوند یابند، چگونه دشمنان طبقاتی پوشیده در اشکال فرینبده  و رنگارنگ را افشا کنند. کارگران  در این کارزار طبقاتی در هفت تپه در ۱۲ روز اعتصاب یکپارچه در مهر ماه ۱۳۸۶ توانستند به تجارب و خواست‌‌های زیر دست یابند:

- برگزاری مجمع عمومی،

-انحلال شوراهای اسلامی کار  و خانه کارگر حکومتی،

- سازماندهی خبر رسانی کارگری،

- پیشبرد گفتگوی رو در روی و پرهیز از گفتگو و نشستن با مدیریت و کارفرما پشت درهای بسته،

- پرهیز از انتخاب نمایندگان ثابت و دوری از نخبه گرایی،

-طرح خواست طبقاتی- جهانی طبقه کارگر- شعار علیه خصوصی سازی همصدایی با طبقه کارگر جهانی، علیه گلوبالیزاسیون (یورش جهان گستر سرمایه) علیه سرمایه جهانی،

-طرح خواست‌هایی سیاسی-طبقاتی علیه نمایندگان سیاسی – نظامی حکومت (فرماندار، امام جمعه، نماینده مجلس اسلامی،‌شوراهای اسلامی کار و...) – محکوم شماری سیاست تجارت خارجی و سیاست خارجی حکومت اسلامی و...

-رهایی رفقای خویش از چنگال و از شکنجه‌گاه‌‌های حکومت سرمایه، با نیروی همبسته و اراده‌ی طبقاتی،

- دستیابی به سه ماه دستمزدهای پرداخت نشده،

- به عقب نشاندن ارتش سرمایه  و ناچار سازی حکومت در جابجایی مدیریت و به اجبار - کشانیدن حکومت اسلامی دستکم به این اعتراف که خواست‌های ۱۳ ماده‌ای ۸ مهر را مورد بررسی قرار خواهد داد.

تجربه و گام طبقاتی و انقلابی بالا تجربه‌های گران‌بهایی به شمار می‌آید که بخشی از طبقه کارگر ایران توانست از یک حرکت صنفی، به جنبشی طبقاتی و جنبش طبقه فرارویاند.

 

 ساختارهای جایگزین صنایع  و رشته‌‌های تولیدی در حال فروپاشی، همانگونه که در سده‌های گذشته تا کنون، نسل‌هایی از کارگران نوینی را در مناسبات کار- سرمایه جایگزین نمود، در ایران نیز در حد نیاز، در بخش‌ها و نیازهای دیگر چرخه‌ها و مناسبات حاکم، به سرمایه افزایی می‌گمارد، زیرا که سرمایه در پی انباشت، بدون کارگر همانند ابزاری بی جان، پوسیده می‌شود.

 طبقه کارگر در ایران به‌سان ‌بخشی از طبقه کارگر جهانی، دچار بحران است. بحران‌های ساختاری که با بیکار سازی‌های و هجوم گلوبالیزاسیون به‌ویژه در سال‌های پایانی هزاره دوم در روند و ساختارهای تولید و جابجایی‌ها رخ نمود،‌ طبقه کارگر را دچار نوعی از هم گسیختگی و پراکندگی ساخته است. این بحران، خود را در بیکارسازی‌های به ویژه یورش به اشتغال زنان، و دستبرد به حقوق و امتیازهای صنفی به دست آمده در این ۴ سده پیدایش و مبارزه طبقاتی کارگران و جنبش سوسیالیستی –کارگری نشان می‌دهد. بحران نظری، روی دیگر این بحران می باشد. با بازگشت،‌ نقد و تجربه گیری از  کمون پاریس و انقلاب اکتبر در روسیه و تمامی تجارب تا کنونی جنبش کارگری، با بازخوانی و دریافت علمی فلسفه‌ی انسانی مبانی نظری و فلسفی کمونیسم، ‌از دستنوشته‌‌های فلسفی –اقتصادی گرفته تا کاپیتال و مانیفست و نقد اقتصاد سیاسی سرمایه از سوی مارکس و انگلس، و رهروان کمونیسم کارگری و شورایی و دریافت پیچیدگی‌ها و سوخت و ساز سرمایه و کار به شناخت و آگاهی رسید. به بیان دیگر، در چالش برای برون رفت از بحران به سوی خود- رهایی  بایستی به دانش مبارزه طبقاتی دست یافت. و پا به پای سازمان‌یابی، خود را با دانش تاریخی اجتماعاً ‌لازم طبقاتی فلسفه‌‌ای که دگرگونی جهان را در دستور کار دارد مجهز ساخت. طبقه کارگر، خود رهایی را در تشکل‌های صنفی و نهادهای تا کنونی اسارت بار با پرچم‌داری سوسیال دمکرا‌ت‌ها و رفرمیست‌های سرمایه‌داری نمی‌یابد. برای بحران زدایی،‌ بایستی از چرخه‌ی ‌اسارات آور این وابستگی‌ها رها شد. نهادهای طبقاتی و انقلابی از درون و پیوند هسته‌های کارگری‌– سوسیالیستی، نهادهای شورایی- کمیته‌‌های کارخانه و کار و بیکاران و هرگونه‌ی دیگری از گروهبندی طبقاتی کارگری را در رودخانه‌ی آزمون و خطاهای خود طبقه می‌گذراند. پیوستار و پیوند این نهادها، در شبکه‌های طبقاتی و سراسری، سازمان‌های انقلابی و کمونیستی کارگران  را ساختار می دهند. طبقه کارگر با متحدین طبقاتی خویش با ساختار و آگاهی طبقاتی است که می‌تواند بر بحران خویش غلبه یابد،‌ بحران از خود بیگانگی جامعه مصرفی و سر درگم کنونی را برکنار و دور و انسان و زمین را به سوی خود مدیریتی جامعه و زیستی شایسته‌‌ی نام انسان سامان دهد. 

عبا س منصوران

 ۲۲ اکتبر ۲۰۰۷

 

نقل قول از مسعود احمدزاده

 

ما چکار بايد بکنيم؟ در برابر جنبش کمونيستی ايران چه راهی قرار دارد؟ جنبش کمونيستی چگونه می‌تواند خود را به پيشرو واقعی مبارزه ضدامپرياليستی خلق ما مبدل سازد؟ چگونه می‌تواند خود را از گنداب محيط روشنفکری که اساساً در آن گرفتار است بيرون بکشد و با توده‌ها ارتباط عميق برقرار کند؟



جنبش کمونيستی بايد و می‌تواند يک پاسخ عينی، چه در نظر و چه در عمل، به اين سئوال بدهد: چگونه می‌توان سلطه جابرانه امپرياليستی را که عمدتاً متکی به نيروهای سرکوب‌کننده مسلح است در هم شکست؟ چگونه می‌توان افسانه "جزيره ثبات و امنيت" را رسوا کرد؟ چگونه می‌توان راه انقلاب، راه به دست گرفتن قدرت برای استثمارشدگان و ستمديدگان و راه پيروزی را به توده‌ها نشان داد و آنها را به ميدان مبارزه کشانيد؟ به نظر ما جنبش کمونيستی می‌تواند اين راه را پيدا کند و اگر می‌خواهد به پيشرو واقعی مبدل شود و نه دنباله‌رو توده‌ها گردد بايد در عمل اين راه را به توده‌ها نشان دهد. اگر مبارزه مسلحانه تنها راه نجات خلق است و به گمان ما اين راه را جنبش نوين کمونيستی پذيرفته پس تعلل معنايی ندارد. تجربيات انقلابی معاصر و تجربيات خود ما راه کلی استراتژی عام انقلاب را به ما نشان می‌دهد. اين تجربيات نشان داده‌اند که نه با کار مسالمت‌آميز و نه با کار صرفاً سياسی و نه با کار مخفی، نمی‌توان به پيشرو مردم تبديل شد و شرايط را به اصطلاح برای مبارزه مسلحانه توده‌ای فراهم کرد. در شرايط کنونی هر مبارزه سياسی به ناچار بايد بر اساس مبارزه مسلحانه سازمان يابد و تنها موتور کوچک مسلح است که می‌تواند موتور بزرگ توده‌ها را به حرکت درآورد. وجود آيد.

بحران جنبش کارگری

آبان  1386                        شماره 3