باید آگاه شد، باید آگاه کرد |
جعفر پویه |
|
در ادامه بحثی که چند وجهی است، بررسی و کنکاش وجوه مختلف این مقوله ضروری است. تا با گسترش بحث به همه ابعاد آن نادیده ها و یا تاثیر گذارندگان نامرعی را نیز به روی میز بکشانیم. این کار حداقل خاصیتی که دارد بخشهای متفاوت تاثیر گذار در این مقوله را هویدا می کند تا ضمن آشنایی با دقت بیشتری آنرا زیر نظر داشته باشیم و در حد مقدورات به واکاوی آنها بپردازیم. جغرافیای استبداد هرچند منطقه مورد بحث ما از نظر جغرافیایی گستره وسیعی بیش از خاورمیانه را دربر می گیرد. اما به ناچار برای بررسی سابقه موضوع باید حداقل اشارهای به آنها کرده باشیم. به تحقیق می توان گفت بخشی از شمال چین کنونی، بخشهایی از هند تا مناطق مختلف آسیای میانه، افغانستان، ایران،عراق، ترکیه، کشورهای عربی تا مصر و بخشی از شمال آفریقا مناطقی هستند که در جغرافیای سیاسی بحث ما جای می گیرند. سرزمین تحت حاکمیت امپراتوری کهن ایرانی منطقه وسیعی از این جغرافیاست و ضمائمی همچون مناطقی از هند و بخشی از چین و ... را نیز شامل می شود. اما در این گستره کهن، ایران از آغاز قلمروی فرهنگی بوده است نه سیاسی. زیرا در این پهنه همیشه فرهنگ اساس سیاست بوده است نه بر عکس. این موضوع یکی از رازهای ماندگاری این جغرافیای فرهنگی است. در این گستره همیشه فرهنگ سازان از جایگاه رفیعی برخوردار بودهاند و منهای اینکه در خدمت چه کسانی قرار دارند، بخشی از قدرت شناخته می شدند و صاحب اختیار بودند و از نظر مردم صاحب جایگاهی رفیع. بررسی نقش آنان در تثبیت حاکمان خودکامه و پاسبانی از بنیان های استبداد تلاشی است که در پی خواهد آمد. همچنین دلیل توجه مردم به آنان و قدر دانستن و به صدر نشاندنشان. ناتوانی در عرفی کردن مفاهیم قدسی "کاری که باید اندیشه ورزان یک جامعه انجام دهند" یکی از دلایل ادامه استبداد در این منطقه است. زیرا اینکار با حضور جامعه مدنی قدرتمند و فرهیخته ممکن است. اما در جائی که صاحبان قدرت اجازه شکل گیری هیچ نهادی را نمی دهند، تاچه رسد این نهادها قدرت هم داشته باشند، چنین امری ناممکن است. زیرا همراه با مستبدین، این شاعران و دبیران بودند که از قلدران حاکم مخدومانی ساختند شایسته و خود خادم و ستایشگر آنان شدند. در اینجا چندین موضوع دست بدست هم می دهند تا انزوای سیاسی و رکود اجتماعی را کامل کنند. در صفحات گذشته به چرایی منزوی بودن چنین جوامعی اشاره کردیم و دلایلی نیز برای ایستائی و فاقد پویایی بودن آن ارائه دادیم. گفتیم که فقدان جامعه مدنی و نبود عوامل توسعه نماد استبداد شرقی است. واکاوی و چرایی غیبت نهادهای اجتماعی و نیروهای توسعه، موضوعی است که با کنکاش در سوابق تاریخی، سعی می کنیم عوامل تاثیر گذار در آنرا بررسی کنیم. تا از زاویه ای دیگر به تحلیل این موضوع بپردازیم و از پهنهی دیگری به مقوله استبداد شرقی نور بتابانیم. قلمرو فرهنگی گفتیم که ایران از آغاز قلمروی فرهنگی بوده نه سیاسی. به این موضوع بیشتر بپردازیم. تثبیت مرزهای ملی به معنی هویت پیدا کردن یک کشور است. همراه با این تثبیت باید نهادهای سیاسی ضروری نیز ایجاد و تثبیت شوند. اما در سیستم استبدادی شرقی همه این نهادها در شخصی که در راس آن قرار دارد تجلی پیدا می کند و به همین دلیل نظام حقوقی ثابتی نیز ناظر بر آن نیست. در امپراتوری های قبل از اسلام در ایران همه این قدرتها در شخص شاه خلاصه می شد و همه قوانین و حقوق ها تابعی از اراده او بود. در این اندیشه کهن که گاه "حکمت خسروانی" نامیده می شود و گاه "اندیشه ایرانشهری"، شاه منشاء مشروعیت است. هرقانونی از او ناشی می شود و هر قدرتی با تایید او معنا پیدا می کند. بنابراین مشروعیتی ورای مشروعیت او وجود ندارد. این اقتدار که سرمنشاء همه امور است آنچنان بر سرنوشت جامعه مستولی است که بدون حضور او هیچ امری ممکن نیست. "«من داریوش شاه بزرگ، شاه شاهان، شاه سرزمینها .... من بخواست اهورا مزدا شاه هستم، اهورا مزدا شاهی را به من داد.» یا « خدای بزرگ است اهورا مزدا ... که خشایار شاه را شاه کرد. من خشایار شاه هستم، شاه بزرگ، شاه شاهان، شاه کشور های دارای ملل بسیار،»". چنین شخصیتی که صاحب فرّه ایزدی است. نماینده خدا و یا چیزی در همان حدود است. او که برگزیده است در حکمت خسروانی و فلسفه ایرانشهری صاحب فرزانگی است. چون این فرزانگی عنایت و برکت ایزدی است بنابراین منشائی فرازمینی دارد و مقدس است. این فرّه از پدر به پسر منتقل می شود و موروثی است. یعنی علت موروثی بودن شاهی در فرهنگ ایرانشهر یا حکمت خسروانی فرّهی است که از پدر به پسر به ارث می رسد و به تبع مقامش نیز به او انتقال پیدا می کند. اما این اندیشه که منبعث از اندیشه زرتشتی است، معتقد به "وحدت در کثرت" است. یعنی شاه اندیشه ایرانشهری شاه شاهان است. مَلِکَ المُلوک است و بر شاهانی دیگر که فرودست اند فرمان می راند. اما این اندیشه در تقابل با همتای خود یعنی اسلام که اعراب بدوی به ارمغان می آورند تاب تحمل نمی آورد و میدان را بدو واگذار می کند. اندیشه ایرانشهری با اعتقاد به وحدت در کثرت سعی می کند تا فرّه ایزدی را از گزند شر حفظ کند. اما شاه او در عمل خود تبدیل به موبد موبدان می شود تا از شکل گیری قدرت موازی توسط روحانیان جلوگیری کند. شخصیت هایی همچون بردیای دروغین یا گئومات که مُغی است دروغ زن که سودای حکومت دارد و یا مزدک که سعی می کند تا با اصلاحاتی در دین تاثیری در قدرت بگذارد. همگی در دسته اصلاحگران دینی جای می گیرند و کشاکشی از نوعی دینباوری را برای تکیه زدن بر اریکهای که منبع همه مشروعیت هاست را سامان می دهند. مشکل از آنجا ناشی می شود که در چنین موقعیتی یعنی "حاکمیت قدسی" مسلح به اندیشهای دینی، صحبت از "حاکم ظالم" معنی ندارد و امکان تئوریزه کردن آن بسیار سخت و یا ناممکن است. مگر اینکه همچون نمونههای شاهنامه فردوسی "قباد" بگوئیم که فرّه ایزدی از او جدا شده و دلیل ظلم او نبود فرّهی است که نگاهبان همه نیکی ها و دافع شر است. در حضور شاهنشاهی که حاصل از اندیشه ایرانشهری یا حکمت خسروانی است، نمی شود صحبت از عدالت و یا ظلم کرد. زیرا عدالت در چنین اندیشهای به حاکم و حکومت باز می گردد که جای آنرا در تعریف امنیت رعیت می گیرد که مفهوم آن همان امنیت حاکم و حکومت است. چون عدالت مربوط به دوران تثبیت قدرت است و حاکم در فرآیند رسیدن به قدرت نیاز به عدالت ندارد و پس از استیلا این امنیت است که مهم است نه چیز دیگری. پس عدالت به امنیت تبدیل می شود و مراد از آن تحکیم نظام قدسی استبدادی است. بنابراین چون مقام سلطنت قدسی است پس جایی برای "سلطنت جور" وجود ندارد. زیرا چنین مقامی هرآنچه می کند عین عدالت است. ظلم جابران نیز کفاره گناهانی است که مردم بدکردار از سوی نماینده خدا می بینند. بنابراین برای نجات از چنین عقوبتی باید توبه کنند و عذر تقصیر به درگاه مقام شامخ اوبرند تا از گناهانشان درگذرد. پس از استیلای اعراب بر ایران در ابتدای کار این اندیشه به مغاک رفت. جای وحدت در کثرت را وحدت بدون کثرت گرفت و استبدادی غریب را برکشید. اما زمانی دیر نگذشت که بار دیگر زنده شد و در کالبدی جدید خود را تازه کرد. فرّه ایزدی به نور محمدی تبدیل شد و پیامبران و امامان نیز صاحب آن شدند. همین نور محمدی در ناصیه هر حاکم جباری پدیدار گشت و خود را فرزند رسول الله خواند تا وارث نیابت او شود. اما مشکلی که وجود داشت این بود که در اندیشه ایرانشهری شاه منبع مشروعیت بود اما در اسلام خلیفه، امام یا ولی امر ناظر بر حُسن انجام قوانین شرع است. مشکلی که در ابتدا بسیار غامض بود، اما بعدها برای آن راه گریزی پیدا کردند. اینجا اسلام ایرانی حساب خود را با اسلامی عربی یا دیگر شعب آن مشخص می کند. یعنی تبدیل کردن خلیفه مسلمین به حاکم مستبدی که مشروعیت از او ناشی می شود. چنین کسی باید خود برگزیده باشد و یا با نسبت داشتن با پیامبر یا امامان نور محمدی را نیز به ارث برده باشد. بی دلیل نیست که حسن صباح خود را امام زمان خواند و قیام القیامه اعلام می کند. شاه اسماعیل تا قبل از جنگ با عثمانی هنوز فکر می کرد که برگزیده است و زیانی به او نخواهید رسید. اما در جنگ چالدران با عثمانی نه تنها شکست سختی خورد بلکه زخم هم برداشت. و تازه فهمید نه تنها برگزیده نیست بلکه مثل باقی مردم از گوشت و پوست است. وقتی که شاه اسماعیل این مطلب را دریافت چنان از آن طرف دیوار پرت شد که دیگر جام می از دستش نمی افتاد و دایم مست لایعقل بود. و هرآنچه را که نمی باید، می کرد و کسی را زَهره اینکه هشدارش دهد نبود. نمونه های بسیاری چون او را می شود برشمرد. پس ضرورتن قیام کنندگان بر علیه چنین ظالمانی باید از همین قبیله بوده باشند. قبای امامت بر تن باب نیز از همین جنس است. دشمن و قتلعام کننده بابی ها میرزا تقی خان امیرکبیر است که خود شیخی و از مریدان شیخ احمد احسایی است. او مرید کسی دیگر است و نقدش بر سلطنت ظاهر ناصری از زاویه عرفانی است که آنرا حق سلطنت باطن که قطب شیخیه است می داند. برای او شاه بعنوان سلطنت ظاهر همان مقامی را دارد که در بالا گفتیم. هرچند این دو فرد یعنی محمدعلی باب و میرزا تقی خان از یک مکتب یعنی فرقه شیخیه می آیند اما برخوردشان با قدرت مطلقه ناصری متفاوت است. باب با آن درگیر می شود و میرزاتقی خان به دفاع از آن برمی خیزد. شعر و ادب جانشین اندیشه سیاسی به هرحال از مطلب دور نشویم، نظام مسلط بر این گستره وسیع که آنرا ایران می نامیم، همیشه آئینی و فرهنگی بوده است. اندیشه ایرانشهری با فلسفهای که در غالب شعر و ادب در آمیخته خود تبدیل به نهادی می شود که ثبات و بقای این گستره را باعث گردیده است. یعنی فرهنگ و آئین عواملی هستند که بقای ایران و ایرانی را تضمین کرده اند. به همین دلیل در این گستره با مرزهای جغرافیایی تثبیت شده، نهادهای سیاسی لازم در زیر چتر اندیشه ایرانشهری "و بعدن تغییر یافته همین اندیشه با مخلوطی از اسلام" رنگ باخت و همه مشروعیت ها به شاه و خلیفه ختم شد. بنابراین اندیشه سیاسی غیرلازم به نظر آمد و حذف شد و یا اصلن اجازه ظهور پیدا نکرد. شعرا و دبیران بعنوان مبشران فرهنگی در دیوان شاهان و خانان و خلفا روابط خادم و مخدومی را پذیرفتند. و تبدیل به ستایشگران مخدومان شدند. این دبیران و منشیان و شعرا زوال اندیشه سیاسی را باعث شدند و توجیه گر سلطنت مطلقه و تجلیلگر خودکامگی سیاسی شدند. تصنّع و تکلّف منشیان و دبیران جای خلاقیت را گرفت. توجیه ظلم و ستم شاهان و درباریان و وادار کردن مردم به گردن گذاشتن به مظالم ایشان جای نقد قدرت و اندیشه سیاسیی را اشغال کرد. شاید یکی از دلایل درحال نوسان بودن مرزهای این گستره نیز همین عامل باشد. اما تسلط و جاگیری فرهنگ بجای نهاد و اندیشه سیاسی مشکل اساسی این گستره استبداد زده است. یعنی وقتی که شعر و ادب جای اندیشه سیاسی را می گیرد و جانشین آن می شود. نقد قدرت جایش را به ستایش مخدوم توسط خادم می دهد. شعرا و ادبا تبدیل به خَدَم و حَشَم شاه می شوند و برای دریافت صله شعر می گویند و ستایش های غلو آمیز می کنند. اینگونه ستایشگری جایگزین نقد و اندیشه سیاسی شد و چاپلوسی و نوکرمنشی به فرهنگ مسلط تبدیل گردید. و بعدها در فقدان مفاهیم اندیشه سیاسی به رغم آماده شدن زمینه های اجتماعی و تاریخی دولت، همچون مانعی در مسیر تکوین دولت ملی در ایران عمل کرد. همراه با این فرهنگ دریوزگی، علما و بزرگان دین نیز در ضدیت با فلسفه و اندیشه سیاسی عداوت را به حد اعلا رساندند. تا جایی که بعضی از تلاشگران این عرصه را به ارتداد محکوم کردند و برای عبرت دیگران به اشد مجازات رساندند. عین القضات همدانی توسط بزرگان دین مرتد شد و شهاب الدین سهروردی معروف به شیخ الاشراق به اشاره صلاح الدین ایوبی سربه نیست گردید. چندان عقل گرایی مضموم شد که ترس از فلسفه و مباحث آن چیزی شد همپایه کفر و الحاد. مباحث فلسفی جای خود را به بحث هایی در حوزه دین یعنی روایت و حدیث داد. و جدل های فلسفی میدان را به چانه زنی برای رساندن نسبت یک حدیث به پیامبر، امامان یا بزرگان دین خالی کرد. سیاست نامه نویسی که در ایران باستان مرسوم بود دچار تیر غیب شد و جای خود را به شریعتنامه نویسی، مرثیه نویسی و حکایت اولیا داد. بعدها خواجه نظام الملک سعی کرد تا بار دیگر سیاستنامه نویسی را باب کند. او اینکار را کرد اما به شیوهای دیگر و اینگونه آنرا آغاز کرد: "خداى تعالى در هر عصر و روزگارى يكى را از ميان خلق برگزيده است و او را به هنر فرمانروايى آراسته گردانيده است. سلطان بايد چنان حوزه حكومتى را به نظم بيارايد كه مردم بتوانند با اطمينان و احساس امنيت در پى حِرَف و مشاغل خود بروند". و "… و نیکوترین چیزی که حاکم را باید، دین درست است زیرا که حکومت و دین همچون دو برادرند. هرگه که در مملکت اضطرابی پدید آید، در دین نیز خلل آید و بد دینان و مفسدان پدید آیند و ..." معلوم است که با چنین دیدی راهی که خواجه انتخاب کرده به ترکستان بود. تلاش او برای برگزیده نامیدن سلطانی مسلمان و تبدیل کردن او به مستبدی که چنان نظمی بیاراید که مردم از ترس جرات آب خوردن بدون اجازه را نداشته باشند، از فحوای کلامش پیداست. در فقدان مفاهیم اندیشه سیاسی بدیهی است نهاد سیاسی نیز شکل نگیرد. بدون ایجاد نهادهای سیاسی مستقل از اشخاص و کمابیش دائمی، تشکیل دولت نیز ممکن نیست. زیرا این نهادها باید بتوانند به رغم دگرگونی در رهبری و نوساناتی که در جریان همکاری گروه های فرعی ایجاد می شود، پابرجا بمانند. نهادهایی که پیدایش نوعی تخصص در اداره امور عمومی و همچنین کارآیی روند سیاسی را امکانپذیر و احساس هویت گروهی را تقویت کنند. یعنی پشتوانه اندیشه سیاسی و رشد آن می توانست در جهت رشد اجتماعی مثمر ثمر واقع شود. اما عدم وجود چنین اندیشهای و امتزاج آن با شعر و ادب و بیراهه رفتن، چنین امکانی را فراهم نمی کرد و نکرد. تنها نهادی که می شود گفت توانست در همه دوره ها مصون بماند و خود را حفظ کند، آئین و فرهنگ بود. با بودن این دو در کنار یکدیگر که در عبادتگاهها و یا مراسم هایی به مناسبتهایی گوناگون خود را باز تولید می کردند، امکان بقا یافتند. "هرچند آئین بخشی از فرهنگ است و دین هم همچنین، اما جدا کردن آنها از یکدیگر و هویت مستقل دادن به هرکدام با پرهیز از مباحث موجود در اینباره، فقط برای فهم بهتر موضوع است." قدرتهایی که خود مشروعیت زایند به زمین می خورند و جای خود را به دیگری می دهند. اما یک پای این قدرت که نهاد دین است با عبادتگاههای خود همیشه سالم می ماند و این توان را دارد تا از زیر بار سالم به درآید. هرچند این دینها و آئینها ممکن است تغییر شکل دهند و یا دچار دگرگونی شوند. اما با حفظ یک سری خصایص در شکلی تازه بروز می یابند و ادامه حیات می دهند. اما چون در عمل صف قدرتهای مسلط از مردم جداست. مردم نیز برای خود لوازمی فراهم کردند تا گسیختگی ها را ترمیم کنند و بقای خود را تضمین. با حفاظت از مراسم آئینی - فرهنگی موفق به اینکار شدند و شعر و ادب بعنوان نماد آن رمز ماندگاری یافت. با همه اشکالات، شعر و ادب در فقدان اندیشه سیاسی، پشتوانهای برای وحدت ایران زمین شد و تداوم هویت ایرانی را فراهم آورد. گسترش ادبیات، توجه ویژه به شاعران و دبیران، برکشیدن آنان و در بالاترین حد ممکن نشاندن آنها، نشان از تلاش ساکنان این پهنه برای حفظ هویت خود دارد. زیرا با آنکه می دانند اکثر این شعرا ثناگویان قدرتاند و ریزه خوار سفره او، اما نیاز آنان به حفظ هویت خویش بطور کلی شعرا و ادبا را طرد نمی کند بلکه جایگاه ویژهای به آنان می دهد. توجه این مردم به شعرا و ادبا را باید از این زاویه دید. علت دیگرش نیز اینکه چون نظام مسلط همیشه آئینی فرهنگی بوده، شعر و ادب محترم شمرده شده و مورد توجه قرار داشته است. همزمان اندیشه های فلسفیای که با شعر و ادب درآمیخته، امکان بقا می یابد و تبدیل به یکی از نهادهای ثبات و هویت می شود. اما این جایگزینی خسارت جبران ناپذیری نیز به همراه دارد. دبیران و شاعران و منشیانِ خادمان قدرت، قادر نیستند مفاهیم قدسی را عرفی کنند و از عرش اعلا به زمین آرند و قابل بحث و فحص کنند. ناتوان از تاثیر گذاری دائم به گذشته پناه می برند و به دنبال شکوه و جلال گذشته مرثیه سرائی می کنند. چشم از آینده بر می دارند و در حسرت گذشته پرشکوه نظر به پشت سردارند. این زنده نگه داشتن گذشته مرثیه سرائی را برمی کشد و در گذر زمان از نیاکان خود استوره می سازد و ستایشگر آن می شود. بی آیندگی در چشم داشتن به گذشته راه و رسم این جوامع می شود. جهل تاریخی در تاریخ سیاسی ایران زمین اینطور می شود گفت که حمله مغول سرفصل تاریخیای است که بنیان اندیشههای تا آن روزگار تغییر پیدا می کند و ملقمهای پدیدار می شود از بقایای عرب جاهلی و نظام قبیلهای ترکان و مغولان با دستمایهای از اندیشه ایرانشهری، که ساختار اجتماعی اقتصادی ایران را دگرگون و منحط می کند. این ره آورد تازه باعث بوجود آمدن موجود حرامزادهای می شود که بنیان اجتماعی ایرانیان را بکلی برباد می دهد. از خواجه نصیر طوسی که بگذریم و خدمات او به هلاکو خان مغول برای نابودی بنیان خلیفه گری مسلمین، و تسلطش بر منطقه. راه بردی کردن فرهنگ عقب مانده مغولان در ایران، قبل از او شروع شده است. خواجه نظام الملک کسی است که اساس اینکار را گذاشت و نقش او در این روند تاریخی بسیار بارز است. برکشیدن ترکان سلجوقی و پوشاندن قبای علم و دین به آنان، آغاز نابودسازی بنیانهای فلسفی و اندیشگی باقی مانده ایرانیان است. بنیانگذاری ساختار جدیدی از الیگارشی تملق گو، از بیشمار خدمات او به تکوین نوع جدیدی از خودکامگی است. به عنوان نمونه امام محمد غزالی چنان پرهیمنه برعلیه فلسفه قیام کرد و فیلسوفان را مرتد نامید که آنها از زیر بار اتهام او هیچ وقت نتوانستند قد راست کنند. استدلالات مذهبی او بر علیه آنان چنان مهیب بود که با همه تلاششان نتوانستند از دامچاله او برهند. بدست هم اینان بسیاری از فرزانگان نابود شدند و بنیان تئوریک نابودسازی آنها برای همیشه پی ریزی شد. "تهافت الفلاسفه" غزالی ریشه عقل گرایی و فلسفه را به نفع متشرعین خشکاند و تلاش ابن رشد صد سال پس از او با "تهافت التهافت" نیز بجایی نرسید. و اینکار با اشاره و خرج نظام الملک انجام گرفت. یعنی حاصل مدرسه نظامیه که هزینه آن از جیب ترکان سلجوقی پرداخت می شد اگر همین یکی نیز بود برای همیشه نقش مخرب آن بجای رواج علم و دانش، تیشه به ریشه آن زدن و درخت جهل پرورش دادن و نابود سازی بنیان عقل گرایی کافی بود. برای فهم بهتر نقش دوگانه ای از دو شخصیت برجسته در همین مقطع تاریخی که بسیار بارز است را باید بیشتر مطالعه کرد. یعنی خواجه نظام الملک و حس صباح. سردستگی و راهنمایی ترکان و مغولان برای نابودسازی بنیانهای کهن همراه با ساختن مدرسه نظامیه و ... از کارهای مشهور خواجه است. در نقطه مقابل او حسن صباح قرار دارد که با تاکید بر نوعی ناسیونالیسم ایرانی و ضدیت با اعراب و کارزار با آنان همراه با اندیشه التقاطی ایرانشهری- اسلامی شیعی برای بدست آوردن استقلال و باز گردانیدن ارزشهای کهن ایرانی رو در روی خواجه قرار می گیرد. از جهات بسیاری، باز این دو نفر یعنی حسن صباح و خواجه نظام را می شود با محمدعلی باب و میرزا تقی خان نخست وزیر ناصرالدین شاه "ضل الله" مقایسه کرد و وجوه مشترک بسیاری بین آنان یافت. از این تاریخ به بعد اندیشه سیاسی با اندیشه عرفانی درآمیخت و در ادب فارسی نفوذی همه جانبه پیدا کرد. یعنی متون ادبی بسیار ثقیل شدند و باقی شعب خود مثل حماسه سرایی را به حاشیه رانده و منزوی ساختند. چون خلیفه بغداد در این سالها بسیار ضعیف شده بود امکان اینکه ایرانیان بتوانند بار دیگر استقلال ملی و نظری خود را بدست آورند بسیار ممکن بود. اما کمر خدمت بستن به بیگانگان و نابودسازی بنیان اندیشهگی ایرانیان این کار را ممکن نکرد و آنها را برای همیشه از دایره تاثیر گذاری تاریخی حذف کرد. این بنیان تازه طی سالیانی دراز خود را تکامل بخشید و می شود گفت که در زمان صفویه به اوج خود رسد و کار را بجایی رساند که غایت این امر بود. یعنی ترکیبی از تشیع، تصوف با دست مایه اندیشه ایرانشهری سلطنت مطلقه را بارز و حاکم کرد. سلطنتی که همه مشروعیت ها به او ختم می شود. مبدل به نهادی شد که موجده هر نهاد سیاسی دیگری بود که بوجود می آمد. یعنی پادشاهی که امامت یا نیابت آن، شیخوخیت یا قطب عارفان و سلطنت با فرّه ایزدی را دارد. همه ساحت های مشروعیت یابی دینی، معنوی، سیاسی – اجتماعی را در خود جمع می کند. از این ببعد روحانیان مسلمان بویژه شیعه بالاترین مقام را در ساختار حکومتی بدست می آورند. با تبدیل کردن شاه ایرانشهری به شاهنشاه اسلامی، نه تنها نایب امام بلکه صاحب فرّهی است که نور محمدی نام دارد. این قطب عارفان از چنان قدرتی برخوردار می شود که هیچ نیرویی در برابر او تاب مقاومت ندارد. اعلام مذهب رسمی برای کشور و به زیر تیغ راندن دیگر شعبات دین، لفظ خودکامگی را کاملن بارز می کند و قدرت تام و تمام را به روحانیان مذهب رسمی واگذار می کند. خودشیفتگی شاهان صفوی و ادعاهای نامعقول آنها که توسط آخوندهای درباری رنگ مذهبی و دینی می خورد دست بدست هم می دهد تا استبدادی تام و تمام را به نمایش بگذارد. همه بنیادنهای اندیشه عقلی نابود می شود و تولیدات آخوندها درباره دین جای آن را می گیرد. شاهی که حد فاصلی با اولیای الله و امامان ندارد، مظهر قدرت لایزال باری تعالاست. این قدرت مقدس و سراپا قدسی مملو از شرارت و جور و ظلم را با هیچ نیرویی نمی شود جابجا کرد. مشرعیت اش فرازمینی است و قدرت اش از ذات اقدس احدیت سرچشمه می گیرد. فرزند رسول است و نور محمدی از وجناتش پیداست. نظر کرده است و از عالم غیب دستور می گیرد. اینگونه همه نیروها و نهادهای اجتماعی و سیاسی دربرابرش ناتوان و بی ارزش اند. سلطنت موروثی تجدید شده است. فرّه ایزدی نیز بکار گرفته شده است. اما نوزادی متولد شده است که اجازه بروز هیچگونه اندیشه سیاسی را نمی دهد. همه تفکرات دیگر را به محاق می کشد و در زیر سایه و یا ضربت شمشیر خود نابود می کند. این تفکر خود را تثبیت می کند و در طی قرون به اندیشه استبدادی و توجیه خودکامگی تبدیل می گردد. یعنی از این به بعد شاهان اسلام پناه جنگ نمی کنند بلکه حکم جهاد می دهند. مسلمین در پناه شمشیر قدر قدرتی خودکامه برای رفتن به بهشت شمشیر می زنند و تبعیت از حاکمیت جور و ظلم ایشان تبدیل به نوعی نیایش می گردد. تا جایی که آغا محمد خان خواجه در جنگها حکم جهاد را نیز خود صادر می کند و همیشه چندین اسب و قاطر کتب احادیت، روایات و احکام مذهبی همراهش بوده است. اینگونه است که در انقلاب مشروطه هنگامیکه مردم برای خواسته هایی مدرن به میدان می آیند. در اولین قدم به درستی قانون می خواهند. اما همین قانون خواهی چه بلوایی درست نمی کند و کار را به کجاها که نمی کشد. متشرعینی چون شیخ فضل الله در مقابل مشروطه خواهی مردم لفظ مشروعه را باب می کنند و برای بدر بردن شاه اسلام پناه از دست مردم همه حیله های ممکن را بکار می گیرد. هرچند به ظاهر موفق نمی شود، اما بعد از کمتر از یک قرن نوادگان او به رهبری خمینی موفق می شوند رهبری مردم را بدست آورند و همان کاری را کنند که اجداد آنها از هشت قرن قبل پایه گذاری کرده بودند. این استبداد تازه اما شاه و بساط او را برچید و یکسره روحانیان را بر اریکه قدرت نشاند. قدرتی که همه مشروعیت های ممکن را در خود جمع کرده قدسی است. به چنین قدرتی چگونه باید برخورد کرد؟ خمینی در کتاب ولایت فقیه می نویسد: "حکومت اسلامی نه استبدادی است و نه مطلقه، بلکه مشروطه است البته نه مشروطه به معنای متعارف فعلی آن که تصویب قوانین تابع آراء اشخاص و اکثریت باشد... . تمام اختیاراتی که برای امام به عنوان حجت خداوند بر مردمان وجود دارد عیناً برای فقها که از جانب امام به عنوان حجت بر مردمان تعیین شدهاند نیز جاری است... . ولایت که از شئون نبوت است به عنوان ارث به فقها میرسد... . فقها اوصیای دست دوم رسول اکرم هستند و اموری که از طرف رسول الله به ائمه واگذار شده رای آنان نیز ثابت است و باید تمام کارهای رسول خدا را انجام دهند چنان که حضرت امیر انجام داد... . فقها از طرف رسول الله (ص) به خلافت و حکومت منصوبند." فشرده همه آنچه که تا کنون گفتیم را خمینی خلاصه کرده و به بهترین شکل ممکن بیان کرده است. ادامه دارد..... |
نقل قول از بیژن جزنیچون هدف از اولين اقدامات مسلّحانه, تغيير فضاي سياسي جامعه و به طوركلي تبليغ مسلّحانه است, عمليات مسلّحانه در روستا و شهر ميتوانند يكديگر را كامل كنند و گذشته از آن, وجود سلول هاي مسلّح در كوه و شهر, به مثابه يك عامل حمايت كنندة تاكتيكي, مي تواند مورد استفاده قرارگيرد... جنبش روستايي مي تواند كادرهايي را كه در شهر امكان ادامة مبارزه ندارند, به خود جلب كنند و با اجراي عمليات مسلّحانه, قواي دشمن را در مناطق وسيعي به خود مشغول دارد و اين مناطق را به طور وسيعي ”سياسي“ كند. همچنين, جنبش چريكي شهري با برهم زدن نظم شهرها, ميتواند قسمتي از قواي دشمن را تجزيه كرده و سيستم عصبي دشمن را نيز مورد آسيب قراردهد |
نظام ولایت مطلقه فقیه و کارکرد حزب، گروه، دسته و باند در آن "بخش سوم" |
|
آبان 1386 شماره 3 |
