Iran's Crises Unfolded  
IranCrises
 
Thursday 23 November 2017
جستجو
اقتصادی
مواضع و بیانیه
اجتماعی
سیاسی و نظامی
گفتگو - شنیداری/دیداری/ن.شتاری
برداشت و تحلیل
خبر و گزارش
صفحه نخست

علی ناظر

* گامی دیگر به سوی راست میانه  علی ناظر

* اعتصاب غذا و گفتگویی دوستانه  علی ناظر

* تعهد 92  علی ناظر

* مارگزیده  علی ناظر

* ارسال ترجمه متن « مردم آزاده جهان - فراخوان برای آزادسازی گروگانها»  علی ناظر

* رنگ شکست استراتژیک رژیم  علی ناظر

* استراتژی کلان و انتظار معجزه از مجاهدین  علی ناظر

* مدیریت محترم سایت پژواک  علی ناظر

* نبردی نابرابر  علی ناظر

* از چه می ترسند؟  علی ناظر

* ما همان جمع پراکنده   علی ناظر

* در ایران فردا  علی ناظر

* دیدگاه دوباره هک شد  علی ناظر

* صفحاتی از زهر و پاد زهر - اسلام سیاسی (4)  علی ناظر

* از کاوه چه خبر؟  علی ناظر

* صفحاتی از زهر و پاد زهر - اسلام سیاسی (3)  علی ناظر

* تلاش رذیلانه، محزون و غیر اصولی  علی ناظر

* نامه ای به خواننده  علی ناظر

* تیر هوایی در جنگ زرگری  علی ناظر

* صفحاتی از زهر و پادزهر – اسلام سیاسی (2)  علی ناظر

* صفحاتی از زهر و پادزهر – اسلام سیاسی (1)  علی ناظر

* در حاشیه «اشتباه محاسبه»– «انصاف»  علی ناظر

* اشتباه محاسبه – معین عمل«بختک» (بخش پایانی)  علی ناظر

* اشتباه محاسبه – معین عمل «فرهنگ» (9)  علی ناظر

* اشتباه محاسبه – مدیریت تغییر (8)  علی ناظر

* اشتباه محاسبه – هزینه (7)  علی ناظر

* اشتباه محاسبه – ارباب بی مروت، و با مروت دنیا (6)  علی ناظر

* اشتباه محاسبه - «اگر»های حاضر و غایب (5)  علی ناظر

* پس از 15 سال، از «فراکسیون اصلی» چه خبر؟  علی ناظر

* اشتباه محاسبه – کاریسمای جنگ (4)  علی ناظر

* اشتباه محاسبه - «ساده سازی، شبیه سازی» (3)  علی ناظر

* اشتباه محاسبه – تبیین، شکل و محتوا (2)  علی ناظر

* اشتباه محاسبه - مفتی، مفتی (1)  علی ناظر

* فشنگ و موشک در راه خدا  علی ناظر

* انگار نه انگار  علی ناظر

* بدرود و تسلیت  علی ناظر

* سنگ خارا – بخش اول-چهارم  علی ناظر

* سنگ خارا – بخش چهارم - «اتهام»  علی ناظر

* سنگ خارا – بخش سوم - «بحران عدم اعتماد»  علی ناظر

* سنگ خارا – بخش دوم - «آسیب پذیری»  علی ناظر

* سنگ خارا – بخش اول  علی ناظر

* جبهه وسیع - بخش 1 -4  علی ناظر

* اصولی کیست؟  علی ناظر

* ناتوانی اپوزیسیون: «راه حل پيشگيرانه يا دگرديسي»  علی ناظر

* سر و ته یک کرباس  علی ناظر

* زدند و ما چیزی نگفتیم  علی ناظر

* تهاجم  علی ناظر

* پیام روشن و نهفته موشک کاتیوشا  علی ناظر

* بدهکار  علی ناظر

* آمریکا، اشرف، طرح اروپا (حاشیه 1)  علی ناظر

* آمریکا، اشرف، طرح اروپا (بخش چهارم)  علی ناظر

* آمریکا، اشرف، و طرح اروپا (پخش سوم)  علی ناظر

* آمریکا، اشرف و طرح اروپا (بخش دوم)  علی ناظر

* آمریکا، اشرف، و طرح اروپا (بخش اول)  علی ناظر

* کمر غول  علی ناظر

* خبر خوب؟  علی ناظر

* رضا پهلوی و «نافرمانی مدنی»  علی ناظر

* حرمت قلم  علی ناظر

* والسلام؟  علی ناظر

* ناجی  علی ناظر

* «عجیب» و «غریب»  علی ناظر

* ارزیابی ناقص از سی سال مبارزه  علی ناظر

* سلام گرگ بی طمع نیست  علی ناظر

* «علی ناظر، مرز سرخ تو کجاست و چیست؟»  علی ناظر

* با خودمان جدی باشیم  علی ناظر

* چند خبر و چند نکته  علی ناظر

* جدا کردن «سر» از «بدنه»  علی ناظر

* مدل چهارم  علی ناظر

* سخنی با اساتید و صاحبان کرسی  علی ناظر

* «تروریستها» - بخش چهارم  علی ناظر

* «تروریستها» - بخش سوم  علی ناظر

* «تروریستها» - بخش دوم  علی ناظر

* «تروریست»ها (بخش اول)  علی ناظر

* زنده باد آزادی، زنده باد دموکراسی  علی ناظر

* آقای رئیس جمهور اوباما  علی ناظر

* مرز سرخ  علی ناظر

* نیم درصدی، خس و خاشاک، زردک و خرس ها  علی ناظر

* رکن چهارم در جبهه خلق  علی ناظر

* معضل میز  علی ناظر

* گردهمایی 18 ژوئن  علی ناظر

* فصلی تازه  علی ناظر

* آن صدای بی صدا  علی ناظر

* پوزه بند  علی ناظر

* این «پیروزی قضایی» نیست  علی ناظر

* سینه زنهای گورکَن  علی ناظر

* یاری رسانی برای پیشگیری از تکرار «سربرنیتسا»  علی ناظر

* اگر مالکی ککی در تنبان ندارد...  علی ناظر

* اگر مالکی ککی در تنبان ندارد...  علی ناظر

* نگاهی به پیام دکتر کریم قصیم  علی ناظر

* نگاهی به پیام دکتر کریم قصیم  علی ناظر

* پاسخ صلیب سرخ
به نامه 330 «انسان» «مستقل»
  علی ناظر

* بحران انقلابي ، فروپاشي، يا سرنگوني؟  علی ناظر

* آزادي بيان در فرهنگ رب النوعي  علی ناظر

* چشم انداز و نقش رسانه ها بر مبناي يک تحليل«گام بعدي»  علی ناظر

* مذهب ستیزی یا مذهب زدایی  علی ناظر

* تشدید بحران یا کنترل بحران؟  علی ناظر

* جنگی آزادیبخش برای صلحی پایدار  علی ناظر

* نظام ايدئولوژيک - تضاد تئوري و پراتيک  علی ناظر

* یک خبر مهم، یک برخورد سرد - (آذر 87)  علی ناظر

* تعيين تکليف حقوقي مجاهدين  علی ناظر



سنگ خارا – بخش اول-چهارم
[ علی ناظر]
[منبع: سایت بحران]


سنگ خارا – بخش اول

اخیرا آقای مسعود رجوی در سخنرانی درونی ( 7 مهر1391 – دقیقه 1:20:00 تا 1:37:00)، بمناسبت خروج نام آن سازمان از لیست کذایی آمریکا، در راستای تشکیل  عملی جبهه «همبستگی ملی» گفته اند که - نقل به مضمون - می توان و می شود به سازمان انتقاد کرد، مخالفت داشت، و... اما از خط قرمز یعنی خوش رقصی برای رژیم پرهیز کرد.

با اجازه می خواهم  به این «امکان خجسته» لبیک بگویم و در یک سری نوشتار به کارکرد ها، عملکردها، و آینده نگری های این سازمان و در مواردی به خود ایشان انتقاد کنم. می دانم که انتقاد به مسعود و مریم رجوی گناهی نابخشودنی است، و در زمانی نه چندان دور حتی نمی شد به خط موجود شورای ملی مقاومت در قبال با اشرف، انتقاد کرد (مثلا ماده الحاقی مصوبه شورا در 1388)، چه برسد به خود رهبری مجاهدین و شخص مسعود رجوی. اما از آنجایی که هنوز معتقدم مجاهدین فرزند خلقند، میهن دوستند، و برای آزادی ایران و ملت ایران تلاشگرند، به این سلسله نوشتار می پردازم . (جهت اطلاع در بهمن 1388 سلسله نوشتاری داشتم پیرامون رویش جنبش سبز، جبهه همبستگی و کارکرد آن - جبهه وسیع) .

حرف مشترک

آنچه در زیر می آید فقط حرف های من نیستند. خیلی های دیگر هم که عداوتی با مجاهدین ندارند، و خوشنودی، سرفرازی و پایداری مجاهدین را خواهانند، اما به لحاظ سیاسی/عقیدتی در مواردی در تقاطع اندیشه ورزی قرار دارند، آنچه در زیر آمده است را با جملات متفاوت، مقدمه و مؤخره متفاوت، و انشاء متفاوت، اما با محتوا و مفهومی (نسبتا) مشترک، شاید نه به این عیانی، ولی حتما در محفل ها و نشست های گروهی بیان می کنند.

آنچیز که عیان است

برخی از دلسوزان برای ایران، به این نتیجه رسیده اند که آنچیز که عیان است چه حاجت به بیان است. از دیدگاه این هموطنان خود مجاهدین می دانند که دگر اندیشان به آنها بسیار انتقاد دارند، اما از آنجایی که مجاهدین خود محورند و همیشه فکر می کنند که راه و کارشان ردخور نداشته و همیشه درست است، نه به انتقاد گوش می دهند، نه به گله و گلایه توجه دارند، و نه بر راهکارهای متفاوت تأمل می کنند. به همین منظور، به نظر این هموطنان،  تشریک مساعی با «جماعت» مجاهدین اتلاف وقت است. اگر مجاهدین بخواهند تغییر روش و خط و دیدگاه و راهکرد و راهبرد و... بدهند منتظر انتقاد من و تو و او نمی نشینند. آن می کنند که فکر می کنند درست است – حتی اگر غلط باشد. و اگر هم نخواهند، چه اصراری به اینهمه صغری و کبری چیدن و مو را از ماست بیرون کشیدن و چپ و راست ها را از هم تمیز دادن. در چشم این قبیل منتقدین، حرف اول و آخر را مسعود رجوی می زند -  مسعود گفته این، پس این. مسعود گفته آن پس آن. این منتقدین نتیجه می گیرند که سازمانی که اینگونه و تا به این حد بر ذات واحد یک فرد اینچنین استوار است، منطقا نمی تواند انتقاد پذیر باشد. بنابراین،  هرکس به راه خویش. نه ایرادی می گیریم و نه انتقادی می کنیم، و نه مورد آماج یک سری ناسزا و اراجیف و تلخ خویی ها قرار می گیریم. من با این منطق مخالفم. نه به این خاطر که با برخی از پیش داده های این منتقدین مخالفم – خیر برخی از این داده ها و پیش قضاوتها و پیش فرض ها درست است، بلکه مخالفم چون معتقدم که می بایست با «رفیق» دیالوگ داشت. آنقدر گفت تا گوش کر «رفیق» شنوا شود. بر این باورم که «دوست آنست که گفت، دشمن آنست که گفت می خواستم بگویم». و می دانم که این رهی صد ساله است، یک جنگ فرهنگی است، و بسیار سخت.

رفیق

در اینجا واژه رفیق بکار برده شده است. این واژه خود به تنهایی بحث انگیز است. بسیاری مجاهدین را «رفیق» نمی دانند. بسیاری دیگر با این استدلال که «رفاقت» رابطه ای دو طرفه است، و از آنجایی که مجاهدین هیچ کس را که دگر اندیش آنها باشد، «رفیق» خود نمی دانند، بنابراین آنها خود نمی توانند «رفیق» قلمداد شوند، از استفاده این مفهوم در (حتی) ذهن خود دوری می جویند. بار دیگر، من با این نگرش هم مخالفم. مجاهدین از آنجا که فرزند خلقند، و از آنجایی که هدف آنها رهایی خلق از ظلم و ستم است، و از آنجا که دگراندیشان هم خواهان محقق شدن همین آرمان و اهداف هستند، بناخواسته و من غیر مستقیم، چه ما بخواهیم و چه مجاهدین نخواهند، «ما» که خواهان سرنگونی تمامیت نظام جمهوری اسلامی هستیم، با یکدیگر در یک «جبهه» قرار می گیریم، و با یکدیگر «رفیق» هستیم، و این «رفاقت» ریشه در تاریخچه مبارزاتی تک تک «ما» دارد و مختص به موضعگیری های امروز ما، و یا مجاهدین نمی شود. دقیقا به همین خاطر، در زمانی نه چندان دور که مجاهدین زیر ضربی مضاعف بودند، می بایست با تمام کجروی و تلخ خویی آنها مدارا می شد، و از انتقاد تیز و مستمر به آنها خودداری می شد. و امروز با خروج نام مجاهدین از لیست، و در زمانی نه چندان دور با تعیین تکلیف مجاهدین در لیبرتی، این موانع کمرنگ تر می شوند.

اصل انتقاد از خود و انتقاد پذیری

این یکی از اصول پایه هر سازمان رادیکال و مردمی است. هیچ سازمان رادیکالی نمی تواند پویا و رو به رشد باشد مگر در درون از خود انتقاد کرده، و در بیرون از خود، انتقاد پذیر باشد. مجاهدین تا آنجا که از یارانشان شنیده ام، به بخش اول پایبند مانده اند (عده ای با این هم مخالفند و معتقدند که در درون سازمان هم انتقاد از خود به یک واژه صوری مبدل شده است – از آنجا که در درون نبوده ام ، نمی توانم در رد و یا قبول این امر ارائه طریق کنم، اما منطقا بر این باورم که سازمان نمی توانست به حیات خود ادامه بدهد اگر نشانی از امر انتقاد در درون سازمان وجود نداشت). در عین حال،  آثار و علائمی از «انتقاد پذیری» در خارج از خود سازمان (و حتی شورای ملی مقاومت) دیده نمی شود. این یکی از نکات مهمی است که می بایست به آن پرداخت، اگر فی الواقع به «جبهه وسیع (خلق)» باورمندیم، نمی توانیم و نباید از این نکته با لبخندی و یا با اخمی بگذریم. باید شاخ این حیوان درنده خو را گرفته و با آن درگیر بشویم. تمام بود و نبود «جبهه وسیع» به همین «اصل» ربط پیدا می کند.

هرچه می خواهد دل تنگت بگو

متاسفانه مجاهدین بر این باورند که اگر به «نیش زدن» ها، به «زخم زدن» ها، و یا به «خنجر از پشت زدن» ها پاسخ نگویند، نه تنها به مخاطبین عملا فهمانده اند که «سعه صدر» دارند، بلکه فهمانده اند که «انتقاد پذیر» هم هستند. واقعیت اما خود را در انتخاب واژه ها نمایان می کند. «نیش زدن» یک واژه منفی است، «زخم زدن» هم همینطور، و به مراتب شدید تر «خنجر از پشت زدن». این واژه ها با نگاه و دیدگاهی «انتقاد پذیرانه» ادا نمی شوند. خبر از کم تحملی می دهد. به سیاستمداران در سطح دنیا بنگریم. در مصاحبه های مطبوعاتی آنها، هجومی از انتقادات و «زخم» ها به سوی آنها روانه می شود، اما با متانت به آنها پاسخ داده می شود. سیاستمدار مخاطب، نمی گذارد که پرسشگر و منتقد «قسر» در برود، بلکه منتقد پاسخ دندان شکن خود را می گیرد. سیاستمدار از اصول و خط خود عدول نمی کند، و پاسخ (نه لزوما دقیق) خود را می دهد، اما در مواجه با انتقاد و «سوال» با برخوردی خودبینانه مظلوم نمایی نمی کند که چرا مورد تهاجم قرار گرفته است. می داند که وارد عرصه سیاست شدن یعنی همین. یعنی به او ایراد (بحق یا ناحق) گرفته می شود و او هم موظف است – تکرار می کنم، وظیفه دارد که پاسخگو باشد. اصل انتقاد پذیری یک شرط نیست که مثلا آقای مسعود رجوی در سخنرانی خود (از سر لطف) بگویند می توانید از ما انتقاد کنید ولی به رژیم نزدیک نشوید. امر انتقاد از مجاهدین و یا از آقای مسعود رجوی و یا هر مدعی رهبری دیگری، و دشمنی خدشه ناپذیر با رژیم جمهوری اسلامی، یک اصل است و نه یک شرط. بزبانی ساده تر، اصل انتقاد پذیری برای سازمانی که می خواهد یک خلق ستمدیده را از میان آتش و دود و مماشات و هزاران پیچ و خم عبور دهد، یک «بایست» است. بدون این بایست، بدون اصل انتقاد پذیری، هزاران ساعت فدا و ایثار، هزاران شهید که باید ضامن پیروزی ما باشد، بجایی نمی رسد، حتی اگر بقول آقای مسعود رجوی، «در پرتو مهرتابان» هم باشد، باز هم خون شهدا به جایی نمی رسند، چرا که از نیرویی مدعی و در محور، انتقادی شده، اما پاسخی درخور، متین، شفاف و رو به جلو گرفته نشده است. این یک پُز روشنفکرانه نیست، این یک بایست است. سازمان و مدعی و رهبری که نتواند تحمل انتقاد داشته باشد، بناخواسته نمی تواند بیانگر کلیه آراء و عقاید و نگرش ها و گویش های فکری باشد، و آرمان آنها را نمایندگی کند، حتی اگر 30000 شهید داده باشد.

جنگ نیابتی

در چندین سال اخیر رسم بر این بوده که به مجاهدین انتقادی می شده، و هوادارن آنها به آن پاسخ می داده اند. برخی از این پاسخ ها متین و درخور تأمل و بسیاری دیگر، ناپسند، پر از پرخاش و ناسزا و تهمت و افترا. اما هرچه که بوده اند و به هر نحوی که پاسخ داده شده اند، این پاسخ ها وجهه حقوقی و قانونی و رسمی ندارند. مجاهدین با پیش انداختن یاران خود، از پاسخگویی طفره می روند، و بجای تقابل بین منتقد و مجاهدین، به جنگی نیابتی بین منتقد و یارانی که پاسخ شان به هر حال رسمیت ندارد، دامن می زنند. جنگی که نه حلال مشکلات است و نه روشنگرانه، و در بسیاری از موارد پاسخ های ناپخته این یاران، به ضد خود تبدیل شده و مشکل آفرین می شود. نتیجه اینکه، یا منتقد عتای انتقاد و دیالوگ را به لقایش می بخشد و از خیر انتقاد و تنظیم رابطه با مجاهدین می گذرد و به این نتیجه می رسد که مجاهدین انتقاد پذیر نیستند، و دیالوگ با آنها اتلاف وقت، و خلاصه اینکه نمی توان با آنها هم جبهه شد. و یا مثل این حقیر، کوتاه نمی آیند، حرف را می زنند، و می زنند و تکرار مکررات می کنند، و در رؤیایی کودکانه به سر می برند که بالاخره روزی این سنگ خارا را می توان سوراخ کرد، چرا که قاعدتا در بطن آن قلبی رئوف نهفته است. این «تکرار» ادامه خواهد داشت.

در بخش دوم به گوشه ای از انتقادات می پردازم.

(این سلسله نوشتار برای سایت و رسانه ای ارسال نشده و فقط در سایت شخصی منتشر می شود. http://www.irancrises.net، هموطنان در صورت علاقه به بازتکثیر حتما منبع را قید کنند. ).

علی ناظر

18 مهر 1391

سنگ خارا – بخش دوم - «آسیب پذیری»

مسعود رجوی (در رابطه با جبهه همبستگی ملی - 7 مهر 1391  - خلاصه - ): «.... بسیاری همانزمان هم به ما  نوشتند و گفتند که حرف حق است، اما راستش اینست که ما پروا داریم و می ترسیم. - اسامی را عمدا نمی گویم، چرا که جنگ در پیش است،  ...وانگهی مجاهدین در لیست هستند، در آمریکا شورای ملی مقاومت ایران هم در لیست است. بسیار خوب، حالا بعد از یک دهه تمام موانع ترساننده به کناری زده شده... کسی ممکن است که مجاهدین را قبول نداشته باشد... بسیار خوب نه اینکه همدست رژیم و مزدوران رژیم علیه جان و امنیت مجاهدین در عراق در اشرف و در لیبرتی باشد.... اینکه باید کامل طرد شود.... پس ما از جبهه سرنگونی استبداد مذهبی صحبت می کنیم.... با فرض اینکه شورای ملی مقاومت را نمی پسندند.... چه دعوای نظری و چه دعوای عملی، ... کسی و یا کسانی و جریانهایی می گویند که سرنگونی این رژیم آری، اما برنامه ها، طرح ها و ساختار این آلترناتیو را قبول ندارند،.... آنهایی که اهل مذاکره با این رژیم نیستند...مردم ایران خواهان تغییر و سرنگونی این رژیم هستند... پس حالا دیگر تمام موانع مرتفع شده، و هیچ مانعی بر سر راه همبستگی ملی برای سرنگونی استبداد مذهبی در عرصه سیاسی برای افراد و جریانهای سیاسی ایران نیست ..... یعنی زمان برای این آزمایش بزرگ در این رابطه هم فرا رسیده است.... شورای ملی مقاومت البته برنامه خودش...دولت خودش... مجلس خودش... را دارد، اما اصلا مصر نیست که حرف او به کرسی بنشیند... نمی دانم که نتیجه بالفعل و عملی چیست چون بسیاری چیزها در این سه دهه مبارزه سنگین و خونین آزمایش و تعیین و تکلیف شده، بسیاری از ماهیت ها بیرون ریخته و افشا شده،... از این بابت گفتم که به لحاظ تاریخی چیز ناگفته ای نمانده باشد و ما از هیچ چیز دریغ نکرده باشیم... کسانی که این یک دهه پایداری پرشکوه و البته سخت و خونین را رقم زدند چرا که این یکی قدم را هم برندارند. بگذار تاریخ گواه باشد که این مجاهدین و این شورا هرآنچه را که از دستشان بر می آمد برای آزادی میهن و خلق شان چه به لحاظ عملی و چه به لحاظ نظری چه در میدان رزم و چه در عرصه سیاسی انجام داده اند و باز هم انجام خواهند داد.... (برگردان از شنیداری به نوشتاری از نگارنده است و در صورت اشتباه در این برگردان پوزش می خواهم)»

پشت پرده

یکی دو روز پیش جندی از عزیزان پیشنهاد کردند که به انتشار این سلسله نوشتار ادامه ندهم، به همین خاطر کمی تأمل کردم تا به این بخش از سخنان آقای مسعود رجوی (در بالا) برخوردم که « از این بابت گفتم که به لحاظ تاریخی چیز ناگفته ای نمانده باشد و ما از هیچ چیز دریغ نکرده باشیم ...».
تا به آنجا که به این قلم بر می گردد، من شک ندارم که آنها به راستی می خواهند از هیچ چیز دریغ نکنند، اما برای این منظور باید به این عزیزان گفت که چه چیزهای (نظری) را نباید از نظر دور نگاه دارند. می دانم نکاتی در این سلسله نوشتار است که عزیزان در شورا را می رنجاند، به این خاطر پوزش می خواهم، اما هدف رنجاندن نیست، بلکه بیان نکاتی است که اذهان و افکار عمومی را بخود مشغول کرده است. هدف من، تشکیل جبهه وسیع و سرنگونی تمامیت رژیم اسلامی است.
پیش از این نوشتم که خارج از حاشیه و طیف بسیار نزدیک به شورا، حرف و ایراد و انتقاد بسیار است، و این «علامت سوال ها» هستند که نمی گذارند شورا و جبهه همبستگی رشد کند. می دانم که می توانستم این ها را در نامه ای خصوصی بنویسم و به دفتر شورا و یا مستقیما به خانم رجوی ارسال کنم، اما به این باور رسیده ام که حرف های پشت پرده راه به جایی نمی برد، و به رشد آگاهی کمک نمی رساند. در عین حال، معتقد نیستم که با درشت گویی، سخنان زشت، و یا نامهربان می توان به این رشد کمک رساند. آرزو و امید من این است که روزی فرابرسد که این «رفتار» در رسانه های وابسته به مجاهدین (از جمله سایت همبستگی ملی) نهادینه شود.

به راستی اگر شورای ملی مقاومت بر این باور است که «آلترناتیو دموکراتیک» رژیم است، باید (و البته چاره ای بجز این ندارد) که مانند «آلترناتیو» و نه یک سازمان و یا یک حزب، رفتار کند، مسائل را ارزیابی کند، و با حاشیه و رقبای سیاسی خود که خواهان سرنگونی هستند، برخوردی «سیاسی» داشته باشد. این اولین شرط «آلترناتیو دموکراتیک» شدن است. من از خانم مریم رجوی، مسئولین کمیسیون های شورا به جد تقاضا می کنم که بر فرهنگ «تحمل گرایی» تأکید داشته و از یاران خود بخواهند که با واژه هایی متین و سیاسی (البته برآمده از اصول) با خارج از خود تنظیم رابطه کنند. بعدا به این نکته می پردازم.

پیش از پرداختن به انتقاداتی که دلیل و مانعی برای تشکیل جبهه شده اند، لازم می بینم که به بخشی از نکات پایه و پیش رو بپردازم و نظر خود را پیرامون برخی از این پارامترها بیان کنم. لازم به تأکید بر این باور هستم که مجاهدین و شورای ملی مقاومت، و یا رضا پهلوی و همفکرانش، و یا... هرکدام به تنهایی نمی توانند جبهه ای وسیع و مردمی تشکیل دهند. آنچه را که ده سال پیش (سال 1381 و پیش از جنبش سبز) در مجاهدین خلق، امر به وظیفه یا امر به نتیجه گفته ام، تکرار میکنم که همبستگی تمام آحاد فکری و سیاسی لازم است، و کلیه نیروهای سرنگونی طلب چاره ای ندارند بجز متحد شدن: «بعد از انتخاب خاتمى، صحنهٴ مبارزهٴ اپوزيسيون با گرايش اسلامى، در دو جبهه خلاصه مى شود: در شکل و شمايل مشارکت اسلامى و آنچه که هم اکنون هست، ونتيجتا قبول علنى شکست در مقابل جناح هار. و يا هم پيمانى با نيروى سوم،که پس ازبرگشت يزدى از آمريکا و محدود شدن فعاليت نهضت آزادى، به مجاهدين ختم مى شود. اما اين همبستگى بين نيروهاى مسلمان واخورده و مجاهدين تنها زمانى امکان پذير خواهد بود که مجاهدين مطمئن باشند نهاد هاى واخورده توانايى بسيج نيرو در داخل را داشته وآمادگى پرداخت خرج لازم را دارند. درمقابل، بهايى که مجاهدين براى جذب ايندو نيروى واخوردهٴ مسلمان و سلطنت طلب پرداخت خواهند کرد هم قابل تامل است. بطورمثال، ترسيم نقش ايران در چارچوب مراودات بين المللى، سرنوشت نفت شمال و جنوب، و تنظيم رابطه باکشورهاى همسايه. على ناظر - ٩ شهريور ١٣٨١ شبکهٴ ديدگاه »


جنگ روانی، پاسخ به افترا ها و پرسش ها

بدون شک مجاهدین خطا بسیار داشته اند، اما متأسفانه و بخاطر هجمه روانی و رسانه ای دشمن جوّی ایجاد شده است که دشمن توانسته بر بسیاری از دستاوردها، و فداکاری های مجاهدین سایه بیفکند. دشمن توانسته با فریب، دروغ و جوسازی، و با القای «تروریست»، «خشن»، «آدمکش»، و با «شیطان»سازی و ... افکار عمومی را آلوده و منحرف، و یا حداقل «مشکوک» به آزادیخواهی مجاهدین کند.

در همین راستا، صدای آمریکا، بی بی سی، رادیو فردا ابزار تولید رژیم شده اند، و متاسفانه رسانه های وابسته به مجاهدین (صد افسوس) با بهره گیری از «اندیشه حاکم» نتوانسته اند به آگاهی رسانی دست زده، و حقیقت آنگونه که هست را با همگان در میان بگذارند (از آنچه در سازمان و شورا می گذرد، تا کُرد کشی، کمک اطلاعااتی به صدام و...).
پیشنهاد من به این عزیزان این است که با دوری گزیدن از «اندیشه حاکم»، در سطحی گسترده نشست های مستمر و دائمی پرسش و پاسخ برنامه ریزی کنند و عناصر مطرح در این نهاد (مجاهد و شورایی) به پرسش ها و نکات تاریک (برخی غیر واقعی، و برخی واقعی و تیز و برّا) پاسخ بگویند. بپذیرند که تا پرسش ها پاسخ داده نشوند، جبهه همبستگی رشد نخواهد کرد. دائما به یاد داشته باشند که اکثرا به سیمای آزادی و یا سایت همبستگی ملی سر نمی زنند.
به نظر من، از آنجا که مجاهدین فرزند خلق و مبارز خلق هستند نبایست از هیچ انتقاد و پرسشی هراس داشته باشند. چهره مخدوشی که دشمن از مجاهدین ساخته است را می توان تنها از طریق رابطه مستقیم و رودررو با مردم، از اذهان زدود. طبیعتا گام اول، شناخت دوست از دشمن، باور به پیروزی راهکار دموکراتیک، و داشتن گوش شنوا است.

باورها

واقعیت این است که اتکاء به مواضع و باورها بنا به برداشتهای شخصی و یا پرنسیب های تاریخی و نهادینه شده، می تواند افراد و فعالین سیاسی را از کج فهمی راهکار ها و راهبردها، و نهایتا از انحراف از مسیر اصولی بازدارد.

یکی از شرایط لازم، بازگو کردن این باور ها، اصول و یا مواضع، و تفسیر شفاف این باورها است. بی شک، یک نیروی سیاسی با درک مشخص از شرایط مشخص، مواضع خود را تعریف و یا در صورت لزوم بازتعریف می کند. اما «بازتعریف» نمی بایست و نمی تواند خارج از اصول پایه شکل بگیرد. تعیین موضع در ارتباط با اصول و راهبرد، تنها زمانی لازم است که آن اصول و راهبرد بازنگری و رویزیون شده باشد، در غیر اینصورت کلیه تعیین مواضع هرچند اگر (در انشاء و بظاهر) متفاوت، در همان چارچوب راهبردی نوسان پیدا می کنند. ساده اینکه، هرچند جملات متفاوت است، تغییری در مواضع رخ نداده است. شاید بهترین نمونه سخنان فوق آقای رجوی است. این جملات، به گونه ای، تکرار همان جملاتی است که ده سال پیش زده شده است. بنابراین، اگر ده سال پیش مشکلی در پیوستن به جبهه همبستگی بوده، آن مشکلات با این جملات امروز، برطرف نمی شوند. آقای رجوی می بایست به این مشکل (آزمایش بزرگ) از زاویه دیگری می پرداختند، که نکرده اند. ایشان این جملات را فقط از جهت ثبت در تاریخ ایراد کرده اند.

با توجه به نکات بالا و پیش از هرچیز، لازم است که خروج رسمی نام مجاهدین از لیست کذایی را، با توجه به شرایط موجود، و سنگلاخ های پیش روی بررسی کرده و به این تغییر راهکار آمریکا در ارتباط با ایران، از دیدگاهی واقعی پرداخته، و سپس به سری انتقادات در رابطه با روابط بین المللی سازمان و شورا، و پارامترهای مرتبط بپردازیم. اما وقت کم است و حرف بسیار، و چاره ای نیست مگر به مطالب گوشه ای زد و با اشاره ای گذشت (متاسفانه این بخش خیلی طولانی شده است).

مبارزه قهرآمیز

بنا به پیش گفتارهای وزارت خارجه آمریکا، حرکت و فعالیت های سرنگونی طلبانه مجاهدین جنبه تروریستی داشته و به همان منظور نام آنها در لیست گنجانده شده است (فعلا به امر مماشات و صحت و سقم این بهانهء آمریکا نمی پردازیم). فراتر اینکه، یکی دیگر از دلایل وزارت خارجه آمریکا برای حذف مجاهدین از لیست، همکاری و هماهنگی این سازمان در امر انتقال افرادش از اشرف به لیبرتی، بوده است.

شاید بد نباشد به این دو دلیل (بدون پرداختن به ماهیت پنهان آنها) کمی دقیق تر توجه کنیم. آمریکا (مثلا و) من غیر مستقیم از مجاهدین می خواهد که دیگر بر اصل مبارزه قهرآمیز تکیه نکند. مضاف بر اینکه آمریکا از مجاهدین می خواهد که در امر سرنگونی از ابزار ارتش آزادی بخش ملی ایران بهره نجوید. شاید به همین دلیل (هراس از ارتش آزادیبخش ملی) بر سر آنها بمب می ریزد تا خود را خلع سلاح کنند، و امروز از آنها می خواهد تا از اشرف خارج شوند (از خوش رقصی برای رژیم اسلامی در می گذریم).

در عین حال و از سوی دیگر و در تضاد و تناقضی آشکار، می دانیم که آمریکا و شرکاء یکی از حامیان جنبش های خشونت آمیز در لیبی و امروز در سوریه هستند. آمریکا و شرکاء با ارسال سلاح، خدمات فنی و کارشناسانه، و کانالیزه کردن ده ها میلیون دلار به جیب فعالین مسلح در سوریه (برخی همان تروریستهای القاعده)، بر آتش جنگ داخلی در سوریه می دمند.

در اینجا، ناخواسته مجبور می شویم که عجولانه به این باور برسیم که آمریکا با امر «مبارزه قهرآمیز/خشونت آمیز» مخالفتی ندارد، بلکه با خود «مبارز» مشکل دارد. ساده و روشنتر اینکه، با تسلیح کردن آنهایی که حاضرند کشوری (سوریه) را به خاک و خون بکشانند مشکل ندارد، به شرطی که به ساز آمریکا برقصند. و اگر «مبارز» مسلح نخواهد به این ساز و دستگاه تن بدهد، آمریکا لیست تروریستی و شرایط ورود و خروج را پیش روی مبارز می گذارد. بنا به این پیش فرض، «مبارز» بر سر دو گزینه قرار می گیرد - یا مجبور است تن به این شرایط بدهد و یا از آنها روی گردانده و در لیست بماند. نتیجه اینکه حال که مجاهدین از لیست خارج شده اند، بخاطر این بوده که تن به این خواست آمریکا داده اند. به نظر من، این برداشتی عجولانه است.

بود و نبود در لیست، یک امر سیاسی است و نه برآمده از یک راهبرد نظامی. بطور مثال، القاعده در لیست است و جهانی را با تروریسم کور خود به خاک و خون کشانده است، و بدون شک در زمین آمریکا بازی می کند و اهداف طولانی مدت آمریکا را تضمین می کند. در همان حال، اسرائیل هم بیش از نیم قرن است که بر مردم فلسطین ظلم کرده، و سرزمین آنها را اشغال کرده است، اما از حمایت بیدریغ آمریکا برخوردار است، و هرگز در لیست نبوده و نخواهد رفت.  به همین خاطر، بود و نبود این برچسب از سوی وزارتخارجه آمریکا فقط  دلایل سیاسی دارد، و نه دلایل نظامی و بقول آنها «تروریستی». در عین حال، می دانیم که پس از گذار از فاز های یکی دوسال گذشته (بهار عربی، نیم تعطیل شدن اشرف و...)، یک نهاد فعال (مثلا مجاهدین)، دیگر نمی تواند بگونه ای مستقل و خارج از مراودات سیاسی، در داخل مرزهای ایران فعالیت نظامی داشته باشد - مگر اینکه به یک نهاد نظامی و زیر زمینی تغییر ماهیت بدهد. به این خاطر، نهاد سیاسی-نظامی و بهره مند از دفاتر نمایندگی در پاریس و دیگر پایتخت ها نمی تواند (و نباید) خارج از این روابط و مراودات کارکرد داشته باشد، و مجاهدین پیش از خروج از لیست به این واقعیت واقف بوده اند.

اگر این نکته فوق را بپذیریم، مجاهدین در برابر یک تعیین موضع  قرار گرفته اند که آیا سیاسی-نظامی هستند و یا نظامی، و یا سیاسی خلص؟ به زبانی ساده و روشن تر اینکه، آیا به اصل و اصول و باور های همیشگی پایبند هستند، و یا اینکه در راستای تبدیل شدن به یک نهاد خلص نظامی و نتیجتا زیرزمینی، و یا نهادی سیاسی و حزبی، و نتیجتا تغییر کامل، گام بر می دارند (به این نکته در بخش های بعدی می پردازم).

اصول

به این نکته تا حدودی در نوشتار طولانی «اصولی کیست» (همین قلم 1387) پرداخته شده است. به باور من، نظریه پردازی پیرامون این شق که مجاهدین به نهادی زیرزمینی و نظامی خلص تبدیل می شوند نه تنها کودکانه است، بلکه عملی هم نیست. پس آنچه که پیش روی می ماند این دو راهبرد «سیاسی» و یا «سیاسی-نظامی» است.

پاسخ به این صورت مساله، نه تنها در باورهای مجاهدین خودنمایی می کند، بلکه می بایست آن را در رابطه بسیار تنگاتنگ با ماهیت نظام حاکم بر ایران جست. به نظر نگارنده، هرچه ماهیت نظام جمهوری اسلامی به راست میانه گرایش پیدا کند و خلاصه مدره تر، و استحاله شود، از غلظت پارامتر نظامی مجاهدین کاسته شده و به کفه سیاسی بودن این نهاد اضافه می شود، و بالعکس. این یک اصل خدشه ناپذیر در ارتباط با تمام جنبش ها در تمام دوران و سرزمین ها بوده و است و خواهد بود. به نظر من، این نظام حاکم است که روش مبارزه را تعیین می کند و نه «مبارز».  روش و گزینه «مبارز» همیشه عکس العملی است.

در عین حال و به باور من، ماهیت و روش نظامی گری و مبارزه قهرآمیز، ضرورتا و با توجه به آنچه در دو دادگاه اروپا و آمریکا ارائه شده است، دچار تغییر خواهد شد. تغییری که در آینده، تأثیری شگرف بر روند مبارزه برای دموکراسی در ایران خواهد داشت. به زبانی دیگر، سلاح و مبارزه قهرآمیز از یک بایست به یک ابزار تکمیل کننده «تغییر ماهیت» خواهد داد، بی آنکه پایه های «اصول» را لرزان کند. متأسفانه مجاهدین این نکته بسیار مهم را برای ملت ایران باز نکرده اند، و بر این باورند که راهبرد پیش روی آنها یک امر خصوصی است و فقط باید خودشان از آن باخبر باشند، و مردم که در مقطعی باید از آن راهبرد حمایت کنند، «غریبه» هستند. آنها ساده انگارانه می خواهند که دشمن از راهبرد جدید آگاه نشود.

پارامتر ارتش کلاسیک

در طول بیست سال گذشته، روش اصلی مبارزه مجاهدین، «کلاسیک» بوده است. ارتش آزادیبخش ملی ایران در مواردی و مقاطعی توانسته بود دستاوردهای به سزا و چشمگیری داشته باشد، اما کارکرد راهبردی این ارتش پس از عملیات فروغ جاویدان، از آنجا که محدود به توانمندی های جغرافیایی، منطقه ای و ژئوپلیتیکی بود، به حداقل رسید. صلح خمینی با صدام، جنگ صدام در کویت، و بالاخره حمله نظامی جهانخواران به افغانستان و عراق و کشتار ده ها هزار شهروند عراقی از آنروز تاکنون، و اشاعه و ترویج تروریسم در منطقه، و نتیجتا نفوذ بی رویه و گسترده - (مادر تروریسم) - رژیم جمهوری اسلامی در عراق و منطقه، از جمله پارامترهایی بودند که موفقیت این راهبرد نظامی (مجاهدین) را غیر ممکن می کرد، و ارتش آزادیبخش ملی ایران عملا در محدوده اشرف قفل شده بود (به عمد به این نکته نمی پردازم که جنگ کلاسیک در خطه ای به بزرگی ایران و با توجه به ساختار اجتماعی و فرهنگی جامعه، و جنایت پیشگی پاسداران، فی الحیث المجموع و از روز اول غلط بوده، و هرگز درست نبوده است).
در عین حال، و شایان تأمل اینکه محدود شدن تأثیرات نظامی ارتش آزادیبخش ملی در جبهه و منطقه، از تأثیرات درخشان سیاسی این نهاد نه تنها نکاست، بلکه اشرف را به پارامتری برای جذب و جلب حمایت های مالی و سیاسی و دیپلماتیک در سطح جهان، تبدیل کرد. از این زاویه (و تنها از این زاویه)، ارتش آزادیبخش ملی ایران تا به آخرین لحظه و حتی پس از بازاسکان ساکنین اشرف در لیبرتی، پارامتری موفق، مؤثر و راهگشا در دالان های دیپلماسی بود، هرچند که نقش آن در میدان نظامی روزانه کمرنگ تر می شد.

ارتش ملی

در عین حال، و هرچند که این پارامتر (اشرف) توانسته در بسیاری از موارد راهگشا باشد، اما در انظار جهانی و آنالیست های حرفه ای، حضور و حمایت کمرنگ «ایرانی» ها در گردهمایی هایی که به مناسبت دفاع از اشرف و «مبارزه قهرآمیز» شکل می گرفت، تأثیرات مثبت و درازمدت ارتش آزادیبخش، اشرف، و مجاهدین را دائما به زیر علامت سوال می برد، و سایه شک بر «ملی» بودن آن می انداخت (حتی خروج مجاهدین از لیست با سکوت روبرو شده است). این علامت سئوالها بخصوص پس از شکل گیری جنبش معروف به جنبش سبز، در افکار عمومی تقویت پیدا کرد، تا به آن حد که بسیاری از فعالین سیاسی به این نتیجه رسیدند که پارامتر نظامی اصلا ضروری نیست، و جنبش اجتماعی به تنهایی می تواند در تغییر نظام جمهوری اسلامی نقش آفرینی کند. بحث می کردند (و می کنند) که می توان نظام تا به دندان مسلح و جانی را با حرف و منطق، و تنها از طریق صندوق رأی تغییر داد. می توان با شعار «نه به اصل ولایت فقیه» و یا «مرگ بر خامنه ای» تمامیت نظام را از درون فروپاشاند. اما، واقعیت های در صحنه، مخصوصا پس از 6 دی 1388 عملا این خوش باوری را به یأس تبدیل کرد، و بسیاری از فعالین سیاسی با به زیر سئوال بردن «اصول» و «باورهای دیرپای» خود، شکست جنبش سبز را مترادف با شکست «هدف» - سرنگونی - ارزیابی کردند. این یأس، با کشتار ساکنین اشرف در 7 و 8 مرداد 1388، و سپس در 19 فروردین 1390 به اوج خود رسید.

شایان تأمل اینکه، مجاهدین با انتخاب شعار «سرنگونی، سرنگونی، سرنگونی»، توانستند خط آکتیو خود در این مسیر را از خط پاسیو رهبران جنبش سبز جدا کرده، و همچنان بر طبل براندازی بکوبند، هر چند که در اوائل آن جنبش، مواضعی متفاوت داشتند، و همچون امروز که فکر می کنند «ارتش آزادی» سوریه راهکاری درست است، آنزمان هم بر این باور بودند که می توان از طریق آن جنبش (سبز) سرنگونی را ساماندهی کرد.

هژمونی پذیری

در طول یکی دو سال اخیر، کلیه تحلیل های راستگرایانه بر ضرورت تسلیم به خواستهای جهانخواران تأکید دارد. بخصوص پس از آغاز جنبش های خودجوش در «جهان اسلام» معروف به «بهار عربی» (در پیام اسلامی 1389 – به این مقوله پرداخته ام)، و ریزش پایه های حکومتهای  سرسپرده به جهانخواران، و حضور چشمگیر مردم در تغییر نظام های حاکم بر کشورهای تونس و مصر و لیبی. «بهار عربی» دائما به این گمانه زنی دامن می زد که آمریکا با در دست داشتن سکان این فروپاشی ها، به دنبال شکل دهی جدیدی به خاورمیانه، و نتیجتا ایران است. این تسلیم به «خط آمریکا» برای خاورمیانه و ایران، تا بدانجا رشد پیدا کرد که بخش قابل توجهی از فعالین سیاسی به برتری و هژمونی این خط تن داده، و از حمله نظامی به ایران حمایت علنی کردند. و در برابر تهدیدهای علنی اسرائیل به حمله به ایران سکوت اختیار کردند. به این نکته بعدا می پردازم.

این بخش از فعالین که داده های خود از جنبش های «بهار عربی» را فقط از رسانه های وابسته به جهانخواران و گزارش های خبری دستچین شده آنها به دست می آورند، بی آنکه به وجه هار و انسان کش و ویرانگر جنگ (ارمغان جهانخواران) توجه کنند، و یا به خساراتی که بر زیر ساختار اقتصادی این کشور ها در این دو سال اخیر وارد شده، و تأثیرات دراز مدتی که بر بهزیستی و بهداشت کودکان و زنان و البته طبقه محروم و ستمدیده لیبی و سوریه وارد آمده است، دقت کنند، بین دو گزینه، یعنی ادامه حیات رژیم اسلامی و یا تخریب ایران و کشتار هزاران شهروند غیر نظامی ایران، به دومی تن داده و خواسته و یا ناخواسته بر شیپور جنگ می دمند. ساده اینکه، بسیاری از فعالین سیاسی  جنگ طلب، بی عرضگی خود در تضعیف رژیم، خلأ و نبود نیرویی برانداز در صحنه داخلی، و ناتوانایی اپوزیسیون حاضر در براندازی رژیم اسلامی را با قتل و کشتار و ویرانی در ایران جایگزین می کنند تا شاید رژیم اسلامی سرنگون شود، و آلترناتیوی (حتما مشابه همین رژیم) ولی ساخته و پرداخته آمریکا جای آن را پر کند.

بی شرف های «شریف»

واقعیت اینچنین است. آمریکایی که فعالیت نظامی مجاهدین را تروریسم می نامد، خود در شنیع ترین شکل از تروریسم، به قتل و کشتار شهروندان غیر نظامی در خاورمیانه دست زده است و زننده تر اینکه نام این کشتار جمعی را هم «دفاع از دموکراسی» گذاشته است. در همان حال، و غم انگیزتر اینکه، بسیاری از سیاسیون آمریکایی که امروزه در حمایت از خروج مجاهدین از لیست فعال بوده اند (و خانم رجوی برخی از آنها را «شریف» نامید – مریم رجوی – 8 مهر 1391- «سومين عامل اين پيروزی يک جنبش جهانی از شريفترين مدافعان دموکراسی و ارزشهای انسانی در جهان امروز است»)، همان افرادی هستند که مجاهدین را در این لیست کذایی قرار داده اند، و در زمانی که زمامدار بودند، بارها از خروج نام مجاهدین ممانعت کرده اند. این حضراتی که درجه نظامی دارند – ارتشبد و سپهبد و.. خود در طراحی بمباران مجاهدین و خلع سلاح مجاهدین (که پیش از جنگ اعلام بیطرفی کرده بودند) نقش داشتند.

این ها واقعیت است، اما چه حزن آلود در زمانیکه، منتقدین مجاهدین که دردی به جز آزادی برای ایران و ایرانی ندارند، مزدورهای رژیمی نامیده می شوند، این حضرات که خون مردم خاورمیانه از انگشتانشان می چکد، و بر سر فرزندان خلق بمب می ریزیند، «شریف» خوانده می شوند. چه مأیوس کننده وقتی منتقدینی که عمری را در تبعید گذرانده اند تا صدای خلق ستمدیده را به گوش جهانیان برسانند، واداده نامیده می شوند، و هیلاری کلینتون که بر خلاف قوانین کشوری، و حقوق قضایی مجاهدین را در لیست نگاه می دارد تا رژیمی خونخوار خرسند بشود، «شجاع» خوانده می شود، و خانم رجوی از او قدردانی می کند. به راستی چرا حرمت «کلمه» نگاه داشته نمی شود؟

کاسه داغ تر از آش

البته در اینجا یک سوال پیش می آید که اگر بمب بر سر مجاهدین ریخته می شود، و افراد و اعضای مجاهدین هستند که زیر این بمب های آمریکایی جان می سپارند، چرا نیروهای غیر مجاهد باید به مجاهدین ایراد بگیرند که چرا قاتلین خود را «شریف» می خوانند یا نه. کشته را مجاهدین می دهند، و این مجاهدین هستند که بنا به شناخت و درک مشخص از شرایط موجود از آن جنایات در می گذرند و زیر بغل این حضرات «هندوانه» می گذارند (رئال پلیتیک و دیپلماسی یعنی همین). چرا دیگران کاسه داغتر از مجاهدین می شوند؟ این منطق به ظاهر درست، ریشه در همان «فرهنگ حاکم» (خودی و نا خودی) دارد.
مجاهدین شاید متوجه نیستند که جانباختگان آنها، جانباختگان خلق ایران هم هست. این درست است که آنها در زیر بمب های آمریکایی جان سپردند، و یا بخاطر سیاست مماشات با رژیم، ده ها مجاهد و افسر مجاهد در اشرف در 7-8 مرداد 88 و 19 فروردین 1390 به خون کشیده شدند. این درست است که مجاهدین خلق پایبند به خط رهبر عقیدتی ووو... هستند و بخاطر رهنمودهای همین رهبری تا به اینجا کشیده اند، و یا اینکه مسلمانند، و یا... اما... پیش از اینکه مجاهد بشوند و در تمام مدتی که مجاهد بودند، و البته مجاهد مردند (جانباختند)، پیش از همه اینها، و اول از همه اینها «فرزند خلق» بودند و هستند. آنها جگرگوشه های خلقی ستمدیده بودند و هستند، و البته که این حق مام وطن است که از مجاهدین بخواهند که قاتلین فرزندانشان را «شریف» نخوانند. اگر این جماعت سیّاس که «منافع ملی آمریکا» همیشه در مد نظرشان است، «شریف» هستند، پس آن عزیزان بخون غلطیده را چه باید نامید؟ به نظر من، آقای بولتون و شرکاء اگر هزار بار هم خود را با مقدس ترین آب بشویند، بازهم «شریف» نیستند، نمی شوند و نخواهند شد (این حرفم هم اصلا ربطی به امپریالیسم و مبارزه ضد امپریالیستی ندارد).
آنکس که شریف است فرزندان برومند و مبارز «ملت شریف ایران»  است.

تلفیق دو روش

اما هرچه که هست، و هرگونه که آمریکا و فعالین مدافع جنگ می نامندش، این واقعیت غیرقابل کتمان است که سرنگونی یک نظام دیکتاتور بدون شلیک گلوله ممکن نیست. مضاف بر اینکه، آنچه در این کشورهای «عربی» رخ داده است، نه تنها ماهیتی انقلابی ندارد، بلکه در راستای تحکیم ارتجاع در منطقه شکل یافته است. آنچه در مصر و لیبی شکل گرفته، آینده ای به مراتب غم انگیز تر از آنچه که در 33 سال گذشته بر مردم ایران گذشت، خواهد داشت. سئوال در نتیجه این است که چگونه می توان سرنگون کرد، اما به دامان ارتجاع نیفتاد و تن به خواستهای آمریکا هم نداد؟ به نظر نگارنده، تنها با گسترش جنبش های اجتماعی زیر چتر حفاظتی نیروهای رادیکال مسلح. به نظر نگارنده، این تنها روش پیشرفت است.
حمله نظامی اسرائیل و آمریکا در هر حد و گستردگی باعث خفه شدن جنبش های مردمی می شود. جنبش های مردمی بدون حمایت نیرویی مسلح و رادیکال و البته و صد البته ایرانی، به راحتی سرکوب می شوند. لشگرکشی و حمله ارتش آزادیبخش (و یا ارتش آزادی) از یک نقطه کشور و تسخیر و توپ و گلوله باران شهر به شهر تا تکمیل پروژه و پاکسازی تمامیت ایران از عناصر رژیمی و تروریستهای وارداتی غیر ایرانی، به جز ویرانی، قتل و کشتار، و بیماری و فلاکت ارمغانی دیگر برای میهن نخواهد داشت، و سدی خواهد شد بر عملی شدن راه مصدق.
آیا به راستی مجاهدین و اعضای شورای ملی مقاومت خواهان مدلی چون سوریه و لیبی هستند و پذیرفته اند که با ویرانی و تسخیر شهر به شهر، ایران را از ستم ملا ها خلاص کنند؟ آیا به راستی مجاهدین و اعضای شورای ملی مقاومت خواهان این هستند که همچون لیبی و سوریه، تروریستهای القاعده ای و حمایت شده از سوی آمریکا و اروپا و اسرائیل تغییر سیاسی برای ایران بیاورند؟ آیا اینچنین آنارشیسمی جاده را برای ورود تروریستها به خاک ایران صاف نمی کند؟ آیا این تنها راهکار برای سرنگون کردن رژیم تروریست حاکم برای ایران است؟ اگر اینچنین است، به نظر من، این بزرگترین خطایی است که یک نیروی رادیکال و انقلابی می تواند در حق ملت ایران روا دارد.
لازم به تأکید و یادآوری است که مجاهدین و آقای مسعود رجوی در همین سخنرانی 7 مهر 1391 تکرار کرده اند که هرگز خواهان ریخته شدن خون شهروند غیر نظامی نیستند. و بارها بر «راه حل سوم» تأکید داشته اند. اما این تأکید به تنهایی کافی نیست. مجاهدین بعنوان نیرویی جدی و مطرح باید – تکرار می کنم، باید چنین امکان و سناریویی را شدیدا و پیش از وقوع آن محکوم کنند، تکرار می کنم، باید محکوم کنند. پیشنهاد ارائه «راه حل سوم» بسیار خوب و بجاست، اما فقط اگر همراه با محکوم کردن هر گونه حمله نظامی از سوی هر نیروی اجنبی، باشد.
«کس نخارد...» تنها در این حالت است که معنای واقعی خود را پیدا می کند.

گسترش جنبش های اجتماعی

مجاهدین پس از انقلاب ایدئولوژیکی درونی سازمان، تا حدودی درب های خود را به روی عموم باز کردند. متاسفانه، با کوته بینی کامل و خود بزرگ بینی کودکانه، و حتما به علت ناتوانی در ساماندهی نیروهای غیر سیاسی، غیر تشکیلاتی و غیر حرفه ای، به خطا با این تز که مجاهدین فقط به دنبال کادرگیری «افسر» و «مبارز» هستند، در مدتی کوتاه دور و اطراف خود را خالی کردند، و از آنروز این روند تخلیه حاشیه، روز به روز شدت گرفته است، تا به آن حد که در گردهمایی ها، مجاهدین مجبورند برای پر کردن صندلی ها در سالنهای بزرگ، از شهروندان غیر ایرانی بهره بجویند. شورای ملی مقاومت که در برهه ای از زمان می توانست به آلترناتیو ملی تبدیل شود، نه تنها نیروی پتانسیل خود در جذب نیرو را از دست داده، بلکه به دلایل مختلف (درست و غلط) اعضای مهم و مردمی خود را هم یکی پس از دیگری از خود رانده است.

اندیشه حاکم سد گسترش

هر چه که بود و به هر دلیلی که بود، با وجود اینکه شورای ملی مقاومت، و مجاهدین نهادی مطرح و سازمانیافته است، اما بخاطر اندیشه حاکم بر آن، نتوانسته نیروی غیر وابسته به ایدئولوژی مجاهدین، و یا نیروی سرنگونی طلبی بالقوه که با واژه هایی همچون «رهبر»، «رهبر عقیدتی» و... ناهمخوانی دارد را جذب کند، و یا به این گستردگی دامن بزند. تجربه چند دهه اخیر ثابت کرده که این نقص و ناتوانی، با سخنرانی، وعده و وعید، طرح جبهه همبستگی ملی، و یا مصوبات شورای ملی مقاومت، جبران پذیر نیست، چرا که ریشه در اندیشه حاکم دارد؛ و اگر قصد و هدف «گسترش و پوسته شکنی» است، این اندیشه باید تغییر کند، فرهنگ حاکم باید مورد تهاجمی همه جانبه از سوی خود مجاهدین و اعضای شورای ملی مقاومت قرار گیرد. این نوشتار، و این سری انتقادات، هر چند از سر دلسوزی است، اما اگر اندیشه حاکم تغییر نکند، اگر این اندیشه به روز نشود، همه این حرفها دود شده و به هوا خواهد رفت.
این فرزندان خلق باید متوجه بشوند که هر چند دلشان برای ایرانی آزاد و آباد می تپد، اما با این فرهنگ و با این روش برخورد نه تنها نمی توانند حرکتی (به معنای واقعی) مردمی داشته باشند، بلکه این فرهنگ به دشمن اجازه و مهلت می دهد تا خلأ و حفره ها را یکی پس از دیگری پر کند. برای پی بردن به این نکته و واقعیت، ترفند رژیم در عرض 7-10 سال اخیر را ارزیابی کنیم. امروزه در غرب، اعضای پیشین سپاه و کمیته های اسلامی بعنوان «اپوزیسیون» شناخته می شوند. آنها که پول طیب و طاهر می گرفتند امروز از مجاهدین و شورایی ها دموکرات تر و رادیکال تر شده اند. عناصر وابسته به رژیم در بی بی سی و رادیو فردا و صدای آمریکا و فلان و بهمان انستیتو نفوذ کرده اند و حرفهای رژیم را می زنند و برای بقای رژیم، علیه خروج نام مجاهدین از لیست، شیون و زاری می کنند.
گسترش روزافزون عوامل رژیم در بطن جامعه ایرانیان در خارج از کشور، نه بخاطر هوشمندی رژیم، بلکه بخاطر کوته بینی و فرهنگ حاکم بر شورای ملی مقاومت و مجاهدین در جذب نیرو و تفهیم مواضع رادیکال است. از این نکته به این سادگی نمی توان گذشت. به آن بعدا می پردازم.

شیر بی یال و کوپال

خارج از شورا، بسیاری بر این باورند که شورای ملی مقاومت مانند شیری بی یال و کوپال، بدون مجاهدین نمی تواند تنفس کند و به حیات سیاسی خود ادامه دهد. و ادامه می دهند که برای رد این پیش فرض، ساده است، برای مدتی مجاهدین را از شورای ملی مقاومت حذف کنیم، مشاهده می کنیم که این اعضا و سازمانها از هم می پاشند و هرکدام به یک سو پراکنده می شوند.
آیا کسی در شورای ملی مقاومت هست که بپرسد چرا چنین برداشتی وجود دارد؟ نمی خواهم به آنها بی احترامی کنم، به هیچ وجه. بر این باورم که این برداشت کاملا صحیح نیست، اما درجه ای از واقعیت در آن نهفته است. رشد سازمانهای درونی شورا را بررسی کنیم، آیا در طول 30 سال اخیر رشد آنها بالا رونده بوده است؟ آیا در درون شورا فراکسیونی تشکیل شده و در راستای پویایی آن فعالیتی علنی شده است؟ چرا نه؟
آیا شخصیتهایی چون آقایان هزارخانی، روحانی، قصیم و سامع، از تجربه و یا توانمندی های بسیار بالا برخوردار نیستند (به دیگر اعضای محترم شورا اشاره نمی کنم، اما کافی است که به نوشتارهای آنها دقت کنیم تا به توانمندی آنها واقف شویم)؟ اگر اینها درست است، پس چرا رشدی ملموس در شورا دیده نمی شود؟ چرا باید گفته شود که این عزیزان بدون مجاهدین کارکردی دینامیک ندارند؟ شخصا می دانم که در شورا و نشست های درونی بر روی مسائل مهم بحث های بسیاری می شود و مخالفت و موافقت ها ارزیابی می شوند، اما بازتاب بیرونی آن (گفته می شود، «بخاطر عدم سوء استفاده دشمن») ناملموس است، چرا؟ کدامین پر ضرر تر است، اینکه افکار عمومی به این باور برسند که اعضای شورا زیر بلیط مجاهدین هستند، یا اینکه عموم بدانند که تصمیمات پس از گذشت از چه مراحل  و بحث های داغ گرفته می شود؟
از سوی دیگر، همه بر این باورند که مجاهدین بدون شعار هایی که همه پسند نیست نمی تواند تشکیلات خود را منسجم و همسو نگاه دارد. برای خرج داخلی، و برای سرزنده نگاه داشتن نیروهای داخلی، به شعار هایی که تکیه بر نام مریم و مسعود رجوی دارد متمرکز می شوند.
مجاهدین متوجه نیستند (و یا برایشان مطرح نیست) که شعارهایی مانند مریم مهرتابان، مسعود شیر همیشه بیدار، و... دیگر در سطح جامعه کارکرد ندارند - آنچه باور اعضا و هواداران است، لزوما باور عام نیست. شاید این دوستان لازم باشد به تاریخچه شعار ها در 100 سال اخیر توجه کنند - از مرگ یا مصدق گرفته تا جاوید شاه، روح منی خمینی، و یا حسین میرحسین. عمر هیچکدام از این شعارها بیش از چند ماه نبود، و پس از آن مدت، اثر خود را در طیف بزرگ جامعه از دست داده اند. یک شعار در باره یک رهبر نمی تواند نزدیک به سه دهه در سطح جامعه کارکرد داشته باشد. شعاری که باعث فرار و دوری طیف عظیم جامعه بشود، حتی اگر حق هم باشد، شعار سیاسی و بجایی نیست و باید از آن دوری گزید.
به نظر نگارنده، هر شعاری که یک فرد را تقدیس کند حق نیست، و مطمئن هستم که آقای رجوی و خانم رجوی به این واقعیت آگاه هستند، اما نمی دانم چرا به این فرهنگ وابسته به نیم قرن پیش  پایان نمی دهند. چرا در نشست های درونی و بیرونی ایران، آزادی، استقلال، ووو را بجای رهبر، مسعود و مریم جایگزین نمی کنند؟ برای آنها که کوته بین هستند و کم متوجه می شوند عرض کنم که منظور از جملات بالا جدایی سر از بدنه نیست، لطفا سوار این الاغ لنگ نشوید، هدف برانگیختن خلق با شعار ها و رفتارهایی است که به سرنگونی هر چه سریعتر رژیم می انجامد.
آبشخور ناتوانی این نهاد سیاسی (شورا و مجاهدین) در گسترش جنبش اجتماعی، پس از خروج از ایران (1360)، در این نکات فوق الذکر نهفته است. این شیر باید دوباره یال و کوپال و شمشیر خود را بیابد، باید دوباره و هرچه سریعتر بر روی پای خود بایستد. باید استقلال عمل و فکری خود را برای افکار عمومی به نمایش بگذارد، باید شورا به معنی واقعی شورا بشود. اندیشه حاکم کنونی، از رشد شورا جلوگیری کرده است، این اندیشه باید مدره شود. آقای مسعود رجوی باید از «رهبر مقاومت» به مقام «مسئول شورای ملی مقاومت» بازگردد و دو باره پاسخگوی نظرات و راهکارهای خود بشود. در آن روز شورا، دوباره شورا شده است، و تازه به نقطه صفر رسیده است، اما مطمئن هستم که رشد خواهد کرد. این، آن «آزمایش بزرگ» است.

ناتوان ترها

شایان توجه و تأکید اینکه، ناتوانی در بیان و یا ارائه شعاری همه گیر، و یا سستی در جذب افراد غیر تشکیلاتی و غیر حرفه ای اما میهن دوست، تنها محدود به مجاهدین و شورای ملی مقاومت نمی شود. این نقص و کمبود در نهادهای سیاسی دیگر صدها برابر بیشتر است (و متاسفانه نقص و کمکاری آنها، باعث خودبزرگ بینی مجاهدین شده است). مثلا، نهاد وابسته به آقای رضا پهلوی از ساماندهی تنها یک گردهمایی با شرکت چند هزار نفر، حتی با شرکت شهروندان غیر ایرانی هم عاجز است. اخیرا آقای رضا پهلوی با ارائه برنامه ای بنام «شورای ملی» جبهه ای جدید برای سرنگونی ایجاد کرده است (سال گذشته به روند فکری ایشان پرداخته ام - از همین قلم – رضا پهلوی و نافرمانی مدنی – مهر 1390). به بررسی طرح «شورای ملی»، در این لحظه نمی پردازم، اما تنها به بیان یک نکته بسنده می کنم که ایشان حتی در انتخاب نامی «جدید و تازه» هم ناتوان بوده اند، و به بدیل سازی دست آزیده و آن را «شورای ملی» که هم وزن «شورای ملی مقاومت» است نامیده اند (یکی با مقاومت، یکی بی مقاومت). این بدیل سازی در نام، مرا به یاد اوائل «انقلاب» و تشکیل سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی می اندازد که نام خود را هم وزن مجاهدین خلق قرار داد. به راستی آقای رضا پهلوی آیا در عرصه سیاسی و واژه نامه ها نام کم بود؟

غیر تشکیلاتی، غیر حرفه ای، ولی ملی

ناتوانی نهادهای سیاسی در جذب نیروهای غیر سیاسی، غیر حرفه ای، و یا فراری از تحزب گرایی، ناشی از درک نادرست نهادها از خواست های ساده مردم عادی مقیم ایران است. جنبش سبز (با تمام کمبودهایش) چند نکته را برجسته کرد (از همین قلم – دیدگاه سوم بخش 1-3، تیر 1388). اول اینکه اگر مردم فضای کافی برای ابراز خواستهای خود را پیدا کنند، بر تغییر بنیادین رژیم مصرند. دوم، روند جنبش نه از خارج بلکه در صحنه عملیات (خیابان های ایران) تعیین تکلیف می شود. سوم، مردم رهبری را نه از طریق شعارهای صادراتی، بلکه با توجه به شرایط حاضر در صحنه انتخاب می کنند، و در صورت انحراف و یا مسالمت جویی رهبری (موضع آقای موسوی علیه ساختار شکنی)، صحنه را ترک کرده و در کمین موقعیت بعدی به زندگی روزمره ادامه می دهند.
در بیست و اندی سال گذشته عملا ثابت شده که سخنان آتشین رهبران مجاهدین و یارانشان، و یا سخنان دموکرات مابانه رضا پهلوی، و یا خط منحرف اکثریت و توده، شاید به دل بخشی از جامعه بنشیند، اما از آنجا که حرف دل مردم، به زبان مردم، و برای حل مشکلات روزمره مردم زده نمی شود، کشش این سخنان آتشین و پُزهای دموکرات مآبانه در میان عموم مردم روندی کُند و زودگذر دارد. این کُندی به رژیم مهلت می دهد که حفره ها را با طرح های ضد خلقی، و با تشدید خفقان پر کند.

رسانه ملی و مردمی – گذار از «نظر» به «عمل»

 

بنا به گزارش رادیو فردا، خانم مریم رجوی در بیانیه ای به مناسبت خروج از لیست گفته اند که «موازنه قدرت تغییر خواهد کرد. برای مثال، اولین پیام آن برای مردم ایران این خواهد بود که دیگر از افزایش فعالیت‌ها و افزایش تظاهرات ترسی نخواهند داشت».... و یا «ترس‌ها از بین خواهد رفت و این به گسترش فعالیت‌های ضد رژیم در داخل ایران خواهد انجامید».... و یا «هدف ما دموکراسی و آزادی دموکراسی برای آینده ایران است». و در رابطه با خروج از لیست و هیلاری کلینتون می گویند مریم رجوی 7 مهر 1391 «این یک تصمیم‌گیری سخت و نیازمند شجاعت سیاسی بود. تصمیم درستی که سزاوار بود سالهای بسیار قبل از این صورت گیرد تا یک مانع جدی در مسیر مبارزه مردم ایران برای آزادی کنار زده شود.»

 

به نظر من، موازنه قدرت تنها زمانی تغییر خواهد کرد که رابطه نیروی سازماندهنده و «مردم» رابطه ای مستقیم و همه گیر باشد. «تظاهرات و فعالیت ها» تنها زمانی «افزایش» می یابند که این رابطه مستقیم، همگانی، و همراه با پیامی همه گیر و همه پسند بشود. مجاهدین از فاز سالهای 1360 گذشته و در نتیجه تجربه کافی از کمبود و مشکلات آن فاز دارند. تظاهرات 6 دی 1388 را از سر گذرانده اند و از تبعات آن با خبرند. تجربه کافی از دالان های سیاسی «غرب» دارند، و تا حدودی توانسته اند فورمول زیست در این دالان ها را بیاموزند. مجاهدین لازم است که تمام تجارب را جمع بندی کرده، و با نگاهی متفاوت از گذشته، با مردم و گسترش فعالیت سیاسی-نظامی تنظیم رابطه کنند.
ساده اینکه نمی توان به فعالیت های اجتماعی دامن زد، مگر اینکه پیامی همه پسند تبلیغ شود. در اینجا منظور برخوردی پوپولیستی نیست، بلکه، برجسته کردن «تنظیم رابطه» با مردم است. مردمی که سالها از چهره ارتجاعی «مذهب» روی گردانده اند. سالها تازیانه این نگرش خود محور را خورده اند، نمی توانند با نیرویی که با همان ابزار می خواهد تنظیم رابطه بکند، احساس یگانگی بکنند. (دوستی نقل می کرد که چند روز پیش در سیمای آزادی، خانم  مجری به هنگام گفتگو با آقای دکتر صالح رجوی و بخاطر همزمان بودن خروج نام مجاهدین از لیست با تولد «امام رضا» می گویند که شاید این خروج «خواست آقا» بوده است. و یا دوست دیگری نقل می کرد که چند سال پیش در گردهمایی در بلژیک بمناسبت خروج از لیست تروریستی اروپا، آقای مسعود رجوی جمعیت را چنین خطاب قرار میدهند – ولک الحمد، ولک الحمد.. )
باور مذهبی مساله ای شخصی است، ایدئولوژی سازمان هم بخودشان مربوط است، اما برای نهادی که بر جدایی دین از دولت پای می فشارد، چرا باید در رسانه ای که واژه «ملی» را هم یدک می کشد، مسئولیت خروج نام از لیست– یک دستاورد سیاسی و حقوقی که کارزاری 15 ساله داشته -  را به پای «آقا» و «امام رضا» بنویسند؟ شاید این، خلوص نیت مجری را بیان کند، اما برای مردم زخم خورده از مذهب ارتجاعی، برخورد آقای رجوی و یا این خانم، تکرار همان دیدگاهی است که مردم را علیه خمینی شوراند. مجاهدین مجبورند که به این ریزه کاریها توجه کنند البته اگر می خواهند جبهه همبستگی ملی پای بگیرد. با پوزش یکبار دیگر تکرار میکنم، فرهنگ حاکم و حاضر بر رسانه «سیمای آزادی» این واقعیت را هشدار می دهد که گسترش تظاهرات و فعالیت ها در آینده یا ممکن نخواهد بود، و یا همچون گذشته محدود به هواداران مجاهدین خواهد بود. هرکدام از این دو، مؤکد تک محوری فعالیت ها و شکل گیری آینده ایران است -  که البته در تضاد با این جمله خانم مریم رجوی است که «هدف ما دموکراسی و آزادی دموکراسی برای آینده ایران است». به مفهوم رسانه ملی بعدا می پردازم.

 

این بخش از نوشتار را با بیان چند سوال (دوستان در مکالمه تلفنی ایراد کرده اند) به پایان می رسانم:

«

  • از معرفی طرح جبهه همبستگی ملی تاکنون ده سال گذشته است. اما هنوز کسی به این جبهه نپیوسته است، چرا؟
  • به راستی مجاهدین و شورا چه می خواهند داشته باشند که ندارند، ارتش داشته اند، شورا و بازوی سیاسی داشته اند، طرح جبهه همبستگی ملی داشته اند، رئیس جمهور برگزیده داشته اند، رهبر سیاسی-عقیدتی داشته اند، حمایت بین المللی داشته اند، حمایت مالی داشته اند، اما هیچکدام و یا همه اینها بعنوان یک مجموعه کارکرد نداشته اند. پس از ده سال هنوز جبهه در سطح یک طرح مانده است، و مانند ظرف های نقره و گرانبهای مادر بزرگ ها، هر چند وقت یکبار از کمد و پستو در می آید و گردگیری می شود و برق انداخته می شود و به همان پستو باز گردانده می شود، و باز روز از نو و روزی از نو. آیا مجاهدین و اعضای محترم شورای ملی مقاومت از خود می پرسند چرا؟ بخشی از این کاستی، تقصیر دشمن است. بخشی بخاطر حمله آمریکا به عراق است، بخشی از آن به نیرو ها و افرادی مربوط می شود که از پیوستن بخاطر جنگ و نام تروریست «ترس» داشته اند، اما با احتساب تمام این موانع، آیا مجاهدین و شورای ملی مقاومت خود نیز مانع نبوده اند، و یا مانع تراشی نمی کرده اند؟ آیا بخشی از اشکال، رفتار خود مجاهدین نیست، آیا آقای مسعود رجوی می خواهند به این بخش هم بپردازند، و مجاهدین را به نیرویی تمام عیار مردمی تبدیل کنند؟
  • از تشکیل و گسترش جبهه در بگذریم، چرا خود شورای ملی مقاومت رشد نکرده است؟ آیا همه می ترسند، آیا تقصیر بی غیرتی مردم است، یا سیستم حاکم بر فرهنگ شورای ملی مقاومت ایران، و یا...؟ پاسخ مسئول شورای ملی مقاومت (آقای مسعود رجوی) به عدم رشد شورای ملی مقاومت چیست؟
  • آقای علی ناظر شما یکی از افرادی هستید که دائما از اتحاد بین نیروهای سرنگونی طلب صحبت می کنید و در این باره بسیار نوشته اید. سوال من از خود شما این است که از ارائه طرح جبهه همبستگی ملی تاکنون که نزدیک به ده سال می گذرد، چرا خودتان به این جبهه نپیوسته اید؟ آیا مرگ خوبست فقط برای همسایه؟ از پیوستن شما می گذرم، چرا در هیچ نوشته ای، حتی در همین بخش اول سنگ خارا، کسی را ترغیب نمی کنید که به این جبهه همبستگی ملی بپیوندد؟ مگر عیبی در این طرح و جبهه می بینید؟ آن چیست؟ توصیه کردن که گناه نیست، چرا علی ناظر توصیه نمی کند؟
  • به نظر من، پیش از تشکیل جبهه، اول باید شورای ملی مقاومت را «واقعی» کرد. «شورا» معنا و مفهوم مشخصی دارد، به این معنا و مفهوم باید لباس عملی پوشاند. به نظر من شورای ملی مقاومت معنای واقعی ندارد. اعضای آن به وظیفه خود عمل نمی کنند. تاکنون حتی یکبار هم نشده که نقد و انتقادی علنی از کارکرد شورا، مصوبات شورا، و... توسط اعضای خود شورا بیان شده باشد. اعضای شورا، مدیران اجرایی خط مجاهدین هستند، و نه افرادی مستقل که در مواردی (نه همیشه) با مجاهدین اختلاف داشته و این اختلاف را با مردم در میان بگذارند. شورا، همچنانکه رسانه های خارجی زبان می نویسند، بازوی سیاسی مجاهدین است و نه یک نهاد سیاسی مستقل.

 

«زوزه» ماقبل آخر

 

اخیر آقای رضا پهلوی در برنامه «افق»، پیرامون خروج مجاهدین از لیست مواضعی گرفته اند که در شأن ایشان نبوده است. خروج مجاهدین را یاری دهنده به بقای رژیم ارزیابی کرده اند. بینندگان را به جدا شدگان از مجاهدین ارجاع داده اند که از آنها بپرسند مجاهدین دموکرات هستند یا نه. و...

سایت همبستگی ملی این مصاحبه را در سایت خود گذاشته و به آن عنوان «زوزه» داده است.

می توان از آقای پهلوی پرسید که اگر خروج از لیست به نفع رژیم (بودن مجاهدین در لیست به ضرر رژیم) است، چرا ایشان کشتار ساکنین اشرف را محکوم کردند. بنا به منطق ایشان، کشتار آنها به نفع سرنگونی می بود. با ایشان موافقم که خارج شدگان از سازمان می توانند بیانگر چهره ای از مجاهدین باشند (آنها که مزدور رژیم نشده اند)، اما به همان نسبت ماندگاران و هزاران هوادار و یاران مجاهدین هم می توانند چهره دیگری از مجاهدین را ترسیم کنند. چرا آقای رضا پهلوی تنها به بخش اندکی از آگاهان بسنده کرده اند، و چرا به خیل عظیم هواداران مراجعه نفرموده اند؟
هستند کسانی که این مواضع را غرض ورزی در راستای خشنودی استبداد ارزیابی می کنند. اما به نظر من، ایشان ناشیانه خواسته اند موضعی سیاسی بگیرند که به این تناقض گویی انجامیده است.  هرکدام که باشد، آنچه سایت همبستگی ملی انجام داده بسیار خطا و خارج از موازین یک رسانه ملی است. (در عکس العمل این موضعگیری، در سایت همبستگی ملی خیلی ها دست به قلم برده اند، و یا در بیس بوک آقای پهلوی را بچه شاه، نیم پهلوی .... خطاب قرار داده اند. متاسفانه آن روز که رضا پهلوی جنایت علیه ساکنین اشرف را محکوم کرد، حتی یک نمونه در سایت همبستگی ملی مشاهده نشد که به این موضعگیری بپردازد، و از ان قدردانی کند). این تناقض البته در همان اندیشه حاکم بر سایت ریشه دارد.

با خود جدی باشیم. اگر شورا و مجاهدین ادعا دارند که آلترناتیو دموکراتیک هستند، و اگر این موضعگیری آقای پهلوی را بسیار خطا می دانند (که هست)، آیا بهتر نبود با چند مقاله متین پاسخگوی این غرض ورزی بشوند؟ آیا دست شورایی ها و مجاهدین از خبر و فاکت پر نیست تا بتوانند متین و اصولی برخورد کنند؟

زمان آن رسیده که بپذیریم آقای رضا پهلوی و بخشی از جامعه که ایشان نمایندگی اش می کنند، «واقعیت» دارد. شاید پایگاهی گسترده و ملی نداشته باشد، اما «واقعیت» دارد.

باید با امور واقعی و سیاسی، معقول برخورد کرد. باید به حاشیه و خارج از حاشیه شورا نشان داد که یک «آلترناتیو دموکراتیک» از انتقاد نمی هراسد، از افترا و انگ زدن هم نمی هراسد، و آنقدر شانه پهن دارد که می تواند با برخوردی «دموکراتیک» برخوردهای غیر «دموکراتیک» را پاسخگو باشد. به نظر من، سخنان آقای پهلوی غلط بودند، اما «زوزه» نبودند، چرا که ایشان «سگ» و حیوان نیستند. ایشان می توانند یک رقیب سیاسی باشند، و باید با رقیب سیاسی، سیاسی برخورد کرد، در غیر اینصورت، «مردم» از ابراز عقیده در باره مجاهدین و شورا خواهند ترسید.

باید این هراس را از اذهان پاک کرد. این آن «آزمایش بزرگ» است.

 

در بخش بعدی (و در صورت امکان و مشاهد تغییری ملموس در «تنظیم رابطه»ها) به برخی از این «انتقاد»ها، و محتوای سخنان آقای رجوی پیرامون جبهه، و اینکه راهبرد تشکیل جبهه چه می تواند باشد می پردازم.

(این سلسله نوشتار برای سایت و رسانه ای ارسال نشده و فقط در سایت شخصی منتشر می شود. http://www.irancrises.net، هموطنان در صورت علاقه به بازتکثیر حتما منبع را قید کنند. ).

 

علی ناظر

24 مهر 1391

 

سنگ خارا – بخش سوم - «بحران عدم اعتماد»

 

 

هیچ یا همه چیز

 

مجاهدین معروفند که تمامیت خواه هستند. یا «همه چیز» را می خواهند و اگر قرار است برای آنها منفعت کامل نداشته باشد «هیچ چیز» را - «دیگی که برای من نجوشد، بگذار در آن کله سگ بجوشد».

این مقوله و نظرگاه «هیچ یا همه چیز» را باید در چارچوب «جبهه وسیع» بررسی کرد، و پرسید که آیا این تفکر و جایگاه خودمحورانه فقط مختص به مجاهدین است؟ آیا نیروهای دیگر که خواهان سرنگونی هستند، همگی آماده به تشریک مساعی، همیاری، همسویی، و مشارکت در دستاوردها و از خودگذشتگی ها، در راستای پیشبرد اهداف «جبهه» هستند، و اینکه آیا فقط مجاهدین هستند که اهل مشارکت نیستند؟ با کمی دقت، متوجه خواهیم شد که پاسخ به این سوال منفی است.

 

به سخنان آقای رجوی توجه کنیم:
«پيشنهاد مشخص من به آقاى رضا پهلوى، اگر مانند برخى جناحهاى رژيم ولايتفقيه گمان نكنيد كه سوداى فردى و گروهى يا قصد سوء دارم، اين است كه اگر بخواهيد مى‌توانيد در اين مقطع حساس و تاريخى، خدمت بزرگى به آزادى وطنتان بكنيد. اعلام كنيد:

داعيه سلطنت نداريد و آن را بر هيچكس ديگر هم نمىپسنديد و خود را ملتزم به يك جمهورى دموكراتيك و مستقل و مبتنى بر جدايى دين از دولت با نفى كامل نظام ولايتفقيه و ضرورت سرنگونى آن مى‌دانيد. رو در رو و برخلاف فاشيسم دينى حاكم برايران، برچسب ناحق تروريستى بر مبارزان راه آزادى وطن خود، به‌ويژه سازمان مجاهدين خلق ايران و مجاهدان اشرف را محكوم مى‌كنيد. علاوه بر اين عموم هموطنان خود را به همبستگى ملى براى سرنگونى استبداد مذهبى و به دور ماندن از هر نوع استبداد ديگر تحت هر عنوانى، فرا مى‌خوانيد…

من به‌خوبى به‌ياد دارم كه روزى خمينى با اهانت به شما گفت: برو درسَت را بخوان و منظورش اين بود كه گرد سياست نچرخيد. حرف من معكوس خمينى است. از قضا با اعلام آنچه گفتم، من خواهان حداكثر فعاليت شما عليه رژيم ولايتفقيه البته درجاده جمهورى و آزادى و استقلال مردم ايران و خواهان بازگشت شما از جبهه ديكتاتورى سلطنتى به جبهه مردم ايران هستم. در آن‌صورت اگر مايل باشيد، خواهيد توانست در انتخابات رياست جمهورى هم شركت كنيد. اما لازمه آن، كه به سود خود شما هم هست، قبل از هر چيز كسب مشروعيت براى كَنده شدن از گذشته و گام نهادن و حركت به‌سوى آينده از طريق پيشنهاد مشخصى است كه ارائه كردم و الا چيزى جز درجا زدن در گذشته باقى نمىماند.» (سلسله آموزش براى نسل جوان در داخل كشور (قسمت نهم) 30 دی 1388 – بازتکثیر در دیدگاه19/11/1388).


ایشان (و یاران شورایی) حاضرند با رضا پهلوی هم جبهه شوند، اگر «شاهزاده» از سلطنت دست بردارد و جمهوری خواه بشود. از سوی دیگر آقای رضا پهلوی در مصاحبه با «افق» (که در بخش پیشین به آن اشاره شد) همکاری با مجاهدین را به شرطی مقبول می دانند که مجاهدین دیگر مجاهدین نباشند و «تمام اصولی را که در این منشور است قبول دارند و متعهد می شوند بشکل رسمی» و نباید از «گردونه خارج» شوند. چپ های سنتی که گامی فراتر برداشته اند. آنها حاضر به تشکیل جبهه با هیچکس نیستند، چون هیچکس (بجز آن حزب و یا سازمان بخصوص) در راستای پیشبرد اهداف طبقه کارگر کوشا نیست، و با ایکس و ایگرگ نشست و برخاست داشته و با جناح راست و هار امپریالیسم همسویی و هم نظری دارد، و یا چون مذهبی است (نمادی دیگر از همین اندیشه ارتجاعی خمینی است)، وووو بخاطر اینها، «چپ» نمی تواند با رضا پهلوی و مجاهدین هم جبهه بشوند. متاسفانه نیروهای چپ با خودشان هم هم جبهه نمی شوند و «شورا» و جبهه ای تشکیل نمی دهند، چون....

برخی دیگر همچون آقای ابوالحسن بنی صدر (اولین رئیس جمهور و یار جدا شده از شورای ملی مقاومت)، اخیرا مجاهدین را «وجه المصالحه» ارزیابی می کنند «انقلاب اسلامی: زور همواره بکاربرنده خود را زورمدار می کند و به عکس هدفی می رساند که روز نخست در سر داشت. چنانکه سازمان مجاهدین خلق، ضد سازمانی شده است که روز نخست، بود. از مبارزه با امپریالیسم تا دست نشانده و مزدور امپریالیسم، بیراهه ایست که طی کرده است. دیروز دست نشانده صدام و وجه المصالحه بود. امروز، دست نشانده امریکا و اسرائیل و باز وجه المصالحه است. باوجود این، رﮊیم ولایت مطلقه فقیه در استحاله این گروه و گروه های دیگر، بی نقش نیست. این رﮊیم نیز، همان استحاله را کرده است و اینک ایران را در پرتگاه جنگ اقتصادی و جنگ پنهان و در لبه جنگ قرار داده است. شماره ۸۱۲ از ۱۶ تا ۳۰ مهر»، و،و....

 

بازی با واژه ها

 

مشاهده می شود که مشکل فقط مجاهدین نیستند، و یا آقای پهلوی و یا چپ ها، و یا شخصیتهای سیاسی. مشکل «من» بودن است. «من» درست می گویم و دیگر هیچ. مشکل عینکی است که ما بر چشم داریم، و تحت هیچ عنوانی و بخاطر هیچ هدفی حاضر به برداشتن عینک نیستیم. بر باور خود پای فشاری می کنیم، به ارزیابی های خود باور داریم، اهل مسامحه، و مصالحه و تعامل، و خلاصه اهل کوتاه آمدن نیستیم. به دو دلیل، همیشه بر این باوریم که ما درست می گوییم، و دیگر اینکه کوتاه آمدن از مواضع را، سرشکستگی می دانیم.
شاید به همین خاطر است که آقای رجوی پیش از ورود به پروژه، می گویند «بگذار تاریخ گواه باشد که این مجاهدین و این شورا هرآنچه را که از دستشان بر می آمد برای آزادی میهن و خلق شان چه به لحاظ عملی و چه به لحاظ نظری چه در میدان رزم و چه در عرصه سیاسی انجام داده اند و باز هم انجام خواهند داد». ایشان، سهوا و یا عمدا، هنوز هیچ گامی برنداشته، هنوز از هیچ موضعی کوتاه نیامده، هنوز جبهه ای را تشکیل نداده، تاریخ را به شهادت می گیرند که « مجاهدین و این شورا هرآنچه را که از دستشان بر می آمد برای آزادی میهن و خلق شان چه به لحاظ عملی و چه به لحاظ نظری چه در میدان رزم و چه در عرصه سیاسی انجام داده اند». ایشان نمی گویند که برای تشکیل این جبهه چه کاری «از دستشان بر می آمد» که انجام داده اند ولی پاسخ نگرفته اند. اگر منظور معرفی طرح است که آقای پهلوی هم انجام داده است. توقع از آقای رجوی بسی فراتر از دادن شعار است. از ایشان انتظار است که گام های عملی که برداشته اند را لیست کنند و آنوقت و پس از تلاش فراوان برای موفقیت، ولی شکست این تلاشها بگویند که «تاریخ گواه باشد....» تاریخ گواه است که چنین گامی برداشته نشده است.
آقای بنی صدر فکر خود را راحت کرده و مجاهدین را ابزار آمریکا و اسرائیل معرفی می کنند، تا کسی از ایشان نپرسد چرا ایشان «هرآنچه را که از دستشان بر می آمد برای آزادی میهن و خلق شان چه به لحاظ عملی و چه به لحاظ نظری» انجام نداده اند.

متاسفانه، بهای این بازی با واژه ها را کسی بجز مردم نمی دهند.

 

چاه و چاله

 

دلیل اصرار من بر این خواست و روش، در این نیست که رضا پهلوی و یا مجاهدین و یا چپ های سنتی، دردشان خلق و میهن نیست. کاملا برعکس. اینها هدفی بجز رهایی از یوغ «این دشمن مشترک»، رهایی از ستمی که «این دشمن مشترک» بر مردم و ملت ستمدیده ایران، و خلاصه گسست طبقات محروم جامعه از زجری که در این 33 سال از «این دشمن مشترک» کشیده اند، ندارند. اما، هرکدام از این نهاد ها و شخصیتها، مصّرند و هراس دارند که دیگر بار پا در همان چاله ای که در بهمن 1357 گذاشته اند، نگذارند.

یکی از ایراداتی که به مجاهدین گرفته می شود، تفکرات «ارتجاعی»-مذهبی آنها است. باورمندی آنها به «رهبر عقیدتی» است، به «خودمحوری» آنها است، به اینکه هر نیرو و شخصیتی که مخالفتی با رسم و روش مجاهدین (بخصوص آقای مسعود رجوی) داشته، در این 33 سال یا از شورا اخراج شده، و یا آنقدر عرصه به او تنگ آمده که مهرش را حلال و جانش را خلاص کرده است. این نمونه ها و تاریخچه، هرکدام به تنهایی کافی است که هر نیرویی را از هم بستری با مجاهدین بهراساند، چه برسد به اینکه مجموعه ای از همه این ایرادات (حتی اگر فقط بخشی از هرکدام) واقعیت داشته باشد، بی جواب بماند.

 

پارامترهای جانبی

 

مضاف بر واهمه از تکرار آنچه 33 سال پیش در ایران و جهان رخ داد، و در طی این 30 سال در شورا رخ داده و می دهد، پارامترهای جانبی (واقعی) دیگری هم وجود دارند.
مجاهدین بخاطر «عملگرا» شدنشان در طی این 33 سال، و با توجه به این تز که «کس نخارد...»، نمی توانند سطح عملکردهای خود را به آن اندازه پایین بکشانند که دیگر سازمانها فعال هستند. افراد این سازمان، دائما در حال تلاشند (به نظر بسیاری تلاش در راستای عملی شدن اهدافی انحرافی، خودمحورانه، و مذهبی). اما به هر روی دائما در تلاشند، و این عملگرایی، آنها را مسلح به سازماندهی، و تشکیلاتی منسجم کرده است که در بسیاری از موارد توانسته سد شکنی کند. پیروی از «رهبر عقیدتی» آنها را از انحراف از خط (حتی اگر آن خط غلط باشد) پرهیز داده، و فراتر از همهء این پارامترها، توانمندی مالی این سازمان، در سطحی هراس آور، به نقطه ای رسیده که هم سنگ شدن، و رقابت با آن غیر ممکن است. آیا اینها عیب و ایراد یک سازمان است، قاعدتا خیر، اما پارامتری جدی برای ارزیابی هم پیمان شدن با آنها است.

چگونه یک سازمان چپ، که سرتا پای سازمان از چند ده عضو و کادر فراتر نیست، و یا قدرت مالی آن در سطحی محدود خلاصه می شود، می تواند در برابر مجاهدین با این اوصاف و توانمندی های یاد شده، در یک جبهه صف آرایی کند، و بتواند در محیطی برابر و یکسان، حرف خود را به کرسی بنشاند (توانمندی تشکیلاتی و مالی می تواند به هژمونی مجاهدین بینجامد)؟ فقط لازم است کارکرد اعضای شورا را ارزیابی کنیم تا به این واهمه پی ببریم. چگونه آقای رضا پهلوی، که توانمندی رهبری و سازماندهی ایشان در حدی بسیار محدود و مشخص است، می تواند در یک چنین جبهه ای عرض اندام کند و موقعیت سیاسی خود را هم حفظ کند؟

این یکی از واقعی ترین مشکلات سر راه تشکیل «جبهه» است، اما مشکل اصلی، فرهنگ و اندیشه حاکم در شورا، و دیگر سازمانها است.

 

شخصیتهای منفرد و مستقل

 

شخصیتها، و فعالین مستقل و منفرد، این تناقضات را با خود حمل نمی کنند. از آنها لزوما انتظار نمی رود که همسنگ و هم سطح یک سازمان و یا «مبارز خلق» فعال باشند و کارکرد داشته باشند. در عین حال، فعال منفرد مستقل، از پارامتری برخوردار است که نمی تواند آن را در روی این میز بازی سیاسی (بی در و پیکر)، به قمار بگذارد. «شرافت سیاسی»، «استقلال فکری» و «آلوده نشدن» به تحزب گرایی. فعالین مستقل و منفرد از معروف شدن به «زیر بلیط» فلان حزب رفتن، می هراسند.
بسیاری از شخصیتها که دردی بجز آزادی، استقلال و عدالت اجتماعی ندارند، از اینکه در اتاق و سالنی با خانم مریم رجوی بنشینند وقتیکه حضار برایش سوت می زنند و مهرتابانش می خوانند، و شعار می دهند «خلق جهان بداند مسعود رهبر ماست»، گریزانند. کیش شخصیت که مجاهدین با آن عجین شده اند، عنصری جدی و بازدارنده برای شخصیتهای مستقل و منفرد است.
درک این نکته شاید برای سازمانهای سیاسی (مجاهدین و ...) سخت باشد، اما منفردین می خواهند آزادی عمل در رفت و آمد با هر عنصر سیاسی دیگری (البته مخالف رژیم) داشته باشند (و یا نداشته باشند). خط کشی های بی در و پیکر مجاهدین در تعریف دوست و دشمن، بسیاری از منفردین را به فکر واداشته و اگر توجه کنیم به جز تعداد انگشت شماری، کس دیگری در باره خروج مجاهدین از لیست موضعگیری نکرده است (این نکته را مجاهدین باید به جد مورد بررسی قرار دهند که چرا. همه که نمی توانند با رژیم دمخور باشند.)
به این جملات آقای رجوی دقت کنیم: «کسی ممکن است که مجاهدین را قبول نداشته باشد... بسیار خوب نه اینکه همدست رژیم و مزدوران رژیم علیه جان و امنیت مجاهدین در عراق در اشرف و در لیبرتی باشد.... اینکه باید کامل طرد شود.... پس ما از جبهه سرنگونی استبداد مذهبی صحبت می کنیم» در اینجا مشخص نیست که منفردین، سازمانها و یا هر منتقدی که «مجاهدین را قبول ندارد» تا کجا می تواند (اجازه دارد) نقد کند و حرف دلش را بزند و متهم به « همدست رژیم و مزدوران رژیم» نشود. چگونه می شود علیه خط «اشرف کانون استراتژیک...» آقای رجوی صحبت کرد و این نقد و ارزیابی به گامی «علیه جان و امنیت مجاهدین در عراق در اشرف و در لیبرتی» تعبیر نشود؟
یک سازمان سیاسی، به علت داشتن تشکیلات می تواند در برابر آماجی از این اتهامات و برخوردهای «سیخکی» موضعگیری کند، اما شخصیتها و منفردین مستقل که مورد هجمه ای از این توهین ها و اتهامات قرار می گیرند، عتای این همبستگی ملی را به لقایش می بخشند، سکوت می کنند، و یا در لفافه سخن می گویند.

 

خشت اول

 

«خشت اول چون نهد معمار کج، تا ثریا می رود دیوار کج». با توجه به این واقعیت این بخش از سخنان آقای رجوی را مورد توجه قرار دهیم. « حالا بعد از یک دهه تمام موانع ترساننده به کناری زده شده» و «حالا دیگر تمام موانع مرتفع شده، و هیچ مانعی بر سر راه همبستگی ملی برای سرنگونی استبداد مذهبی در عرصه سیاسی برای افراد و جریانهای سیاسی ایران نیست ..... یعنی زمان برای این آزمایش بزرگ در این رابطه هم فرا رسیده است». به راستی منظور آقای رجوی از این جملات چیست؟

آیا سازمانها و شخصیتهایی بوده اند که بخاطر بودن مجاهدین در لیست، از همبستگی هراس داشته اند؟ و حالا که «بعد از یک دهه تمام موانع ترساننده به کناری زده شده» مجاهدین از اینها دوباره دعوت به همکاری می کنند؟ فرض بگیریم که چنین شخصیتها و سازمانهایی بوده اند، آیا پیوستن این حضرات پس از خروج از لیست، بیانگر «اپورتونیست» بودن آنها نیست؟ آیا از همبستگی با یک سازمان و یا شخصیت بزدل که از یک برچسب سیاسی هراس دارد، تنوری برای خلق ستمدیده گرم خواهد شد؟ فرض بگیریم که چنین سازمانی و یا شخصیتی وجود دارد، و باز فرض بگیریم که این نهاد به جبهه همبستگی ملی بپیوندد. از سوی دیگر باز هم فرض بگیریم که نهادی که از برچسب هراس نداشته و تاکنون به دلایل دیگری نمی پیوسته، امروز بپیوندد. حال، «من» نوعی از کجا می توانم بفهمم که کدامین یک از این دو «اپورتونیست و بزدل» بوده، و آن یکی دیگر به دلایل اصولی تاکنون نپیوسته است؟ آیا اشکال فنی این جمله آقای رجوی را متوجه می شویم؟

به جمله دیگر ایشان بپردازیم. ««حالا دیگر تمام موانع مرتفع شده، و هیچ مانعی بر سر راه همبستگی ملی برای سرنگونی استبداد مذهبی در عرصه سیاسی برای افراد و جریانهای سیاسی ایران نیست» آیا آقای رجوی به راستی بر این باورند که تنها مانع، وجود نام آنها در لیست بوده است که می گویند «تمام موانع مرتفع شده، و هیچ مانعی بر سر راه همبستگی ملی» نیست؟ آیا ایشان به راستی باور دارند که تمام شخصیتها و سازمانها فقط منتظر این بودند که « تمام موانع مرتفع شده، و هیچ مانعی بر سر راه همبستگی ملی» نباشد تا به سوی همبستگی با مجاهدین هجوم بیاورند؟

می خواهم به این نتیجه برسم که مشکل فنی این دو جمله در این است که یا مجاهدین به مشکلات آنگونه که هست پی نبرده اند و در نتیجه همبستگی با آنها برابر است با کندن «سنگ خارا» با سوزن، و یا اینکه آنها به این مشکلات آشنا هستند، اما می خواهند خود را از تک و تا نیندازند که بازهم نهادن خشت اول همبستگی بر پایه ای سست و کج است.

 

حرف که مالیات ندارد

 

آقای رجوی یکی دو دهه پیش گفتند که حرف زدن خشک و خالی هزینه و بها ندارد. من با ایشان بسیار موافقم. هر کس نمی تواند مانند یک مبارز خلق خود را فدایی آزادی خلق در زنجیرش کند. در عرصه سیاست هم این سخن درست است. حرف خشک و خالی از «همبستگی ملی» زدن شاید چند صفحه کاغذ را سیاه کند و چند لحظه ای از برنامه های رادیو و تلویزیون را بخود مشغول دارد، اما سالها پیش نوشتم که برای این امر مهم «مرد کهن» لازم است. بسیاری معتقدند که آقای رجوی فقط یک «پُز سیاسی» گرفته است، و نباید آن را جدی گرفت، و ادامه می دهند که غیر از آن ده سال که «جبهه»ای شکل نگرفت، از 7 مهر 91 تاکنون، بیش از سه هفته گذشته است. حتی مسوولین کمیسیون های شورا هم دست به قلم نبرده و به «بیا بیا»ی آقای رجوی لبیک نگفته اند. این برخورد سرد مسوولین کمیسیون ها از آن جهت است که خودشان هم می دانند آقای رجوی «جدی» نیستند. بقولی «حالا ایشان یک چیزی گفته اند»، و... «حرف زدن که مالیات ندارد».

خلاصه اینکه مشکل نه هراس از برچسب تروریستی است، و نه از هژمونی طلبی مجاهدین، مشکل اصلی «بحران اعتماد» است. اعتماد به «همبستگی» در یک «جبهه»، از جایگاهی برابر، برای هدفی مشخص.

 

طرحی نو

 

پیش از پرداختن به جزئیات سخنان آقای رجوی و طرح «جبهه همبستگی ملی» که از ده سال پیش در حال خاک خوردن و گویی در نطفه خفه شده است، کمی هم به آلترناتیو این جبهه، یعنی پیشنهاد منشور شورای ملی ایران که از سوی آقای رضا پهلوی و یارانشان حمایت شده، بپردازیم.  متن منشور  و طرح جبهه همبستگی، در پایین آمده است.

 

شناسنامه

 

بررسی و ارزیابی هر طرح و نوشته و گفتاری، قاعدتا با این سوال شروع می شود که «صاحب» این طرح کیست؟ «شناسنامه» او چیست؟ از کجا آمده، و به کجا می رود. (جهت ساده نویسی، تنها از یک منبع استفاده کرده ام - گذشته و آینده، رضا پهلوی در گفتگو با احمد احرار – ژوئن 2000)
بخش هایی از شناسنامه آقای رضا پهلوی مشخص است. «شاه»زاده هستند. تاریخچه پدر و پدر بزرگ ایشان هم مشخص است. تاریخچه ای به لحاظ اقتصادی، نه چندان درخشان؛ و به لحاظ سیاسی، بسیار رقت آور. آقای رضا پهلوی، متولد نهم آبان 1339، در چنین بستری رشد کرده و آموزش دیده است. هرگز درد فقر و گرسنگی و زحمت برای کسب امرار معاش را نچشیده است. زندگی در «کاخ در وسط شهر» را ساده زیستن می پندارد. «محیط زندگی من در خردسالی، محیط جمع و جور و ساده ای بود. یک پرستار داشتم، دو سه نفر مستخدم که درآنجا کار می کردند» (ص38)، در مدارس خصوصی تعلیم داده شده، و بر سر او در انظار بین المللی تاج گذاشته شده که در ساختن شخصیت او بی تأثیر نبوده است «بخصوص در روز تاجگذاری، من به شدت تحت تأثیر این احساسات قرار گرفتم» (ص37). به دعوت ملکه، به بریتانیا سفر می کند تا «برنامه اسب دوانی» تماشا کند (ص58)، و  «در شانزده سالگی با هواپیمای اف. پنج پرواز» می کرد (ص58)، و مانند خواهرش تظاهرات خیابانی را «به چشم» ندیده است (ص58)، و تعجب می کند که چگونه می توان شاه را که متهم به ترور خود (جریان کاخ مرمر) را عفو کرده و به او شغل مهمی هم داده «یک پادشاه خونخوار و خون آشام، آنطور که مخالفان پدرم ادعا داشتند» بنامند؟ (ص49) ایشان خود را «جزو قربانیان، جزو نسل قربانی شده» (ص52) ارزیابی می کنند.
به نظر ایشان، محمدرضا پهلوی «با استفاده صحیح از درآمد نفت موجبات یک تحول وسیع و بنیانی در کشور ایجاد کرد» (ص78) «طبقه متوسط آگاهانه تقویت می شدتا نظام کهنه اجتماعی تغییر کند» (ص80) اما در عین حال در باره پدرشان، اذعان دارند که ««کسی که ابتدا می خواست با نرمش جلو بیاید و دموکرات منشانه عمل کند، راه دیگری برگزید» (ص91).
آقای رضا پهلوی که امروز چنین «نرم» سخنان «دموکرات منشانه» می زنند، آیا به دلایلی در آینده (مثلا «قدرت طلبی رجال و تشبث به خارجی ها و داستان 28 مرداد و دو سوءقصد»)، «راه دیگری» بر خواهند گزید؟ با توجه به کارنامه پدر و پدر بزرگشان، آیا «عاقبت گرگ زاده گرگ شود، گرچه با آدمی بزرگ شود»؟ به نظر من، این لزوما درست نیست. به طور مثال، در میان «روحانیون» آقای طالقانی جایگاه ویژه ای داشتند. بسیاری از مبارزین رادیکال و چپ از خانواده ای مذهبی و یا متمول برخاسته اند، و... به زبانی دیگر، اگر پدر ایشان در برابر کشتار تظاهرات کنندگان، و یا دزدی و غارت و فروش و حراج منابع ملی به اجنبی، سکوت کرد و یا دست داشت، و اگر ساواک را پایه ریزی کرد و بر اعمال آن صحه گذاشت، ووو... آقای رضا پهلوی نباید تقاص پدر را پس بدهند، و ایشان را نباید بخاطر تمام خطاهای سلسله پهلوی محاکمه کرد (در اینجا به عمد از واژه خطا استفاده می کنم.  واژه های برازنده تری هستند و می بایست استفاده شوند).
رضا پهلوی را نمی توان بجای محمدرضا پهلوی محاکمه و محکوم کرد، اما می توان ایشان را مؤاخذه کرد که بعنوان امضا کننده منشوری که نوید دهنده «برقراری حاکمیت ملت ایران» است، چه موضعی پیرامون اتهامات دزدی از ثروت ملی، که به پدر و پدر بزرگشان زده می شود، دارند؟ می توان پرسید ایشان که در این منشور بر «اعلامیه جهانی حقوق بشر» تأکید دارند، چرا نقض حقوق بشر در نظام سلطنتی و ادامه این نقض از سوی پدرشان را محکوم نمی کنند، و با جملاتی دو پهلو و یا کمرنگ «نظام گذشته در بُعد سازندگی موفق بود ولی در بُعد سیاسی موفق نبود» (ص81)، بسنده کرده و از آن می گذرند؟ می توان پرسید ایشان که در این منشور به «توزیع عادلانه ثروت به منظور استقرار عدالت اجتماعی» اشاره کرده و آن را بخشی از این منشور قرار داده اند، در قبال ثروت به یغما رفته، که بخش اعظم آن توسط خویشاوندان ایشان از کشور خارج شده، چه موضعی دارند، و آیا بر استرداد این ثروت تأکید دارند یا خیر؟ بنا به گزارشی در خبرآنلاین، آقای رضا پهلوی در برنامه «پارازیت» مدعی شده اند: «پدرم در هنگام مرگ 62 میلیون دلار داشت و همان 62 میلیون دلار را از کشور خارج کرده و اسنادش نیز موجود است که چقدرش به من رسیده است» اما به روزنامه فایننشال تایمز که گزارش می کند محمد رضا پهلوی 35 میلیارد دلار دارایی را از ایران خارج کرده بود، اشاره نمی کنند. حتی اگر گزارش فایننشال تایمز غلط باشد، آیا آقای رضا پهلوی از خود می پرسند و خود را موظف به توضیح می دانند که همین 62 میلیون دلار از کجا آمد و چگونه جمع آوری شد؟
ایشان که بر «معیار و ضابطه قانونی برای رسیدگی و محاکمه و احیانا مجازات» اشاره دارند؛ و یا «اگر قانون تصریح کند که هیچ عضوی از اعضای خانواده پادشاهی حقوق متفاوتی نسبت به یک شهروند عادی ندارد و در صورتی که کاری برخلاف قانون انجام دهد، قابل تعقیب است و مصونیتی ندارد، تکلیف همه مشخص می شود و ابهامی نمی ماند» (ص26) آیا به «شهروندان عادی» حق نمی دهند که از ایشان بپرسند، موضع شما در برابر این 62 میلیون دلار چیست؟

این چنین است که آقای رضا پهلوی در راستای پاسخگویی نه تنها موظف می شوند به نکات مبهم اشاره کنند، بلکه اجازه می دهند تا شناسنامه شان شفافتر در قضاوت افکار عمومی قرار بگیرد، و کسی ایشان را به لاف زدن در غربت متهم نکند؛ مخصوصا که خودشان تأکید می کنند «به عقیده من، شفاف بودن کارسازتر است از پنهان کاری» (ص157).
اینکه ایشان ادعا دارند (مصاحبه در برنامه «افق»)به دنبال پست و مقامی نیستند مگر اینکه مردم آن پست و مقام را به ایشان محول کنند، قابل تأمل است، و اینکه می گویند که نظام آینده را مجلس مؤسسان باید تعیین کند، و یا ایشان به «جمهور» مردم احترام می گذارند نیز شایان توجه است، اما هیچ کدام صراحتا به این سوال پاسخ نمی دهد که شخص ایشان، بعنوان یک فرد، که بطور حتم باورهایی دارد، به چه نظامی باور دارند. سلطنت طلب هستند، جمهوری خواه هستند، و یا... این پرسش بخاطر «مچ گیری» نیست، بلکه در راستای آگاهی رسانی به ملتی است که دائما دروغ می شنود. مخاطبین، از همه رهبران و فعالین سیاسی توقع شفافیت دارند.

البته آقای نوری علاء در مقاله «مقاصد نهفته در حمله به رضا پهلوی» می پرسند « اما من نه از ايشان و نه از طرفداران ايشان در مورد بازگشت به قانون مشروطه سخنی نشنيده ام». حتما ایشان کتاب «گذشته و آینده» در گفتگو با آقای احمد احرار را مطالعه نکرده اند. آقای رضا پهلوی خود را موظف می دانند که به «تداوم نظام پادشاهی» یاری برسانند (ص13) در «نظام مشروطه سلطنتی، پادشاه یک مقام غیر مسؤول است» (ص28)، «این وظیفه را سرنوشت به عهده من» گذاشته بود(ص13). بنا به این جملات، آقای پهلوی خود را موظف به تداوم راه پدر و نیاکان می داند، البته در شکل و با محتوایی مدره.
در بخش پیشین نوشتم که پُزهای دموکرات مآبانه تأثیری کوتاه مدت دارد. مردم لازم دارند که رضا پهلوی را بعنوان یک فرد بشناسند. مثلا بفهمند که چرا با فلان حزب و یا سازمان که گذشته ای نه چندان درخشان دارد هم پیمان می شوند، اما با شخصیتهای ملی – میهنی نمی توانند هم جبهه شوند؛ و یا اینکه نظر ایشان پیرامون واقعه (به عمد نمی نویسم کودتا) 28 مرداد چیست؟ آیا آن کودتا بود، یا جنبشی مردمی، علیه نظامی دیکتاتور؟ آیا همسویی «سیا» با این «جنبش مردمی/کودتا» مورد پذیرش ایشان است؟ آیا با دخالت دولت فخیمه در امور داخلی ایران و خلع مقام از پدربزرگشان توسط آن کشور و سپردن همان پست به پدرشان موافق هستند؟ آیا قبول پست از سوی پدرشان علیه رضا شاه را خنجر از پشت زدن به پدر ارزیابی نمی کنند؟ ساده تر بنویسم، اگر «سیا» امکانی بوجود بیاورد که مثلا ایشان بتوانند بر اریکه قدرت تکیه بزنند، آیا همچون پدر تاجدارشان موافقت خواهند کرد یا نه؟
این پرسش ها در راستای بی ارزش کردن موقعیت سیاسی ایشان نیست، بلکه در تأکید این گفته شان است که «من برای مقاصد شخصی وارد این کار نشده ام، برای منافع جامعه این وظیفه را به عهده گرفته ام» (ص159). جامعه (برای حفظ منافعش) می خواهد بداند با چه شخصیت و کاراکتری طرف است. این کاراکتر که در ناز و نعمت بزرگ شده، ولی از «عدالت اجتماعی» و یا «دموکراسی» پشتیبانی می کند، چگونه گذشته خود را به نقد می کشد. «نقد بیرحمانه» مختص نیروهای انقلابی و رادیکال نیست. نیروهای مدافع لیبرالیسم و بورژوازی هم اگر بخواهند با مردم صادق باشند (که ایشان بر این امر مصرّند) چاره ای بجز ارزیابی و نقد منصفانه گذشته خود ندارند.

 

انتقاد به مجاهدین، و یا دیگر نیروهای چپ و مسلمانی که در دوران زمامداری اعلیحضرت همایونی بزرگ ارتشتاران آریامهر، در زندان شکنجه می شدند، بجای خود و باید انجام شود، اما هرکدام از اینها، حتی حزب توده، برای خودش شناسنامه ای دارد و باورهایش مدون است. حتی اگر خیانت کرده اند، بر این خیانت هنوز که هنوز است پای می فشرند. آیا آقای رضا پهلوی بر کارکرد سلسله پهلوی صحه می گذارند؟ آیا آنچه «شاه» می کرد بر مبنای اعلامیه حقوق بشر بود؟ اگر نه، و اگر ایشان امروز بر مسند قدرت تکیه داده بودند خواهان محاکمه محمدرضا شاه در دادگاهی منصف، می شدند؟ البته پاسخ به این سوالات برای افرادی مثل این قلم که چند سطر کتاب می خواند، روشن است، اما هنوز هستند کسانی که فقط به جملات شیرین و رؤیایی گوش فرا داده و هر چه می شنوند را باور می کنند (اینچنین بود که خمینی توانست به قدرت برسد).
ایشان، وقتی به مسائل بسیار ریشه ای می رسد، همه را مقصر می دانند بجز پدر و پدربزرگشان را. «پدر بزرگم دروازه های تجدد را به روی ایران گشود. پدرم توسعه و رفاه را سرلوحه اقدامات و کوششهای خود قرار داد. اما طبقه متوسط که بیشترین سود را از این تحولات می برد و بطور طبیعی می بایستی مدافع آن باشد در روز خطر خود را کنار کشید» (ص81)
آقای پهلوی در هرجایی که مردم را مقصر نمی دانند، ساز همیشگی را که شاه بد نبود، اطرافیانش بد بودند را کوک می کند و سیستم را متهم می کنند «تضعیف شدن نظام سلطنت آن قدرها ناشی از وجود مخالفان نبود. بیشتر خود دستگاه بود که خودش را تضعیف کرد». «اگر مردم چهره واقعی پدرم را می شناختند و آن ادمهای متملق و منفعت پرست، که جز منافع خودشان به چیز دیگری توجه نداشتند، آن نارضاییها را به وجود نمی آوردند، هیچوقت زمنیه برای پذیرفتن این قبیل دروغها در جامعه پیدا نمی شد.»(ص52) البته نمی گویند که منظور از «دستگاه» پدرشان است یا مثلا هویدا و اعلم و فرخ رو پارسا،و...

و بالاخره مانند هر فرزند مهربانی که نمی خواهد به اشتباهات پدر گشتاخانه بتازد، دست به دامان دایی جان ناپلئون شده و همه تقصیر ها را به گردن «انگلیسیا» انداخته و مقصر را خارجی ها معرفی می کنند «اوضاع عمومی دنیا اوضاع دیگری بود. اوضاع مثل امروز نبود. شوروی از هم نپاشیده بود. جنگ سرد ادامه داشت و ایران کشوری بود که در یک منطقه حساس سوق الجیشی قرار گرفته بود. مساله نفت بود. تحریکات سیاستهای خارجی در کار بود. هزار و یک مسأله وجود داشت» (ص20). ایشان سهوا نادیده می گیرند که «اوضاع» امروز فرق چندانی نکرده است. بجای شوروی، «گلوبالیزاسیون» مشکل آفرین شده، بجای جنگ سرد، «اسلام شورشگر» آمده، ایران هنوز در منطقه سوق الجیشی است، و «نفت» هنوز مساله غرب است. تحریکات سیاستهای خارجی هم دو چندان شده است. به زبانی دیگر، و با توجه به این بهانه ها، باید تمام تقصیرات رژیم اسلامی را به خمینی بخشود.


ایشان در نقد «پدر» می گویند «اشتباه نظام این بود که نارضایی را حس می کرد ولی نمی خواست قبول کند که دلیل اصلی آن چیست»(ص88). آقای رضا پهلوی شاید بناخواسته همان اشتباهی را تکرار می کنند که پدرشان مرتکب شد. ایشان بجای پرداختن به مجری این «اشتباهات» - محمدرضا پهلوی، قصور را متوجه «نظام» می کنند. در نظامی که بقول خود ایشان در آن «به لزوم مشارکت مردم و توسعه سیاسی همزمان با توسعه اقتصادی» کم بها داده می شد، چگونه مخالفین و یا دست اندرکاران نظام می توانستند به این «اشتباهات» اشاره کنند و مورد غضب اعلیحضرت آریامهر قرار نگیرند؟ آیا با این جملات پدرشان آشنا هستند «آنها که به قانون اساسی، رژیم شاهنشاهی و اصول انقلاب شاه و ملّت مومن اند و می خواهند فعالانه در زندگی سیاسی سهم بگیرند باید به حزب جدید بپیوندند. کسی حق ندارد جدا بماند. آنها که به این اصول معتقد نیستند، خائن و بی وطن اند که اگر اعمالی انجام دهند جایشان در زندان است، وگرنه باید از ایران بروند»؟ (فکر کنم شاه این را در تاریخ 11/12/1353 گفت). مگر اینکه منظور ایشان از «نظام» همان محمدرضا شاه باشدکه در اینصورت باید پرسید چرا آقای پهلوی رک و پوست کنده و «شفاف» به نقد «دلیل اصلی»  - محمدرضا پهلوی، نمی پردازند؟ (این سوال از سر نادانی و ناآگاهی و ساده لوحی نیست).

 

آقای رضا پهلوی در مصاحبه ای با اشپیگل در پاسخ به سوالی چنین می گویند

« س: ولی تصویری که از پدر شما وجود دارد، همه چیزش به تبلیغات مربوط نمی‌شود.
ج: با توجه به منابع تدارکاتی و مالی که در یک کشور نفت‌خیز و انقلابی به کار گرفته شد تا پدر مرا بدنام کنند، به نظر من هیچ انسان منصفی نمی‌تواند بگوید که دوستان و دشمنان وی تا کنون دسترسی برابر به بارگاه دادگاه افکار عمومی و یا به صفحات تاریخ را داشته‌اند. من انتظار ندارم تا زمانی که هر دو طرف حق برابر در اظهار نظر نداشته باشند، قضاوت عادلانه‌ای صورت گیرد. اشپیگل 13 اوت 2009»

بسیار خوب، بیاییم و در محیطی برابر و منصفانه کارکرد «شاه» را ارزیابی کنیم. خود ایشان با «منطق»، مشخص کنند که چه افترا و دروغهایی به محمدرضا شاه زده شده که باعث «بدنامی» پدر ایشان بوده، بیاییم این دروغها را بزداییم، و به حقیقت لخت و عور، و «قضاوت عادلانه» برسیم. اما در عین حال، آنچه را که در باره محمدرضا شاه گفته شده و صحت داشته است را هم بپذیرند، ببینیم کدامین سنگین تر است. نقد عادلانه و منصفانه از گذشته، راه را برای آینده هموار می کند. این نقد و پاسخگویی گامی است در راستای «آشتی ملی» و می بایست فقط توسط خود رهبران انجام بگیرد و نه مشاوران و سخنگویان و قلم به دستان پیرامون آنها. مردم می خواهند از «درجه صداقت» رهبران آشنا شوند.

آقای نوری علاء «شعله ور شدن آتش حمله به آقای رضا پهلوی را، آن هم به عنوان یکی از مهمترین چهره های سکولار اپوزیسیون، نه اقدامی عليه يک نفر که عليه اپوزيسيون سکولار دموکرات برانداز و انحلال طلب ايران ارزيابی» می کنند (همان منبع قبلی)، اما نمی دانم نظر ایشان با شفاف گویی در باره بیلان 50 ساله سلسله پهلوی از سوی خود آقای رضا پهلوی چیست؟ در مورد این سلسله بسیار نوشته شده، و بسیار نقد و بررسی منتشر شده است، اما هیچکدام به قلم آقای رضا پهلوی نیستند. ایشان نه بعنوان فرزند «شاه» بلکه بعنوان یک فعال سیاسی که خواهان دموکراسی و آزادی هستند، باید بتوانند بخشی از تاریخ ایران را «منصفانه» به نقد بکشند، و کارکرد رژیم های ساقط شده را علمی و موشکافانه بررسی و ارزیابی کنند.

 

مردم ایران 33 سال است که حرفهای قشنگ از چپ و راست شنیده اند، ایران 33 سال است که بخاطر «دروغ» و عدم «شفافیت» به تباهی کشانده شده است.  آقای رضا پهلوی در این 33 سال حرفهای زیبا و گاه متناقض بسیار زده اند، از حمایت ضمنی از خاتمی گرفته تا حمایت مشروط از اصلاح طلبان باورمند به «دوران طلایی» خمینی.

نقد من به ایشان نه بخاطر سخنان ریبایی است که می گویند، تمام آنها به دل می نشیند، حتی اگر از دهان یک «شاه»زاده درآید. انتقاد من به ایشان، ابراز تمام این سخنان بدون پشتوانه عملی آن است. نمی توان از آزادی بیان سخن گفت اما علیه آنکه زبان می بُرید موضع نگرفت. نقد من به میرحسین موسوی و مهدی کروبی در این بود که گذشته خود را به نقد نکشیدند، و به خمینی «لعنت» نگفتند. دائما از دوران طلایی امام خمینی سخن می گفتند. نقد به آقای رضا پهلوی حدودا از همان جنس است. ایشان برای جلب اعتماد باید پیش از هرچیز رژیم پهلوی را به نقد بکشند.

اتحاد زیباست، اما پس از روشن شدن کلیه مواضع، و نکات متناقض که باعث «عدم اعتماد» می شود.

 

این بخش را با چند جمله از ایشان به پایان می رسانم. (همانجا ص70)

آقای احمد احرار می پرسند «در بیست و چهارم شهریور 1357 یعنی یک هفته پس از وقایع میدان ژاله، شما در امریکا اعلام کردید که حاضرید با مخالفان پدرتان وارد مذاکره شوید.

رضا پهلوی: این موقعی بود که در تگزاس بودم. تظاهراتی در آن حدود شده بود و خبرنگاری از من نظرم را پرسید. گفتم تا آنجا که به من مربوط می شود حاضرم با مخالفین صحبت کنم که ببینم چه می گویند و چه راه حلی می شود پیدا کرد.

احمد احرار: به اعلام آمادگی شما آیا پاسخی هم داده شد؟

رضا پهلوی: پاسخ جدی داده نشد. در چند تا از روزنامه های مخالف مسخره کردند و یکی از سخنگویان سازمان مجاهدین هم گویا گفته بود مذاکره فایده ندارد و این بچه نمی فهمد چه می گوید. چیزی در این حدود. یادتان باشد که آن روزها، گروههای مخالف در خارج از کشور هر نوع راه حل سیاسی را رد می کردند و حتی به رهبران ملی و مذهبی که قصد مصالحه داشتند میدان نمی دادند.»

 

سوالی که در این لحظه به ذهن خطور می کند این است که چرا ایشان در شهریور 1357 حاضر بودند با گروههای «تروریست» که بر «مشی مسلحانه» تأکید داشتند، مذاکره و گفتگو کنند، اما امروز در مهر 1391 شرط گفتگو با مجاهدین را رد «مشی مسلحانه» از سوی آنها می گذارند؟ آیا از خود پرسیده اند که به راستی اگر مجاهدین در آن روز به ایشان فضای مذاکره می دادند، امروز رضا پهلوی در کجای طیف قرار می گرفت؟

پاسخ به این سوالات به شفافیت موضع ایشان می افزاید.

در بخش بعدی نگاهی به «منشور شورای ملی» خواهیم داشت

علی ناظر

27 مهر 1391

(این سلسله نوشتار برای سایت و رسانه ای ارسال نشده و فقط در سایت شخصی منتشر می شود. http://www.irancrises.net، هموطنان در صورت علاقه به بازتکثیر حتما منبع را قید کنند. ).

 

منشورپیشنهادی شورای ملی ایران برای برگزاری انتخابات آزاد

ما امضا کنندگان این منشور، همگام با هم میهنان آزادیخواه مبارز سرزمینمان، با درک شرایط حساس کنونی و خطراتی که صلح، امنیت و آسایش مردم ایران و یکپارچگی مرزهای کشورمان را بیش از پیش تهدید می کند، از همه نیروهایی که بر یافتن راهی به دور از خشونت و مبتنی بر اعلامیه جهانی حقوق بشر تاکید دارند، می خواهیم برای گذار دموکراتیک از رژیم جمهوری اسلامی و برقراری حاکمیت ملت ایران، در راه سازمان دادن نهادی ملی و دموکراتیک، به یکدیگر بپیوندند.

حکومت استبدادی مذهبی جمهوری اسلامی و قانون اساسی آن، ابزاری برای تمرکز تمامی قدرت در دست یک نفر بنام ولی فقیه است، که برقراری “حاکمیـت ملت” یعنی حق تعیین سرنوشت مردم توسط خود مردم ایران را سلب کرده است. افزون بر این، فقدان آزادی بیان و آزادی فعالیت احزاب سیاسی، نهادها و سازمان های مردمی مستقل از حاکمیت، سرکوب هرگونه گردهمایی یا اعتصاب و ممنوعیت رسانه های غیر وابسته به حاکمیت، امکان برگزاری یک انتخابات آزاد، سالم و عادلانه را ناممکن کرده است. بنابراین، تصور اینکه می توان این نظام را از راه برگزاری انتخابات نمایشی و بطور تدریجی اصلاح کرد، توهمی بیش نیست. پس از سه دهه بازداشت، زندانی کردن، شکنجه و کشتار کنشگران سیاسی، عقیدتی، مدنی و کارگری و فساد گسترده حاکمان و همچنین شدت یافتن سرکوب شهروندان کشورمان در خیابان ها، به ویژه پس از خرداد۸۸، مشروعیت کل نظام، توسط بخش های مختلف جامعه با گستردگی بیشتری به چالش کشیده شده است.

برپایی و تشکیل شورای ملی ایران، بستری را فراهم می کند تا نیروهای سیاسی ـ مدنی، علیرغم گرایش ها و اندیشه های گوناگون، با همکاری و اتحاد و پرهیز از هرگونه خشونت و انتقام جویی، برای پشتیبانی از مبارزات وخواست های مردم، در جهت استقرار دموکراسی و حقوق بشر در ایران به فعالیت بپردازند.

هدف از برپایی شورای ملی، دستیابی به شرایط مناسب برای برگزاری انتخابات آزاد، سالم و عادلانه با پیروی از ماده ۲۱ بیانیه جهانی حقوق بشر[۱] و اعلامیه ۱۵۴ نشست شورای بین المجالس [۲]، همراه با نظارت نهادهای جهانی بی طرف مانند سازمان ملل متحد، به منظور انتخاب نمایندگان مردم در مجلس موسسان، جهت تدوین قانون اساسی نوین ایران و برگزاری همه پرسی برای تعیین نوع نظام و تصویب قانون اساسی نوین، توسط مردم ایران است.

ما از آن دسته ازمسئولان حکومتی، نیروهای نظامی و انتظامی و دستگاه های اطلاعاتی و امنیتی کشور که هنوز به ایران و ایرانی می اندیشند، دعوت می کنیم که با شکستن سکوت خود، از این حرکت آزادی خواهانه مردم ایران و نیروهای دموکراتیک پشتیبانی کرده و سهم مهم خود را در این حرکت ملی ایفا نموده و در راستای آشتی ملی، به آغوش پرمهر مردم ایران بازگردند.

پیمان ما با هم میهنانمان  و باورهای ما:

امضاء کنندگان این منشور، همگام  با نیروهای سیاسی – مدنی درون مرز، با پایبندی و ایمان به باورهای زیر، برای رسیدن به حاکمیت مردم از طریق صندوق های رای، دست در دست یکدیگر برای تشکیل این نهاد ملی و دموکراتیک اقدام می نمایند.

۱-    اعلامیه جهانی حقوق بشر (مصوبه ۱۰ دسامبر ۱۹۴۸)، کنوانسیون ها و میثاق های آن،

۲-    حفظ تمامیت ارضی، یکپارچگی ایران و همبستگی ملی ایرانیان،

۳-    کشور ایران متشکل از اقوام مختلفی است که ملت یگانه ایران را تشکیل می دهند. ما به برابری حقوقی کامل شهروندان ایران، صرف نظر از قوم، نژاد، رنگ، اعتقادات مذهبی و سیاسی و فرهنگی اعتقاد داریم،

۴-    مخالفت با هرگونه حمله نظامی خارجی علیه ایران،

۵-    آشتی ملی به معنای طرد خشونت و انتقام جویی و تاکید بر اجرای عدالت از مجرای قانونی با رعایت موازین حقوق بشر،

۶-    جدایی دین از حکومت همراه با تضمین آزادی همه ادیان و باورها،

۷-    لغو مجازات اعدام و منع هر نوع شکنجه،

۸-    آزادی اندیشه و بیان، آزادی مطبوعات و رسانه ها در سراسر ایران، آزادی تشکل احزاب، اتحادیه های صنفی کارگران وصنعتگران مستقل و همچنین به رسمیت شناختن سندیکای کارگری مستقل و حق اعتصاب کارگران و کارمندان،

۹-    برابری حقوق زنان با مردان در تمام عرصه ها همانند سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی،

۱۰- تحقق و اجرای حقوق و منافع کودکان بر اساس پیمان نامه بین المللی حقوق کودک ۲۰ نوامبر ۱۹۸۹،

۱۱- پذیرش اصل ساختار حکومت غیرمتمرکز مبتنی بر تقسیم قدرت میان بخش های مختلف کشور، با فراهم نمودن زمینه مشارکت مستقیم مردم مناطق مختلف ایران از طریق ایجاد ـ نهادهای دمکراتیک محلی ـ جهت اداره امور سیاسی (انتخاب مسئولین محلی)، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی محلی خود،

 مسئولیت های اصلی دولت مرکزی از جمله شامل امور زیر خواهد بود:

 -      سیاست اقتصادی کلان کشور همانند تقسیم عادلانه درآمد ملی، مدیریت منابع زیرزمینی، چاپ و ضرب پول واحد ملی کشور،

-      پدافند ملی (حفاظت از مرزها و تمامیت ارضی توسط نیروهای نظامی)،

-      تعیین خط مشی های کلان در سیاست خارجی، امضای عهدنامه ها و قراردادهای بین المللی که بر عهده قوه قانون گزاری ملی است .

-      تعیین حداقل استانداردهای بهداشتی و آموزشی در سطح ملی،

۱۲- تفکیک و استقلال کامل قوای مقننه، مجریه و قضاییه،

۱۳-  فراهم آوردن فضای آزاد و امن برای شالوده ریزی یک اقتصاد سالم با هدف افزایش توانایی های علمی و تکنولوژی کشور و ارتقای جایگاه اقتصادی ایران بر اساس توزیع عادلانه ثروت به منظور استقرار عدالت اجتماعی و بالابردن سطح رفاه عمومی بکارگیری تجربه های اقتصادی ایران و جهان در خدمت تامین توسعه پایدار،

۱۴- حفظ و حراست از میراث تاریخی و فرهنگی و محیط زیست ایران،

۱۵-  ایجاد فضای آموزشی سالم با پرهیز از هر نوع تبعیض های ایدئولوژیکی و برقراری عدالت آموزشی، تسهیلات آموزشی، پژوهشی و رفاهی بطور یکسان برای همه دانش آموزان، دانشجویان و دانشگاهیان در سراسر کشور،

۱۶-  پیگیری سیاست خارجی مسالمت آمیز و عادلانه با در نظر گرفتن منافع ملی و تعهد به حفظ صلح و امنیت در منطقه و سراسر جهان و پایبندی به پروتکل عدم گسترش سلاح های هسته ای،

لازم به ذکر است که قانونمندی اصول و باورهای فوق از وظایف مجلس موسسان منتخب مردم ایران می باشد. از کنشگران سیاسی و مدنی باورمند به این منشور، دعوت بعمل می آوریم تا تمام توان و امکانات خود را برای تشکیل شورای ملی ایران به کار گیرند.

(پایان منشور پیشنهادی)

 

طرح جبهه همبستگی ملّی برای سرنگونی استبداد مذهبی

دوشنبه، ۱۳ آبان ۱۳۸۱ / ۰۴ نوامبر ۲۰۰۲


 طرح جبهه همبستگی ملّی برای سرنگونی استبداد مذهبی

۱‌ـ شورای ملی مقاومت ایران با تأکید بر التزام اعضای خود در قبال برنامهٌ شورا و دولت موقت و طرحها و مصوبات و ساختار سیاسی شورا، طرح جبههٌ همبستگی ملی برای سرنگونی استبداد مذهبی را اعلام می‌دارد و در چارچوب این جبهه آمادهٌ همکاری با دیگر نیروهای سیاسی است.

۲‌ـ جبههٌ همبستگی ملی، نیروهای جمهوریخواهی را که با التزام به نفی کامل نظام ولایت‌فقیه و همهٌ جناحها و دسته بندیهای درونی آن، برای استقرار یک نظام سیاسی دموکراتیک و مستقل و مبتنی بر جدایی دین از دولت مبارزه می‌کنند، دربر می‌گیرد.
جبههٌ همبستگی ملی تبلیغ به‌سود حاکمیت آخوندی و هریک از جناحهای آن و مذاکره و برقرارکردن رابطه با آنها را خط قرمز پیکار آزادیخواهانه و مرزبندی ملی ایرانیان در برابر حاکمیت آخوندی می‌شناسد و آن‌را محک تشخیص دوست و دشمن و معیار تنظیم‌ رابطه با کلیهٌ افراد و جریانهای سیاسی می‌داند.

۳‌ـ داوطلبان عضویت در جبهه، التزام خود را به مادهٌ ۲ این طرح اعلان می‌کنند. اولین گردهمایی جبهه، به بحث و گفتگو دربارهٌ همه مسائل جبهه از جمله بررسی و تصویب عضویتها، تنظیم و تصویب آئین‌نامه‌های لازم و انتخابات درونی جبهه می‌پردازد.

تبصره: دبیرخانهٌ شورا تدارک برگزاری اولین گردهمایی جبهه را برعهده دارد.

طرح حاضر در سه ماده و یک تبصره در تاریخ ۱۳آبان ۱۳۸۱ در شورای ملی مقاومت ایران به‌تصویب رسید.

مسئول شورای ملی مقاومت ایران
مسعود رجوی

 

سنگ خارا – بخش چهارم - «اتهام»

 

در بخشهای پیشین بر این نکته تأکید داشتم که مشکل سرنگونی، کمبود طرح و پیشنهاد و منشور و رهبر و سازمان و تشکیلات و شعار های رنگارنگ نیست؛ مشکل اندیشه حاکم بر ما است. نهادهای سیاسی برای خالی نبودن عریضه، و برای پر کردن خلأ، و برای پاسخ ندادن به اینکه چرا در این 33 سال نتوانسته اند رژیم را سرنگون کنند، و یا مهمتر از آن چرا نمی توانند با یکدیگر بر سر یک میز «چای» بخورند، دست به تخطئه یکدیگر می زنند، به یکدیگر انگ می زنند، و یا ناسزا بار یکدیگر می کنند.
در میان این درگیری های کودکانه، رژیم اسلامی با اینهمه بدبختی و درگیری های درونی و بیرونی، و با این اقتصاد بهم ریخته، و در زمانیکه رئیس جمهور علیه رئیس قوه قضائیه رجز می خواند و رئیس قوه قضائیه به رئیس جمهور می گوید که حق ندارد این بکند و یا آن نکند، و در هنگامی که اسرائیل می خواهد هار تر از همیشه رفتار کند، و کاندیداهای ریاست جمهوری آمریکا برای نابودی ایران از هم جلو می زنند، در این دنیای وانفسای قروقاطی، اپوزیسیون سرنگونی طلب علیه یکدیگر اطلاعیه صادر می کنند و در مصاحبه ها به هم چشم غره می روند، و هیچکدام از موضع خود کوتاه نمی آیند. گویی دیالوگ برایشان از زهر هلاهل کشنده تر است.

با این اندیشه حاکم بر اپوزیسیون که بارها در خارج از کشور رفتار دموکراتیک دیگر سیاستمداران را نظاره کرده، اما هنوز نتوانسته بر این اندیشه حاکم که خودمحوری و خود پروری در مرکز آن بیغوله کرده، فائق آید، دیگر بار طرحی نو برای سرنگونی و «اتحاد» پیشنهاد شده است.

در بخش پیشین به گوشه ای از آن پرداختم. در این بخش تنها به مفهوم نهفته در آن می پردازم، اما بر این باورم که این قبیل تحلیل ها راه بجایی نمی برد، اگر آن اندیشه حاکم، مورد توجه رهبران سیاسی قرار نگیرد.

 

اقبال

 

«منشور پیشنهادی» با برخوردی شایان توجه روبرو شده است. ده ها سازمان (نه چندان قدر قدرت و به لحاظ بُرش سیاسی معتبر، و اکثرا با گرایش به سلطنت طلبی)، و چندین تجمع و سایت و رسانه (از همان جنس)، و بیش از ده هزار نفر زن و مرد، از این منشور حمایت کرده اند. چنین اقبال و استقبالی، در تمام طول ده سال اخیر، از طرح جبهه همبستگی ملی پیشنهادی شورای ملی مقاومت (حتی توسط سازمانها و نهاد های نه چندان مهم و وابسته به شورا) دیده نشده است، به دلایل آن تا حدودی در بخش های پیشین پرداخته ایم و تکرار آن کسل کننده است.

 

کُنه پیشنهاد

 

این منشور بر چند پایه اصلی استوار است. اول و مهمتر از همه، «از همه نیروهایی که بر یافتن راهی به دور از خشونت و مبتنی بر اعلامیه جهانی حقوق بشر تاکید دارند» دعوت می کند تا «برای گذار دموکراتیک از رژیم جمهوری اسلامی» به یکدیگر بپیوندند.

 

راه و هدف

 

این گذار دموکراتیک از طریق «سازمان دادن نهادی ملی و دموکراتیک» (نهاد هنوز شکل نگرفته و نوپا است)، و در راستای «برقراری حاکمیت ملت ایران»، پیشنهاد می شود.

 

موانع تغییر

 

چنانکه در بالا مرور شد، این پیشنهاد با تأکید بر حاکمیت ملت، به درستی به موانع واقعی که بر سر راه قرار دارند اشاره می کند - نظام حاکم، «حق تعیین سرنوشت مردم توسط خود مردم ایران را سلب کرده»، و چون «فعالیت احزاب سیاسی، نهادها و سازمان های مردمی» وجود واقعی و ملموس ندارند، و «سرکوب هرگونه گردهمایی یا اعتصاب و ممنوعیت رسانه های غیر وابسته به حاکمیت، امکان برگزاری یک انتخابات آزاد، سالم و عادلانه را ناممکن کرده است»، «تصور اینکه می توان این نظام را از راه برگزاری انتخابات نمایشی و بطور تدریجی اصلاح کرد، توهمی بیش نیست»
در عین حال، و با اذعان به تمامی این موانع واقعی، و واقف بودن به ماهیت ددمنش نظام حاکم، و اینکه نمی توان از طرق قانونی و حقوقی تغییر ایجاد کرد، چرا که «قانون اساسی آن، ابزاری برای تمرکز تمامی قدرت در دست یک نفر بنام ولی فقیه»، دیگر بار بر «پرهیز از هرگونه خشونت» «برای گذار دموکراتیک» اصرار می ورزد.


تناقضی آشکار

 

«هدف» پیشنهاد کنندگان (برای من مشخص نیست که پیشنهاد کنندگان چه کسانی هستند)، از این طرح «دستیابی به شرایط مناسب برای برگزاری انتخابات آزاد، سالم و عادلانه» است.

همانطور که مشاهده می شود، تناقضی آشکار بین واقعیات در صحنه (آنگونه که خودشان اشاره می کنند) و راهکاری که پیشنهاد شده، دیده می شود. از یک سو، نظام حاکم «امکان برگزاری یک انتخابات آزاد، سالم و عادلانه را ناممکن کرده است»، ولی همان حال، هدف پیشنهاد کنندگان - «دستیابی به شرایط مناسب برای برگزاری انتخابات آزاد» است.

در اینکه می بایست، و بهترین گزینه باید این باشد که در حد امکان از کشتار و خونریزی پرهیز کرد، اما و متأسفانه رژیم جمهوری اسلامی بارها ثابت کرده که مثل «بچه آدم» زمام قدرت را در اختیار نیروهای مردمی قرار نمی دهد، حتی اگر گفته شود که لازم نیست هرچه دزدیده ای پس بدهی، و یا برای اینهمه جنایت و ویرانی محاکمه بشوی (البته من مخالف این هستم)، اما با تمام این وجود و کوتاه آمدن ها و بخششها و فراموش کردن ها، باز هم خامنه ای و شرکاء دست از قدرت بر نمی دارند.
چه چیزی بهتر از این رؤیا که بتوان «با پیروی از ماده ۲۱ بیانیه جهانی حقوق بشر و اعلامیه ۱۵۴ نشست شورای بین المجالس، همراه با نظارت نهادهای جهانی بی طرف مانند سازمان ملل متحد، به منظور انتخاب نمایندگان مردم در مجلس موسسان، جهت تدوین قانون اساسی نوین ایران و برگزاری همه پرسی برای تعیین نوع نظام و تصویب قانون اساسی نوین، توسط مردم ایران» از شرّ شریر این حضرات رها شد؟

جهت اطلاع و یادآوری آقای مسعود رجوی 17 سال پیش (ایرانزمین شماره 79) این انتقال صلح آمیز قدرت به مردم را مشروط «به تضمینهای ضروری، زیر نظر ملل متحد»، پیشنهاد کرده بود. در همان زمان در اینباره چند سوال مطرح کردم:

«

  • شرایط ضروری (لازم و کافی) چه می توانند باشند؟
  • نقش سیاست بین المللی و تأثیر آن در پیشبرد این طرح؟
  • دولت حاکم در طول انتخابات؟
  • آیا پیشنهاد طرح به مثابه قبول شکست مبارزه مسلحانه است؟
  • آیا این طرح از موضع قدرت بیان شده است و یا نتیجه فشار عراق برای ترک خاکش است؟

(علی ناظر - «تضمین ضروری»، منتشر در نبرد خلق 129، اول اسفند 1374، صص11-12)

 

به هر روی، پیشنهاد دهندگان معتقدند که آخوندها «شرایط مناسب» برای «گذار دموکراتیک» را «ناممکن» کرده اند. و یا بزبانی ساده «دستیابی به شرایط مناسب برای برگزاری انتخابات آزاد، سالم و عادلانه» ناممکن است.

 

کودتای خزنده

 

با تمام این وجود، نحوه و چگونگی مهیا شدن این «شرایط مناسب»، در بندهای بعدی «منشور» روشن تر می شود. پیشنهاد کنندگان «از آن دسته از مسئولان حکومتی، نیروهای نظامی و انتظامی و دستگاه های اطلاعاتی و امنیتی کشور که هنوز به ایران و ایرانی می اندیشند دعوت » می کنند که در راستای «آشتی ملی، به آغوش پر مهر مردم ایران باز گردند».
به راستی، پس از 33 سال قتل و کشتار و رعب و وحشت و تجاوز و غارت، آیا هنوز در «دستگاه های اطلاعاتی و امنیتی» کسی پیدا می شود که به «ایران و ایرانی» بیندیشد؟ برای من، پاسخ مثبت به این سوال، دشوار است.

بنا به این منشور، اولین گام پیشنهادی برای بازگشت «به آغوش پر مهر مردم»  با شکستن «سکوت» آغاز می شود، و به «پشتیبانی» عملی و ایفای «سهم مهم» خاتمه می یابد.

معنای نهفته این جملات و نقش آفرینی «نیروهای نظامی و انتظامی و دستگاه های اطلاعاتی و امنیتی» در براندازی نظام حاکم، مترادف است با «کودتای خزنده» سپاه، اما اینبار به نفع پیشنهاد کنندگان این منشور؛ و می دانیم که «کودتا» همیشه همراه با «خشونت» است، مخصوصا اگر عناصر رژیم در آن دخالت داشته باشند. این پیشنهاد در نتیجه نه تنها پر از تناقض است، بلکه خواسته و یا ناخواسته بر طبل «کودتا» از درون نظام می کوبد.

 

دوگانگی در روش

 

می توان فرض بالا را نادیده گرفت و بر امکان کودتای خزنده خط بطلان کشید، و یا آن را مقبول ندانست. در اینصورت ناچار می شویم به عملی بودن و یا نبودن این «بند» پیشنهادی دقت بیشتری بکنیم.

در این منشور پیشنهادی آمده که حمایت از این منشور «در راه سازمان دادن نهادی ملی و دموکراتیک» است. واژه کلیدی «نهاد»نوپا است که قاعدتا تشکیل نشده است. ساده اینکه، و با توجه به واژه های بکار گرفته شده، در این مقطع از زمان، سازماندهی وجود ندارد. تشکیلات و نحوه شکل گیری این «نهاد» هنوز مشخص نیست. می دانیم که هر «نهادی» یک شبه شکل نمی گیرد، و سالها طول می کشد تا ساختاری محکم و استوار پیدا کند. برای تشکیل و ساختار سازی آن «نهاد ملی و دموکراتیک»، تجربه، درک درست از «امنیت» تشکیلاتی، و... لازم است. فراتر اینکه، در صدر این منشور آمده که این «نهاد» مخالف «خشونت» است. حال، به «ماهیت» نیروهای «نظامی و انتظامی و دستگاه های اطلاعاتی و امنیتی» که این منشور از آنها دعوت کرده است، دقت کنیم. همگی «مسلح» هستند، و «با سلاح» عجین شده اند. حال بنیانگذاران این «نهاد» نوپا از این «نئو پیوستگان مسلح و خشن» می خواهد که اول از همه «اسلحه» را کنار بگذارند، دوم اینکه «اخلاق ددمنشی» و استفاده از «اسلحه» برای پیشبرد کارهای روزمره را فراموش کنند، سوم، اگر کسی از عناصر رژیم به آنها هجوم آورد، این «نئو پیوستگان» دست به «خشونت» نزنند، و «مدنی» عکس العمل نشان دهند.

طبیعتا، منظور من به سخره گرفتن این منشور پیشنهادی و آن «نهاد» نوپا نیست. البته که زیباست اگر همهء این حضرات یاد بگیرند که می شود بدون «خشونت» رفتار کرد. اما برای چنین منظوری، سالهای سال کار سیستماتیک و فرهنگی بر روی ذره ذره سلولهای مغزی این حضرات لازم است. بجز اینکه، عناصری که از رژیم نکنده اند، به آنها که از رژیم جدا شده اند مهلت «بازسازی فرهنگی و اخلاقی» نمی دهند.
دوگانگی فقط در روش خودنمایی نمی کند. این عناصر تا چندی پیش، و قبل از پیوستن به این نهاد نوپای مدنی، عناصر «ایدئولوژیک» و «ذوب شده در ولایت» بوده اند. امروز از آنها خواسته می شود تا یکشبه دست از خشونت برداشته، به مفاد منشور پیشنهادی، و به «جدایی ایدئولوژی از حاکمیت» و «پرهیز از هر نوع تبعیض های ایدئولوژیکی» پایبند بشوند. جهت یادآوری اینکه منظور از «عناصر»، همان پاسدارها، لباس شخصی ها، و بسیجی ها هستند. آقایان اکبر گنجی و محسن سازگارا، و سخنگویان میرحسین موسوی و مهدی کروبی (عناصر پیشین و ذوب شده در ولایت خمینی)، هنوز که هنوز است، و پس از سالها زندگی کردن در میان «متمدنین» غربی، از گفتن لعنت به خمینی طفره می روند. با توجه به این نمونه های حاضر و زنده، چگونه از آنهایی که ساندیس خور هستند، می توان انتظار داشت که برای بازگشت به «آغوش پر مهر مردم»، نان خود را آجر کنند؟

انتظار و رؤیا خوب است، اما یک استراتژی نمی تواند بر پایه رؤیا ها و «اگر»ها برنامه ریزی شود.

 

زمانبندی

 

فراتر اینکه و حتی اگر چنین امکانی پیش بیاید، «نیروهای نظامی و انتظامی و دستگاه های اطلاعاتی و امنیتی» که برخوردار از سالها تجربهء سازماندهی و ساماندهی هستند، نهادی نوپا که اهدافی «دموکراتیک» دارد را (به لحاظ مدیریت) با دیدی شکاکانه ارزیابی می کنند، و قاعدتا منتظر می مانند تا راندمان آن را در «میدان عمل» برای مدتی بررسی کنند. ساده اینکه، اگر بپذیریم که منظور پیشنهاد دهندگان این منشور «کودتای خزنده» نیست، و اگر بپذیریم که این «نهاد دموکراتیک» مورد نظر آنها در عالم واقع، شکل بگیرد، و اگر بپذیریم که تعدادی از «نیروهای نظامی و انتظامی و دستگاه های اطلاعاتی و امنیتی» حاضر به پیوستن هستند و تعادل خود را با کنار گذاشتن اسلحه از دست نمی دهند، و خلاصه اگر بپذیریم که تمام این اگر ها ممکن باشد، با پارامتر «زمانبندی» روبرو می شویم. عملی شدن و شکل یافتن این اگر ها به چند سال وقت و انرژی و تجربه کاری در رهبری و مدیریت و ساماندهی این عناصر احتیاج دارد. در طول این مدت، رژیم بیکار ننشسته، و دست به «خنثی سازی» می زند، عناصر خود را وارد این تشکیلات نوپا می کند. این عناصر نفوذی، در سربزنگاه یا دست به خرابکاری می زنند و یا با علنی کردن ماهیت اصلی خود باعث بی اعتباری این تشکیلات نوپا می شوند. ساده بنویسم، هرچند هدف حامیان این منشور انساندوستانه، و مبتنی بر اعلامیه حقوق بشر است، اما برای درگیر شدن با این غول با شاخ و دم «جمهوری اسلامی»، باید چند پارامتر در نظر گرفته شود:

  • درک مشخص از شرایط در صحنه
  • داشتن تجربه در سازماندهی و ساماندهی خیل بزرگ حامیان
  • داشتن استراتژی و برنامه ریزی طولانی مدت
  • داشتن توان و تجربه مدیریت پروژه های سرنگونی طلبانه
  • بکار گیری تمام ابزار برای سرنگونی

 

آشتی ملی

 

پیشنهاد دهندگان، متاسفانه واژه «آشتی ملی» را درست تعریف نکرده اند، و به این پروژه از جایگاهی «رؤیایی» که با «رئال پلیتیک» همخوانی ندارد وارد شده اند.

به نظر من، آشتی ملی در وهله اول می بایست بین نیروهای «ملی» (واژه «ملی» را کمی گل و گشاد استفاده کرده و به فرهنگ لغات سیاسی مراجعه نکرده ام) بوجود بیاید. آقای رضا پهلوی، آقای مسعود رجوی، فعالان خوشنامی همچون آقای هدایت متین دفتری، و نیروهای چپ که تاکنون با رژیم سلام و علیک نداشته اند، باید دست از بداخلاقی، خودمحوری، «من» بودن برداشته، و عملا به هفتاد و اندی میلیون مردم ستمدیده نشان بدهند که چگونه می توان «آشتی ملی» را از لابلای صفحات «فرهنگنامه» و دنیای آکادمیک بیرون کشید، و «مردم» را در اولویت قرار داد. تا این کار انجام نشود، همه طرح ها و پیشنهادات و منشورها سوخته و باطل می شوند.

 

باور به شعور مردم

 

اگر بپذیریم که مردم می فهمند و می توانند آنچه که برایشان «منفعت» دارد را «تشخیص» بدهند، این مردم هستند که در پروسه عمل برای «رهبران» سیاسی مشخص می کنند که می خواهند نظام «جمهوری» ادامه یابد و یا به «سلطنت» بازگشته شود؛ که می خواهند این رژیم «با» و یا «بی» «خشونت» سرنگون شود. توجه داشته باشیم که کارکرد موفق «مبارزه قهرآمیز» در چنین سطح و برایندی، مستلزم شرکت مستمر و فعال مردم است. بدون شرکت مردم هیچ روشی موفق نمی شود.

باور داشته باشیم که مردم «شعور» دارند. مردم به چنین «هماهنگی» بین نهادهای سیاسی با گرایشات مختلف، نظاره کرده و به آن رویکردی مثبت نشان خواهند داد. مشکل مردم در این بزنگاه تاریخی، نه ماهیت نظام آینده است، و نه روش براندازی. پاسخ به این دو مقوله در پروسه عمل و در صحنه عملیات داده می شود.
این درست است که مردم تجربه و فرهنگ همبستگی ملی ندارند (که تقصیر مستقیم آن متوجه نهاد های سیاسی است که به همبستگی و آشتی ملی، با بهانه های واهی، پشت کرده اند)، اما مردم در یک نقطه با نهادهای سرنگونی طلب مشترک هستند – مردم هم خواهان براندازی تمامیت این رژیم هستند.

 

حرف اول و آخر

 

همبستگی ملی، آشتی ملی، و یا هر واژه دیگری که تکیه بر «ملی» داشته باشد، نمی تواند و نباید، نمایندگان بخشی از جامعه را از خود دور کند، و مانع شرکت آن در روند سرنگونی شود، وگرنه «ملی» نیست. نمی توان سلطنت طلبان را بخاطر باورشان به این نظام، با این منطق که بازگشت به گذشته غیر طبیعی است،  از صحنه سیاست جدا دانست (بطور مثال به تاریخ انگلستان و دوران اولیور کرامول و پس از آن توجه شود). از سوی دیگر، برای سرنگونی نظامی وحشی نمی توان تنها با سلاح «جانم و دلم» به مصاف رفت. نمی توان به دشمن آسایش فکر داد که در برابر تمام ددمنشی ها و جنایت ها، آزادیخواهان سکوت می کنند، و آنها را گوشمالی نمی دهند. به سیاست غرب در مقابل برنامه هسته ای رژیم توجه شود، همیشه می گویند به دنبال راه حل دموکراتیک هستند، اما راه حل نظامی از روی میز برداشته نشده است. آزادیخواهان هم باید به رژیم بفهمانند که خواهان براندازی از طریق مسالمت آمیز هستند، به شرطی که رژیم دست از گردنکشی بردارد، در غیر اینصورت نیروهای رادیکال مسلح پاسخ گلوله را با گلوله خواهند داد. تأکید بر «خشونت» لزوما بر پایبندی به «اعلامیه حقوق بشر» خط بطلان نمی کشد. «دفاع از خود» بخشی از این اعلامیه است.

و اما در مورد نیروهای نظامی و امنیتی، که از رژیم بریده اند، به نظر من، از آنجاییکه پیوستن آنها به صف سرنگونی طلبان عملی نیست و ایجاد مانع و دشواری امنیتی می کند، پروسه بازگشت آنها به آغوش پر مهر مردم، از طریق صف آرایی نکردن در مقابل مردم طی می شود. اینها باید در برابر شورش ها خود را کنار کشیده و دست به سلاح نبرند.

 

اتهام

 

اما مهمتر از همه و همه اینها، پذیرفتن نیروهای سیاسی به همگامی، و پرهیز از خود محوری و «منیّت» است، چه جمهوری خواه و چه سلطنت طلب. چه مسلمان رادیکال، چه مسلمان سرخورده از نظام، و چه چپ های رادیکال، باید به این جمع بندی برسند که یک دست صدا ندارد، و مردم خلوص نیت نیروها برای «همبستگی ملی» و «اتحاد» را نه بر مبنای «وعده و وعیدهای توخالی» و «پُزهای دموکرات منشانه» و «تاریخ را به شهادت گرفتن» بلکه با عمل آنها ارزیابی می کند.

 

اتهام من به این نیروها پایبند نبودن آنها به متحد شدن برای سرنگونی، و در نتیجه بقای رژیم است. برای تبرئه خود از این اتهام، نیروهای سرنگونی طلب متحد شوند.

 

 

علی ناظر

3 ابان 1391

(این سلسله نوشتار برای سایت و رسانه ای ارسال نشده و فقط در سایت شخصی منتشر می شود. http://www.irancrises.net، هموطنان در صورت علاقه به بازتکثیر حتما منبع را قید کنند. ).

 

 

 







[Posted comments0]

No press releases currently available



Iran's Crises  1998 - 2007   ©