Iran's Crises Unfolded  
IranCrises
 
Thursday 23 November 2017
جستجو
اقتصادی
مواضع و بیانیه
اجتماعی
سیاسی و نظامی
گفتگو - شنیداری/دیداری/ن.شتاری
برداشت و تحلیل
خبر و گزارش
صفحه نخست

علی ناظر

* گامی دیگر به سوی راست میانه  علی ناظر

* اعتصاب غذا و گفتگویی دوستانه  علی ناظر

* تعهد 92  علی ناظر

* مارگزیده  علی ناظر

* ارسال ترجمه متن « مردم آزاده جهان - فراخوان برای آزادسازی گروگانها»  علی ناظر

* رنگ شکست استراتژیک رژیم  علی ناظر

* استراتژی کلان و انتظار معجزه از مجاهدین  علی ناظر

* مدیریت محترم سایت پژواک  علی ناظر

* نبردی نابرابر  علی ناظر

* از چه می ترسند؟  علی ناظر

* ما همان جمع پراکنده   علی ناظر

* در ایران فردا  علی ناظر

* دیدگاه دوباره هک شد  علی ناظر

* صفحاتی از زهر و پاد زهر - اسلام سیاسی (4)  علی ناظر

* از کاوه چه خبر؟  علی ناظر

* صفحاتی از زهر و پاد زهر - اسلام سیاسی (3)  علی ناظر

* تلاش رذیلانه، محزون و غیر اصولی  علی ناظر

* نامه ای به خواننده  علی ناظر

* تیر هوایی در جنگ زرگری  علی ناظر

* صفحاتی از زهر و پادزهر – اسلام سیاسی (2)  علی ناظر

* صفحاتی از زهر و پادزهر – اسلام سیاسی (1)  علی ناظر

* در حاشیه «اشتباه محاسبه»– «انصاف»  علی ناظر

* اشتباه محاسبه – معین عمل«بختک» (بخش پایانی)  علی ناظر

* اشتباه محاسبه – معین عمل «فرهنگ» (9)  علی ناظر

* اشتباه محاسبه – مدیریت تغییر (8)  علی ناظر

* اشتباه محاسبه – هزینه (7)  علی ناظر

* اشتباه محاسبه – ارباب بی مروت، و با مروت دنیا (6)  علی ناظر

* اشتباه محاسبه - «اگر»های حاضر و غایب (5)  علی ناظر

* پس از 15 سال، از «فراکسیون اصلی» چه خبر؟  علی ناظر

* اشتباه محاسبه – کاریسمای جنگ (4)  علی ناظر

* اشتباه محاسبه - «ساده سازی، شبیه سازی» (3)  علی ناظر

* اشتباه محاسبه – تبیین، شکل و محتوا (2)  علی ناظر

* اشتباه محاسبه - مفتی، مفتی (1)  علی ناظر

* فشنگ و موشک در راه خدا  علی ناظر

* انگار نه انگار  علی ناظر

* بدرود و تسلیت  علی ناظر

* سنگ خارا – بخش اول-چهارم  علی ناظر

* سنگ خارا – بخش چهارم - «اتهام»  علی ناظر

* سنگ خارا – بخش سوم - «بحران عدم اعتماد»  علی ناظر

* سنگ خارا – بخش دوم - «آسیب پذیری»  علی ناظر

* سنگ خارا – بخش اول  علی ناظر

* جبهه وسیع - بخش 1 -4  علی ناظر

* اصولی کیست؟  علی ناظر

* ناتوانی اپوزیسیون: «راه حل پيشگيرانه يا دگرديسي»  علی ناظر

* سر و ته یک کرباس  علی ناظر

* زدند و ما چیزی نگفتیم  علی ناظر

* تهاجم  علی ناظر

* پیام روشن و نهفته موشک کاتیوشا  علی ناظر

* بدهکار  علی ناظر

* آمریکا، اشرف، طرح اروپا (حاشیه 1)  علی ناظر

* آمریکا، اشرف، طرح اروپا (بخش چهارم)  علی ناظر

* آمریکا، اشرف، و طرح اروپا (پخش سوم)  علی ناظر

* آمریکا، اشرف و طرح اروپا (بخش دوم)  علی ناظر

* آمریکا، اشرف، و طرح اروپا (بخش اول)  علی ناظر

* کمر غول  علی ناظر

* خبر خوب؟  علی ناظر

* رضا پهلوی و «نافرمانی مدنی»  علی ناظر

* حرمت قلم  علی ناظر

* والسلام؟  علی ناظر

* ناجی  علی ناظر

* «عجیب» و «غریب»  علی ناظر

* ارزیابی ناقص از سی سال مبارزه  علی ناظر

* سلام گرگ بی طمع نیست  علی ناظر

* «علی ناظر، مرز سرخ تو کجاست و چیست؟»  علی ناظر

* با خودمان جدی باشیم  علی ناظر

* چند خبر و چند نکته  علی ناظر

* جدا کردن «سر» از «بدنه»  علی ناظر

* مدل چهارم  علی ناظر

* سخنی با اساتید و صاحبان کرسی  علی ناظر

* «تروریستها» - بخش چهارم  علی ناظر

* «تروریستها» - بخش سوم  علی ناظر

* «تروریستها» - بخش دوم  علی ناظر

* «تروریست»ها (بخش اول)  علی ناظر

* زنده باد آزادی، زنده باد دموکراسی  علی ناظر

* آقای رئیس جمهور اوباما  علی ناظر

* مرز سرخ  علی ناظر

* نیم درصدی، خس و خاشاک، زردک و خرس ها  علی ناظر

* رکن چهارم در جبهه خلق  علی ناظر

* معضل میز  علی ناظر

* گردهمایی 18 ژوئن  علی ناظر

* فصلی تازه  علی ناظر

* آن صدای بی صدا  علی ناظر

* پوزه بند  علی ناظر

* این «پیروزی قضایی» نیست  علی ناظر

* سینه زنهای گورکَن  علی ناظر

* یاری رسانی برای پیشگیری از تکرار «سربرنیتسا»  علی ناظر

* اگر مالکی ککی در تنبان ندارد...  علی ناظر

* اگر مالکی ککی در تنبان ندارد...  علی ناظر

* نگاهی به پیام دکتر کریم قصیم  علی ناظر

* نگاهی به پیام دکتر کریم قصیم  علی ناظر

* پاسخ صلیب سرخ
به نامه 330 «انسان» «مستقل»
  علی ناظر

* بحران انقلابي ، فروپاشي، يا سرنگوني؟  علی ناظر

* آزادي بيان در فرهنگ رب النوعي  علی ناظر

* چشم انداز و نقش رسانه ها بر مبناي يک تحليل«گام بعدي»  علی ناظر

* مذهب ستیزی یا مذهب زدایی  علی ناظر

* تشدید بحران یا کنترل بحران؟  علی ناظر

* جنگی آزادیبخش برای صلحی پایدار  علی ناظر

* نظام ايدئولوژيک - تضاد تئوري و پراتيک  علی ناظر

* یک خبر مهم، یک برخورد سرد - (آذر 87)  علی ناظر

* تعيين تکليف حقوقي مجاهدين  علی ناظر



اشتباه محاسبه – معین عمل«بختک» (بخش پایانی)
[ علی ناظر]
[منبع: سایت بحران]


فصل سوم، بخش پایانی
 
در نوشتار پیشین به این نتیجه رسیدم که رژیم حاضر است تن به هر «انعطاف» و «تغییر»ی بدهد، اگر دو شرط مراعات شود. اول، «بقاء وامنیت» رژیم تضمین شود. دوم، «تغییر» آنی و رادیکال نباشد. گفته شد که رژیم توان «تحول آنی» را ندارد، اما توان «تغییر گزینه ای» در یک دوران نامحدود را داشته و حتما «جام های زهر» را خواهد نوشید، اما یکی، یکی.
 
صورت مساله
 
آرام آرام به صورت مساله اصلی که آقای مسعود رجوی (5 آبان 1391) مطرح کرده اند نزدیک می شویم و می رسیم به این سوال ایشان «اگر این رژیم سرنگون بشود چه مسیری را طی کرده، در چه نقشه مسیری چنین چیزی محقق شده». در بخش (8) برخی از تعاریف پایه و معانی به ظاهر همگون با «تغییر پذیری» را برجسته کردیم، و در بخش (9) به معین عمل «فرهنگ» نگاهی گذرا اما نیمه کاره داشتیم.
برای پاسخ به سوال فوق نه تنها آن تعاریف را باید در نظر داشت، بلکه نقش آفرینی و تأثیر گذاری «معین عمل» ها را هم می بایست تبیین (شناخت و تعریف) کرد. در این بخش به معین عملی که من آن را «بختک» می نامم، از جوانب مختلف نگاهی اجمالی خواهیم داشت.
 
معین عمل ها
 
در آغاز نگاهی گذرا به معین عمل های دیگر داشته باشیم.
برای خوراندن «جام زهر»ها به رژیمی که بقول مجاهدین آنقدر قدر قدرت است که فقط وزارت اطلاعاتش 30000 پرسنل دارد، که تعدادی از آنها را هم از خود مجاهدین عضوگیری شده اند، کار آسانی نیست. اجبار رژیم به «تغییر» تا به آن حد که سرنگونی آن محتوم باشد، تنها از مسیر شناخت و درک صحیح از معین عمل ها امکان پذیر است.
معین عمل ها را می توان به بخش های کلی زیر رده بندی کرد:
 
نظامی
 
در دو فصل اول به این معین عمل به اندازه کافی اشاره شد. به نظر من، همچنانکه بارها نوشته ام، این معین عمل و واکنش هایی که این کاتالیزور می تواند ایجاد کند، خواست رژیم است، چرا که واکنش ها هر چند رژیم را به هر حال به سرنگونی نزدیک می کند، اما در عین حال، و بخاطر ماهیت این معین عمل، تا مدتی غیر قابل محاسبه، به عمر رژیم می افزاید، و رژیم روی این پارامتر که بتواند در این مدت «جنگ» به «سازگارپذیری» از سوی طرفین جهانخوار و مرتجع بیانجامد.
به نظر من این معین عمل، نه تنها کارآیی لازم برای یک سرنگونی طلب رادیکال و مردمی را نمی تواند داشته باشد، بلکه در مداری غیر قابل وصف برای ایران و مردم ستمدیده این مرز و بوم، مخرب و ویرانگر  است.
 
اقتصادی و سیاسی
 
چند ماه پیش رفسنجانی هشدار داد « «مجموعه‌ای از عملكردها و سیاست‌ها امروز ما را به "اقتصاد مقاومتی" رسانده و لازم است كه این راهكار جدید ابتدا به درستی تعریف و سپس كارشناسانه و مدبرانه سیاستگذاری گردد و مجری مناسب و صالحی اجرای آن را به عهده بگیرد.» که تحریم ها می تواند ساختار اقتصادی رژیم را بهم بریزد، و برای خالی نبودین عریشه از «اقتصاد مقاومتی» صحبت کرد، اما امروز شمس الدین حسینی، وزیر اقتصاد تاکید دارد «در شرایط فعلی نمی‌توان اقتصاد مقاومتی را اجرا کرد»، و «برای منافع بزرگ بسیاری از منافع کوچک‌تر را باید فدا کنیم». دیگر مواضع اخیر سران و کارگزاران رژیم بر این واقعیت صحه می گذارند. اما کارآمدی آن می تواند موقتی بوده و اگر ادامه یابد از تأثیر بیفتد.
رفسنجانی که ادامه تسلط خود بر نظام را در ادامه حیات نظام می بیند، و همیشه مبلغ «شازگار پذیری» نظام بوده، در ارتباط با معضل سیاسی که می تواند سیستم حکومت را به فروپاشی نزدیک کند، راه حل را در تقسیم بیت المال بین «گرگ»ها، به نسبت 40-60، می داند «مقام معظم رهبری یک جمله تاریخی فرمودند که البته به دلایلی عملی نشد و فرمودند بروید برای انتخابات کار کنید و اگر 60 درصد هم مخالفین من در مجلس رفتند، خطری را متوجه کشور نمی‌کند» و عسگراولادی را دارای مواضع مثبت و دلسوز معرفی می کند. کامران باقری لنکرانی که قالیباف را همسو با جبهه پایداری نمی داند و او را متهم به بازی در زمین غرب و «تراز یابی از خارج از کشور» می کند. رضایتی، دبیر اتحادیه انجمن اسلامی مستقل، به کُنه مطلب، و کُند شدن تیغ خامنه ای اشاره می کند «متاسفانه آنهایی که برچسب و لیبل اصولگرایی دارند حداقل‌ها هم از ولایت فقیه تولی و پیروی نمی‌کنند». لنکرانی با اشاره به نقش آفرینی رفسنجانی معتقد است که راهکار وی حلّال مشکلات نخواهد بود «آقای هاشمی معتقد است که در پی مشکلات اقتصادی که جدیدا رخ داده است اگر کسی مثل آقای ناطق انتخاب شود موج بزرگ مردمی در حمایت ایجاد می‌شود».
به نظر من، این دو معین عمل اگر دست در دست و همزمان به کار گرفته شوند، می توانند با «هزینه» پایین، اثرات مثبتی، حتی تا مرز سرنگونی، داشته باشند. نکته مهم اما در همزمان بودن این دو معین عمل است. در عمل ثابت شده که تحریم های اقتصادی توانسته رژیم را به عکس العمل و «انعطاف پذیری» بکشاند. اما مماشات و «سازگارپذیری» طرف مقابل باعث شده که آسیب های منجر از «تحریم» آنگونه که شاید و باید، مؤثر واقع نشود. یعنی تحریم ادامه پیدا کند، و مماشات از معادله سیاسی خارج شود.
 
امنیتی
 
از آنجا که من درک صحیح از این مبحث، و قوانین بسیار پیچیده اطلاعات و ضد اطلاعات ندارم، این مقوله را می سپارم به آنها که دارند.
واقعیت این است که «چتر اختناق» هر روز بیشتر از گذشته گسترده می شود. شاهد مثال آن هم مشخص است، هراس رژیم از گسترش خیزش های اجتماعی. چند هزار پرسنل وابسته به واواک چنانکه در بخش (8) گفته شد یک کارکرد بیشتر ندارند، «حفظ منافع ارتجاع و امپریالیزم».
 
اجتماعی
 
به نظر من، پاشنه آشیل رژیم در این «معین عمل» خلاصه می شود، چرا که رژیم می تواند بگونه ای با تمام معین عمل ها کنار بیاید، بجز معین عمل اجتماعی. هرچه این پارامتر فعالتر و مداخله گر و قوی تر باشد، تأثیرات جانبی آن بر رژیم شدیدتر و کاری تر است.
اما این معین عمل در شرایط مشخصی می تواند کلید بخورد، یکی از آنها، نگاه اپوزیسیون به این معین عمل، و نگاه «جامعه» به اپوزیسیون است.
 
معین عمل «بختک»
 
بنا به تعریفی که در فرهنگنامه عمید (ج1) آمده «بختک: حالت اختناق و سنگینی که گاهی در خواب به انسان دست می دهد، رؤیای وحشتناک توأم با احساس خفقان و سنگینی بدن که انسان را از خواب می پراند،...».
این احساس خفقان را می توان از چند جنبه مورد بررسی قرار داد. خفقان بر فرد بعنوان واحدی از یک جامعه، خفقان بر اعضا و هواداران یک تشکیلات و سازمان، و یا خفقان بر یک جامعه بعنوان یک مجموعه، سیستم سیاسی و اقتصادی و...
اگر بتوانیم مفهوم و شناخت دقیقی از «بختک» (و یا به زبان معمول سیاسی، درک مشخص از شرایط مشخص و معین عمل بازدارنده که بر مردم سایه افکنده) داشته باشیم، شاید راحت تر بتوانیم به سوال آقای رجوی پاسخ بدهیم، و کلا به این نتیچه برسیم که آیا نظام حاکم بر ایران «تغییر پذیر» است، آیا توان «تحول پذیری» را دارد، و یا سقف «تغییر» در این نظام فقط می تواند تا سرحد «سازگارپذیری» جهش داشته باشد. همسو با این ارزیابی، می بایست از «مردم» هم ارزیابی مشخصی داشته باشیم. آیا «مردم» می خواهند «تغییر»ی ایجاد شود (و «هزینه» و بهای آن را بپردازند)، و یا فقط آمادگی برای جهش تا سرحد «سازگارپذیری» را پذیرا هستند؟ اگر سقف «تغییر پذیری» مردم تنها تا به «آداپته» کردن خود تنظیم شود، و می دانیم که نظام حاکم حتما از سطح آمادگی مردم برای «تغییر» آگاه است، طبیعتا به این نتیجه می رسیم که نظام برای «تغییر» در سطوح بالاتر از آمادگی مردم، برنامه ریزی نمی کند.
 
ریشه
 
خانم فخراسادات محتشمی‌پور، همسر مصطفی تاجزاده که در زندان است، طی نامه ای از نمایندگان کمیسیون امنیت ملی می پرسد «"آیا بهایی‌ها و مظلومیت آنها در زندان شما را از خود بی‎‌خود نکرد؟" و ادامه داده است: "امیدوارم میان شما مردی پیدا شود که 'مدرس‌وار' در مقابل ظلم بایستد و گزارش واقعی دهد که در این زندان چه خطاها و جنایاتی انجام می‌شود."» و از آنها خواسته است در گزارش بازدید از زندان اوین «صداقت» داشته باشند و در غیراین صورت "بهتر است سکوت کنند."
در سایت مردمسالاری یادداشتی با تیتر «ماکنار می آییم» آمده که از مصاحبه 30 ديماه نجفي منش، رئيس انجمن قطعه‌سازان خودرو نقل قول شده «همان ‌گونه که مردم با قيمت بنزين که از 100 تومان به 400 و 700 تومان رسيد و قيمت نان که از 100 تومان به 500 تومان رسيد، کنار آمدند، با قيمت‌هاي جديد خودرو نيز کنار مي‌آيند»، نویسنده یادداشت با توجه به محتوای این نقل قول، مأیوسانه نتیچه گیری می کند که «اين ماييم که با رفتار خود به تازيانه‌زن مي‌گوييم : بزن! تندتر بزن! من هنوز مي‌توانم. پس تا من مي‌توانم ، تو بزن! تندتر بزن! من با زخم‌هاي چرکينش «کنار خواهم آمد»! و قامت از زير رگبار تازيانه سودجويان نمي‌رهانيم، مگر آن دم که مرده باشيم!» جامعه شناسان، و پژوهشگران که در روانشناختی جامعه تخصص دارند، با استناد به عملکرد جامعه در طول تاریخ، هراس از آنچه که هست، و خفقانی که با رعب و وحشت از جنایات پیشین، همچون بختکی بر جامعه سایه افکنده، عصیان علیه «خفقان» را به حداقل می رساند، مگر تک و توکی از شاعران و نویسندگان و فرهیخته گانی که بر بختک غلبه کرده، و اعتراض می کنند.
 
اخیرا در شب شعری (28 تیر 1391) شاعری (بیداد) در غزل مثنوی «گیرم گلاب ناب شما اصل قمصر است» از مصرع نخست تا به آخرین واژه، عصیان وار سعی می کند تا این بختک را از ذهن جامعه بزداید– پیشنهاد می کنم به تمام آن توجه شود (گوشه هایی از تلاش و پیام بسیاری از شاعران، نویسندگان و فرهیخته گان را چنین خلاصه می کند):
«...
 ...
شعری که خون از آن نچکد ننگ دفتر است
...
دیگر بس است هرچه دوپهلو سروده ام/من ریزه خوار سفره ناکس نبوده ام
...
دادی چنان کشم که جهان را خبر شود/گوش فلک ز ناله بیداد کر شود
...
مَردُم، دراین سراچه به‌ جز باد سرد نیست / هرکس که لاف مَردی خود زد ,که مرد نیست
...
تا کی برای لقمهء نان بندگی کنید/تا کی به زیر منتشان زندگی کنید
اشعار صیقلی شده تقدیم کس نکن/گل را فدای رویش خاشاک و خس مکن
...»
البته پیش از «بیداد» بسیاری زا شاعران و نویسندگان و روشنگران همین واژگان را بکار بردند، و بر تخت شکنجه، و یا برابر جوخه اعدام ایستادند، خانه را روشن کردند، و مُردند. سعید سلطانپور که پیش از شعله ور شدن آتش، سرود «با کشورم چه رفته است... این نعره من است... که می روبد خاکستر زمان را از خشم روزگار...»، و یاهمچون مینا اسدی که شعری برای تنهایی مردم جهان سرود «ب مثل بمب، مثل برنج مثل باروت....»، به «تبعید» کشانده شدند. مگر خسرو گلسرخی ها راه به ما نشان ندادند (باید یکی شویم...)، و ما بی توجه به درمان این درد به درمان، همچنان برای ادامه حیات «بختک» که بر اذهان سنگینی می کند، هورا کشان، و سینه زنان و هلهله زنان از خود بیخود نشدیم؟ صدای شاعر را تا به زیر خاک نرفت، نشنیدیم ، و تنها در آن لحظه است که او را عزیز داشتیم. آری شنیدیم، اما نخواستیم بشنویم، دیدیم، اما نخواستیم ببینیم، حس کردیم، اما نخواستیم ملموس بشود.
 
فرهیخته گان در طول تاریخ بر معین عمل «بختک» انگشت گذاشته و بسیار هشدار داده اند.
آنچه امروز بر مردم می گذرد، یک پدیده نوظهور و برآمده از اندیشه خمینی نیست، بلکه ریشه ای عمیق در تاریخ ایران دارد. سکوت «مردم» در برابر اجحاف پس از یک دوره مبارزه خونین، امید دادن های واهی «رهبر»ان به «تغییر» رادیکال و زودرس، ایده الیسم کودکانه و غیر عملی روشنفکران، از جمله  معین عمل ها با راندمان منفی بوده اند، که باعث شده تا «خفقان»، و «اختناق» فضا برای رشد داشته باشد. «فریاد» از «خفقان» سیستماتیک شده، فریاد از «اندیشه حاکم»، فریاد از «بختک» که هر روز با یک اسم، یک رنگ و لعاب جدید بر روح و روان و توان اندیشیدن ما مستولی می شود... شاعر فریاد می زند «های با شما هستم... این درب ها باز کنید... من به دنبال فضایی می گردم.... که در آنجا نفسی تازه کنم....می خواهم فریاد بلندی بکشم...».
 
در مصاحبه ای که با سخنگوی سازمان چریکهای فدایی خلق (1376) داشتم از ایشان پرسیدم « شما از چه موقعي پي برديد كه روند سازمان [چریکهای فدای خلق] رو به پايين است؟ و اگر در همان اوايل به اين امر واقف شده بوديد چه شد كه در باره اش سكوت كرديد؟ چرا منتظر مانديد تا بعد از يك "كودتا" به صدا در آييد، و از حيثيت سازمان دفاع كنيد؟». در پاسخ، ایشان به نکته مهمی اشاره می کنند، و در «انتقاد از خود » شایان تأملی به ریشه مشکل اشاره می کنند «ممكن است كساني در مورد واكنشهاي من در اين مسير انتقاد داشته باشند و بگويند بايد زودتر حركت مستقل مي كردم. در آن موقع يك بختك مهم روي ذهن من سنگيني مي كرد و آن هم "برنامه همه جانبه" داشتن بود. متأسفانه من آن روز نتوانستم بر اين بختك غلبه كنم. فكر مي كردم بايد يك برنامه كامل داشت و بعد راه مستقل براي نجات سازمان را پيش گرفت» (تداوم، مصاحبه علی ناظر با مدهی سامع، ص19).
در ادامه از آقای سامع می پرسم «آيا در سراسر اين سازمان انقلابي (خلقي) يك آدم (مبارز) استخوان دار وجود نداشته كه بتواند از ريشه دواندن فساد تا به اين حد جلوگيري كند؟ نقش شما چه بوده است؟» به نکته شایان توجه و ریشه ای دیگری انگشت می گذارند «شايد تصور اين نكته براي خيليها مشكل باشد كه سازمان ما در سال 1357 و قبل از آن كه زندانيان سياسي آزاد شوند، دو سه تيم چند نفره بيشتر نبودند. انقلاب موجي از نيروها را به سمت سازمان كشيد. آزادي زندانيان سياسي، تمام تضادهاي داخلي زندان را به درون سازمان ريخت. اگر منظور شما از يك "آدم استخوان دار" وجود يك رهبر صلاحيت دار كه بتواند سازمان را در آن شرايط حساس رهبري كند، است، آري ما فاقد چنين فردي بوديم. ولي افراد زيادي بودند كه خطر را درك مي كردند.» (تداوم، مصاحبه علی ناظر با مدهی سامع، ص21).
نجفی منش مشکل جامعه امروز را با «کنار می آییم» خلاصه می کند، و مهدی سامع که سیاسی کار پر تجربه ای است، مشکل را با واژه «بختک» فورموله می کند. اما هر دو به یک پدیده توجه دارند. نا آشنایی با ساختار «تغییر»، «تنهایی در برابر هجمه»، «عدم توانمندی در رهبری (مدیریت بحران)»، و....
ارزیابی شواهد سیاسی حاضر، حاکی از این است که رهایی از «خفقان منتج از اندیشه حاکم» پس از گذشت 34 سال، نه تنها در شکل بلکه در ماهیت و محتوا، هنوز که هنوز است بر ذهن و تفکر جامعه  سنگینی می کند، و بسیاری از رهبران و فعالین سیاسی را عملا اسیر خود کرده است.
 
روشن تر بنویسم. در آن دوران مشکلات زندان و درگیری های مرتبط با آن بر روند سچفخا و «مدیریت» آن سایه افکنده بود، از آن دوران تاکنون (و با احتساب تمام ضرباتی که سازمان چریکهای فدای خلق ایران - سچفخا، مخصوصا بهمن 64 – ماجراجویی گاپیلون، خورد) آیا سچفخا توانسته رشدی تشکیلاتی بکند؟ آیا سازمانی که در سالهای 57-59 همسنگ و هموزن مجاهدین بود، و از حمایت مردمی بالایی برخوردار بود، توانسته اثرات آن ضربات را ترمیم کرده و بر زخمهایی که شاخه اکثریت و سپس جناح اکبر کامیابی-حسین زهری (تداوم، صص14-8) بر بدنه سازمان وارد کردند، مرهمی بگذارد؟ روشن تر بنویسم. طول و عرض سازمان از ورودش به شورای ملی مقاومت ایران تا به چه حد رشد داشته است؟ موانع رشد چه بوده اند؟ عدم جذب به سازمان چه بوده اند؟ چرا سازمان مجاهدین خلق توانست در طول مدت اقامت در خارج از کشور توانمندی تشکیلاتی خود را چندین برابر افزایش دهد، اما یک سازمان سکولار و مترقی با شناسنامه ای بسیار درخشان (سچفخا) هنوز در همان حدی که بوده درجا می زند؟ چرا پیام انقلابی سازمان چریکهای فدایی خلق، در پژواک پیام سازمان مجاهدین خلق ایران محو شده است؟ چرا سچفخا حتی نتوانسته در درون شورای ملی مقاومت ایران، با دیگر اعضای شورا، «فراکسیون چپ» تشکیل دهد؟ آیا مشکل سچفخا در «مدیریت» آن است، و یا اندیشه حاکم مجاهدین و «بختک»ی که بر اعضای چپ در شورا سنگینی می کند، از گسترش آنها پیشگیری می کند؟
به زبانی دیگر این سوالها را مطرح می کنم.
آیا «کنار می آییم»، و یا تن دادن به «بختک» یک پدیده تاریخی است، و یا یکی از تولیداتی است که از بهمن 1357 ابداع شده است؟ آیا «کنار می آییم» مترادف با پذیرش «رفورم»، سیاست «گام به گام»، و با مشکل «کنار آمدن» تا رسیدن به یک «"برنامه همه جانبه"» است؟ آیا یکی از دلایلی که مردم (مهم نیست ساکن کدام کشور) به دنبال «هیتلر» و یا «چرچیل» و یا «خمینی» و یا .... رفتند این نبود که این رهبران به «سیاست گام به گام» تن ندادند؛ که حق و حقوق مسلم خود را فدای زد و بندهای سیاسی نکرده، و بر روی پای خود ایستادند، حتی وقتی که تنهای تنها شدند؟ لورنس ریس تاریخ شناس، در رابطه با «مردمی» بودن هیتلر، معتقد است که «ریشه آن را باید در ماهیت رهبری هیتلر جُست». آیا درست است اگر بگوییم مردم آنچیزی را که در خود نمی دیدند، در این شخصیتها یافته و از آنها (و نه برنامه آنها) «یک رؤیا» ساختند؟
سوال را کمی پیچیده تر بیان کنم. اگر ذره ای از حقیقت در این فرض وجود دارد، یعنی مردم آنچه را که در خود نمی بینند در دیگری می جویند؛ آیا من غیر مستقیم بر اهمیت «رهبر» و یا «مدیر»ی که ذهنش درگیر «بختک» نیست، «راه» را می شناسد، و علم «رهبر»ی را می شناسد، تأکید نکرده ایم؟ اگر آری، و بپذیریم که «رهبر» خود یک معین عمل است، این «رهبر» به عنوان یکی از «معین عمل»ها چه ویژگیهایی باید داشته باشد؟
 
آیا هر کسی که بتواند سازماندهی کند، بتواند خوب صحبت کند، بتواند خوب تهییج کند، رهبر خوبی است؟ به راستی، مهمترین ویژگی یک «رهبر» چه می تواند باشد؟ مقوله «رهبر» را نباید با «امامت» و «امام» و یا «رهبر عقیدتی» که شیعیان به آن باورمند هستند، یکی دانست. در چارچوب آن اندیشه، «رهبر» دائمی است و حرف آخر را می زند. حال آنکه در یک امر سیاسی و سکولار، «رهبر» (و رهبریت جمعی) باید پاسخگو باشد، دائما «حساب» پس بدهد، و در صورت «اشتباه محاسبه» باید از خود انتقاد کند. فراتر اینکه، «رهبر» و مدیر یک پروژه برانداز، نمی تواند فقط بخشی از اقشار جامعه را نمایندگی کند. از سوی دیگر، خمینی با دو شعار «همه با هم»، و فریب بزرگ «من یک طلبه هستم» به میدان آمد. به جرأت می توان گفت که خمینی یک «فریب تاریخ» بود، و تروما و هراس منجر از این «فریب» در جامعه نهادینه شده است، تا به آن حد که حاضرند «کنار بیایند»، خود را کنار بکشند، و دائما در امور مداخله گر نباشند. حتی اگر شاعر بر سر روشنفکران و فعالین سیاسی فریاد بزند «تا کی برای لقمهء نان بندگی کنید/تا کی به زیر منتشان زندگی کنید».
«اشتباه محاسبه» در انتخاب خمینی بعنوان یک «رهبر» نه تنها به انحراف روند دموکراتیزه شدن ایران انجامید، بلکه «رهبر»ی خمینی باعث تباهی و انحطاط فرهنگی هم شد. «خمینیزم»، با سرکوب فرهیخته گان به صحنه آمد. نویسندگان و شاعران و مترجمان و هنرمندانی که شکل دهندگان «فرهنگ» یک جامعه هستند را یا به تخت شکنجه و چوبه اعدام سپرد، و یا از کشور بیرون راند. با انهدام یک نسل، «امید» را در دلها کُشت. این «اشتباه محاسبه» مردم در گزینش «رهبر»، نه تنها در سطح جامعه جهانی بسیار هنگفت بود، بلکه برای ملت و کشور، هم گران بود، و «اتکا به نفس» جامعه را تضعیف کرد.
عدم اعتماد که همچون «بختک»ی بر ذهن مردم حاکم شده است، اذهان را به سوی «شک غیر علمی» سوق می دهد. در عین حال، این سوال را برجسته می کند که «رهبر» و «مدیر تغییر» بعدی چه ویژگیهایی باید داشته باشد، تا «اشتباه محاسبه» جامعه به حداقل برسد؟
 
به نظر من پاسخ ساده و آسان است. «صداقت». حرف و عمل «رهبر» باید با هم تطابق داشته باشد. اگر از «آزادی» سخن می گوید، عملا به «آزادی» باور داشته باشد. اگر از «کثرت گرایی» سخن می گوید، عملا «کثرت گرا» باشد. اگر از «جدایی دین از دولت» سخن می گوید، عملا باورهای دینی را در عملکرد خود دخالت ندهد. «صداقت» عنصر اصلی «مدیریت پروژه» است.
 
می دانیم جامعه ای که تروماتیک باشد، یعنی دچار شُک های وحشیانه شده باشد، از هر ریسمان سیاه و سفیدی می ترسد. از واژه «رهبر» می ترسد. چگونه می شود این «هراس» را از اذهان زدود؟ عملکرد «رهبر» چه باید باشد تا این «هراس» محو شود؟ آیا این «تروما»، این «هراس»، بمثابه همان «بختک» بر اذهان جامعه سایه نیافکنده است؟ «روشنفکران»، «فرهیخته گان»، و «متفکرین» که همان شاعران و نویسندگان و هنرمندان هستند، در التیام بخشیدن به این بیمار تروماتیک چه نقشی باید داشته باشند؟ عملکرد «رهبر» با این التیام دهندگان، و شکل دهندگان «فرهنگ»، این پیامبران آگاهی، چه باید باشد؟
به نظر من، تا «ما» به این سوال ها پاسخ روشن و شفاف ندهیم، تا «رهبر» رابطه خود با «روشنفکران» غیر متعهد (آنها که اشعار صیقلی شده تقدیم کس نمی کنند/گل را فدای رویش خاشاک و خس نمی کنند) را مشخص نکند، و تا مردم عملا نشانی از «تحول» در «مدیریت» را مشاهده نکنند، تنها گزینه ای که انتخاب خواهند کرد «کنار آمدن» است. «کنار آمدن» خود یک معین عمل است، اما با کارکردی منفی و بازدارنده، که «اندیشه حاکم» می تواند آن را تشدید و یا تضعیف کند.
 
به سوال آقای رجوی بازگردم «اگر این رژیم سرنگون بشود چه مسیری را طی کرده». مسیر حرکت از چند «ایستگاه» می گذرد. «اعتماد»، «صداقت»، «همگرایی»، و البته «امید» به آینده ای بهتر.
حال، سوالی که می توان از تمام رهبران (بزرگ و کوچک) کرد این است که کدامیک از آنها توانسته اند مردم را از این ایستگاه ها بگذرانند، و نوید رسیدن به ایستگاه آخر - «امید» را بدهند؟ به نظر من هیچکدام. هر کدام در یکی از ایستگاه ها متوقف شده اند، و دلیل آنهم «بختکی» است که بر ذهن شان وجود دارد.
یکی دیگر از تعاریف «بختک» در فرهنگنامه عمید، «کابوس» است. رهبران سیاسی (بزرگ و کوچک) از امکان وقوع آنچه در ذهن خود پرورانده اند هراس داشته، و دائما در «کابوس» به سر می برند. می ترسند که اینهمه «خون»ی که برای آزادی هدیه شده به هدر برود، می ترسند رهنمودهای آنها با «اشتباه محاسبه» بالا روبرو شود. شکست، و اینکه مردم بدانند که «خط» شکست خورده است و باید طرحی نو ارائه داد، برای رهبران (بزرگ و کوچک) یک «کابوس» شده است. می ترسند که تمام «آبرو»ی سازمانی و تاریخی آنها ریخته شود، و این بزرگترین «اشتباه محاسبه» رهبران (بزرگ و کوچک) است، چرا که فراموش کرده اند «خلق» بزرگوارتر از آن است که کمبودها و اشتباهات آنها را نبخشد. فراموش می کنند که خلق، چند میلیون «آدم» نیستند، بلکه «خلق» همان «مام وطن» است. مگر می شود «مام وطن» فرزند خود را نبخشد؟ رهبران (بزرگ و کوچک) در عین حال فراموش کرده اند که این «خلق» دیگر آن «خلقی» که 34 سال پیش می شناختند نیست. آگاهتر و پیچیده تر شده است. «تغییر» را مشروط می پذیرد، و بر سر هر «چهار راه» موقعیت خود را ارزیابی کرده و از ادامه راه خودداری می کند، اگر «رهبر» نتواند مردم را به چهار ایستگاه اصلی «اعتماد»، «صداقت»، «همگرایی»، و «امید» هدایت کند، از «رهبر» پیروی نمی کنند.
 
معین عمل ها، چه اقتصادی، سیاسی و یا عقیدتی، نمی توانند فعال بشوند و آن تأثیر مورد انتظار را بر روند «تغییر» در سیستم ایجاد کنند، مگر اینکه نخست «مشکل عدم اعتماد» به «رهبر» و نیروی «رهبر»ی کننده ریشه یابی شود.
 
جمع بندی
 
قرارم بر این بود که به این مبحث در سطحی وسیعتر بپردازم، اما در هراسم که نتوانم از کنار آنچه در اطراف می گذرد، با متانت بگذرم، و سخنی که برازنده نیست از این قلم جاری شود.
 
آنچه که مرا به نوشتن این سلسله نوشتار واداشت، درک این واقعیت بود که ما (فعالین سیاسی و رهبران) دائما سخن می گوییم، تئوری ارائه می دهیم، و وعده های طولانی مدت و کوتاه می دهیم، اما عملا هیچکدام از آنها به واقعیت نمی پیوندد. بقول خود آقای رجوی حرف زیاد می زنیم.
بخشی از این اشتباه محاسبات «جبر» تاریخ، و خارج از توانایی یک سازمان و یا «رهبر» است. خواست آنها و او نیست، اما واقعیات سیاسی، اقتصادی، و ژئوپلیتیکی آن را تحمیل می کند، و آن پیش می آید که بسیار مشاهده کرده ایم.
بخشی از عملی نشدن یک «پروژه»، به افراد بر می گردد. «رهبر»ان فریاد می زنند و کمک و همراهی می طلبند، اما «افراد» از آنجا که توان «فدا» کردن، و «ایثار» ندارند به «هل من ناصر ینصرنی»ها پاسخ نمی دهند، و «نیروی پیشتاز» را تنها می گذارند. بدن غرقه به خونش را می بینند، اما تنهایش می گذارند. لیست بالا بلند شهدایش را می بینند، اما تنهایش می گذارند. صدای فریادش بر تخت شکنجه را می شنوند، اما تنهایش می گذارند. چرا که «فدا»، «ایثار» و «پیشتاز» شدن، «پیشتاز» بودن، و «پیشتاز» ماندن کار هر «فرد»ی نیست. با «ظلم»، با «ستم»، با «بختک» کنار می آیند، اما تنهایش می گذارند.
بخش دیگری مستقیما بخاطر «اشتباه محاسبه» «رهبر»ان است، چراکه معین عمل ها را یکطرفه مورد بررسی قرار می دهند. «اگر 100 واحد بگذارم»، «اگر یکماه نخوابم»، «اگر ده هزار شهید بدهیم»، و ... رژیم سرنگون می شود. «رهبر»ان فراموش می کنند که دشمن هم در حال «محاسبه» است. محاسبه می کند که دشمنش «اگر 100 واحد بگذارد»، «اگر یکماه نخوابد»، «اگر ده هزار شهید بدهند»، و ... در چنین شرایطی چه باید بکند. رژیم دائما در حال برنامه ریزی و تحلیل و تفسیر است.
میرحسین موسوی فکر می کرد که «اگر مردم به خیابان بریزند»، «اگر دست به اسلحه نبرند»، «اگر پیاده روی در سکوت بکنند»، خامنه ای عقب می نشیند؛ اما سیاست خامنه ای را فراموش کرده بود «النصر به الرعب» - پیروزی از طریق اشاعه وحشت.
آقای مسعود رجوی هم دچار «اشتباه محاسبه»هایی شده اند، به گونه ای دیگر.
برای درک از موقعیت کنونی، باید دائما از خود سوال بکنیم، کجا «اشتباه محاسبه» کرده ایم، خطا کرده ایم، درک مشخص از شرایط مشخص نداشته ایم که عمر رژیم 34 سال شده است.
به نظر من، یکی از عوامل بقای رژیم، درک غلط ما از ضربه هایی است که به رژیم وارد کرده ایم. آثار ضربات را بزرگنمایی کرده ایم. نه فقط برای مردم، بلکه برای خودمان. وقتی شعار «امروز مهران، فردا تهران» داده می شود. هرچند نوید بخش است، اما آنقدر دور و خارج از ذهن است که ماهیت «امید»، به «خیال پردازی»، تبدیل می شود. اما، مشکلات روزمره مردم آنقدر واقعی است که توان «خیال پردازی» از آنها سلب شده است. مردم به دنبال «امید»ی واقعی هستند، «امید»ی که قابل دسترس باشد. «امید»ی که با «صداقت» ارائه شده باشد، و قابل «اعتماد» باشد.
برای درک واقعی از موقعیت کنونی، باید بپذیریم که برخورد «مردم» تا حدودی «علمی» شده است. «داده»ها (و وعده و وعیدها) را مشاهده می کنند، آن را با «تجربیات» گذشته تطبیق می دهند، «تحلیل» می کنند، و «عمل» می کنند.

در پایان، به شورای ملی مقاومت بپردازم.
وقتی شورای ملی مقاومت بعد از 30 سال عمر هنوز نتوانسته به آن نقطه از رشد برسد که بدون هراس درب هایش را به روی غیر خودی ها باز کند، پرسیده می شود چرا؟
وقتی که رأی گیری ساده در شورای ملی مقاومت جزو اسرار مگو است، پرسیده می شود چرا؟
وقتی که نمی دانیم مهدی سامع در شورا، به چه باور دارد و با چه مخالف است، و یا محمدرضا روحانی و یا کریم قصیم و یا منوچهر هزارخانی و یا ... و در کجا با رفقای مجاهد متفاوت هستند، پرسیده می شود چرا؟
وقتی سراپای تمام رسانه های وابسته فقط از گفته های «مسعود و مریم» پر شده است، پرسیده می شود چرا؟
وقتی رابطه ای سیستماتیک بین این نهاد با «خلق قهرمان» وجود ندارد، و کسی از اعضای شورا پاسخگو نیست، پرسیده می شود چرا؟
وقتی رسانه «ملی»، به رسانه خصوصی و به بلندگوی تنها یک نظر، یک ایدئولوژی، یک «فرد» تبدیل می شود، و «بختک» دشمن سوء استفاده می کند، بر این رسانه حاکم می شود، و نمی خواهد «تغییر» کند، پرسیده می شود چرا؟
وقتی جلسه ای عمومی با شرکت و ریاست این شخصیتها تشکیل نمی شود، پرسیده می شود چرا؟
وقتی به سوالی پاسخ داده نمی شود، و این عدم اطلاع رسانی در عصر طلایی «انفورماتیک» حاکم است، پرسیده می شود چرا؟
وقتی (دفتر) «رئیس جمهور برگزیده» این نهاد یک «آدرس ایمیل» ساده برای تماس «خلق قهرمان» ندارد، پرسیده می شود چرا؟
وقتی در حمایت از حقوق ساکنین اشرف، بار ها به دفتر تونی بلر، گوردن براون، هیلاری کلینتون، و باراک اوباما تماس گرفتم، و هر بار یک پاسخ مستقیم، روشن و شفاف، از دفتر این نهاد های «امپریالیستی» دریافت کردم، اما آقای سید محدثین (امور خارجه)، آقای ابریشمچی – امور صلح، و.. را باید در آسمان ها جست، پرسیده می شود، چرا؟
وقتی مبارز خلق به تنهایی خود اعتراف می کند و می گوید، کس نخارد پشت من، و کسی نیست تا این پشت زخم دیده را نوازش دهد، پرسیده می شود چرا؟
وقتی دائما و از گوشه و کنار پرسیده می شود «چرا؟»، «چرا؟»، «چرا؟» و پاسخی روشن دریافت نمی شود؛
وقتی به هیچ انتقادی توجه نمی شود، نه می توان «اعتماد» کرد، و نه می توان امید داشت که ایستگاه «صداقت» در چشم انداز است.
در این شرایط است که به «هل من ناصر ینصرنی»ها پاسخی داده نمی شود.
در این شرایط است که مبارز خلق، تنها می ماند.

به نظر من، رژیم توان استحاله و «تغییر پذیری» رادیکال ندارد، بلکه تنها می تواند تا سر حد «سازگارپذیری» گام بردارد، همانطور که 34 سال با «سازگار پذیری» به عمر خود ادامه داده است. متاسفانه باید بگویم که همین باور در مورد مجاهدین و شورای ملی مقاومت هم صادق است. اپوزیسیون هم توان «تغییر پذیری» ندارد، و ماکزیمم سقف «تحول پذیری» آنها «سکوت» در برابر «انتقادات» است.
پیش از این نوشتم و تکرار می کنم. شورای ملی مقاومت به یک «انقلاب درونی» مبرم احتیاج دارد. باید همه چیز را از اول بچیند، همه چیز را از اول بنویسد، و طرحی نو دراندازد. اولین گام، زدودن «بختک» از ذهن خود است، و این کابوس که «اگر انقلاب درونی بکنیم، اگر خود را تکان داده و گرد و غبار 30 ساله را از خود پاک کنیم، همه چیز از کف خواهد رفت». چنین نخواهد شد. به نظر من، «احترام» به آنها افزون می شود.
من صمیمانه از پرچمداران سازمان پرافتخار چریکهای فدایی خلق ایران، تقاضا می کنم که به گسترش تشکیلات خود توجه کرده و خود را از شر این «بختک» مجازی، رها سازند. بر این باورم که اگر این سازمان به آن رشدی که همیشه از او انتظار می رود، برسد، «تحولی» بزرگ در نگرش دیگر سازمانها و احزاب داخل و خارج از شورای ملی مقاومت نیز ایجاد خواهد کرد. از سچفخا انتظار می رود که با آن بخش از طیف فدایی که به دامان ارتجاع نه غلتیده در اکسیونهای مشترکی، این «مهم» را کلید بزنند، و صدای مشترک سرنگونی طلبان «چپ» را نمایندگی کنند. هرگز فراموش نکنیم که پیشکسوتان این سازمان امیرپرویز پویان، احمدزاده، و بیژن جزنی توانستند علیه «بختک» اپورتونیسم «توده» شورش کرده و افتخار بیافرینند.
پاسخ به سوال آقای رجوی «اگر این رژیم سرنگون بشود چه مسیری را طی کرده، در چه نقشه مسیری چنین چیزی محقق شده» را چنین خلاصه می کنم: «تنها از مسیر اعتماد مردم به نیروهای سرنگونی طلب، و تنها به دست توانمند ملت شریف ایران و فرزندان برومندش، تحت رهبری مبارزین سکولار».
 
علی ناظر
8 بهمن 1391
بعدالتحریر: امروز در سایت پژواک («امانت داری مجاهدین خلق») خواندم که اخیرا آقای مسعود رجوی (5 دیماه 1391 – متن کامل، پ.د.اف) سخنانی ایراد کرده اند که شمه ای از آن در سایت همبستگی ملی، و کامل آن در سایت افشاگری (وابسته به مجاهدین) منتشر شده، و به نکات عدیده قدیمی و جدیدی اشاره می کنند. در این مستند به یکی از اعضای اخراجی اشاره شده که در مدت عضویت خود در این سازمان «همجنس گرا» بوده است و آنطور که در این «مستند» آمده از کارگران عراقی می خواسته که با وی همبستری کنند (صفحات آخر این مستند 59 صفحه ای).
من هنوز در تعجب و شُک هستم که چرا، رهبر یک مقاومت غرقه به خون، باید خود را در افشای اینگونه مطالب دخالت دهد. نمی دانم و در نتیجه نمی توانم قضاوت کنم که آیا همانطور که احمدی نژاد «همجنس گرایی» را تقبیح و محکوم می کرد، آقای رجوی هم آن را قبیح می داند؟ بنا به این مستند، چنین نقل شده که آقای مسعود رجوی گفته اند عمل آن فرد اخراجی «متعفن و مهوع» بوده است. از آنجایی که من از آقای رجوی چنین برخوردی را انتظار نداشته ام، و در شُک هستم، این مقوله را در همین حد نیمه کاره می گذارم، فقط می دانم که باید جاسوسان رژیم را افشا کرد، اما تمایلات جنسی افراد بنا به «بیانیه جهانی حقوق بشر»، امری خصوصی است. از صمیم قلب امیدوارم که این بخش از مستند، بخشی از «شیطان سازی» رژیم باشد، و آقای رجوی چنین جملاتی را استفاده نکرده باشند.







[Posted comments0]

No press releases currently available



Iran's Crises  1998 - 2007   ©