Iran's Crises Unfolded  
IranCrises
 
Thursday 23 November 2017
جستجو
اقتصادی
مواضع و بیانیه
اجتماعی
سیاسی و نظامی
گفتگو - شنیداری/دیداری/ن.شتاری
برداشت و تحلیل
خبر و گزارش
صفحه نخست

علی ناظر

* گامی دیگر به سوی راست میانه  علی ناظر

* اعتصاب غذا و گفتگویی دوستانه  علی ناظر

* تعهد 92  علی ناظر

* مارگزیده  علی ناظر

* ارسال ترجمه متن « مردم آزاده جهان - فراخوان برای آزادسازی گروگانها»  علی ناظر

* رنگ شکست استراتژیک رژیم  علی ناظر

* استراتژی کلان و انتظار معجزه از مجاهدین  علی ناظر

* مدیریت محترم سایت پژواک  علی ناظر

* نبردی نابرابر  علی ناظر

* از چه می ترسند؟  علی ناظر

* ما همان جمع پراکنده   علی ناظر

* در ایران فردا  علی ناظر

* دیدگاه دوباره هک شد  علی ناظر

* صفحاتی از زهر و پاد زهر - اسلام سیاسی (4)  علی ناظر

* از کاوه چه خبر؟  علی ناظر

* صفحاتی از زهر و پاد زهر - اسلام سیاسی (3)  علی ناظر

* تلاش رذیلانه، محزون و غیر اصولی  علی ناظر

* نامه ای به خواننده  علی ناظر

* تیر هوایی در جنگ زرگری  علی ناظر

* صفحاتی از زهر و پادزهر – اسلام سیاسی (2)  علی ناظر

* صفحاتی از زهر و پادزهر – اسلام سیاسی (1)  علی ناظر

* در حاشیه «اشتباه محاسبه»– «انصاف»  علی ناظر

* اشتباه محاسبه – معین عمل«بختک» (بخش پایانی)  علی ناظر

* اشتباه محاسبه – معین عمل «فرهنگ» (9)  علی ناظر

* اشتباه محاسبه – مدیریت تغییر (8)  علی ناظر

* اشتباه محاسبه – هزینه (7)  علی ناظر

* اشتباه محاسبه – ارباب بی مروت، و با مروت دنیا (6)  علی ناظر

* اشتباه محاسبه - «اگر»های حاضر و غایب (5)  علی ناظر

* پس از 15 سال، از «فراکسیون اصلی» چه خبر؟  علی ناظر

* اشتباه محاسبه – کاریسمای جنگ (4)  علی ناظر

* اشتباه محاسبه - «ساده سازی، شبیه سازی» (3)  علی ناظر

* اشتباه محاسبه – تبیین، شکل و محتوا (2)  علی ناظر

* اشتباه محاسبه - مفتی، مفتی (1)  علی ناظر

* فشنگ و موشک در راه خدا  علی ناظر

* انگار نه انگار  علی ناظر

* بدرود و تسلیت  علی ناظر

* سنگ خارا – بخش اول-چهارم  علی ناظر

* سنگ خارا – بخش چهارم - «اتهام»  علی ناظر

* سنگ خارا – بخش سوم - «بحران عدم اعتماد»  علی ناظر

* سنگ خارا – بخش دوم - «آسیب پذیری»  علی ناظر

* سنگ خارا – بخش اول  علی ناظر

* جبهه وسیع - بخش 1 -4  علی ناظر

* اصولی کیست؟  علی ناظر

* ناتوانی اپوزیسیون: «راه حل پيشگيرانه يا دگرديسي»  علی ناظر

* سر و ته یک کرباس  علی ناظر

* زدند و ما چیزی نگفتیم  علی ناظر

* تهاجم  علی ناظر

* پیام روشن و نهفته موشک کاتیوشا  علی ناظر

* بدهکار  علی ناظر

* آمریکا، اشرف، طرح اروپا (حاشیه 1)  علی ناظر

* آمریکا، اشرف، طرح اروپا (بخش چهارم)  علی ناظر

* آمریکا، اشرف، و طرح اروپا (پخش سوم)  علی ناظر

* آمریکا، اشرف و طرح اروپا (بخش دوم)  علی ناظر

* آمریکا، اشرف، و طرح اروپا (بخش اول)  علی ناظر

* کمر غول  علی ناظر

* خبر خوب؟  علی ناظر

* رضا پهلوی و «نافرمانی مدنی»  علی ناظر

* حرمت قلم  علی ناظر

* والسلام؟  علی ناظر

* ناجی  علی ناظر

* «عجیب» و «غریب»  علی ناظر

* ارزیابی ناقص از سی سال مبارزه  علی ناظر

* سلام گرگ بی طمع نیست  علی ناظر

* «علی ناظر، مرز سرخ تو کجاست و چیست؟»  علی ناظر

* با خودمان جدی باشیم  علی ناظر

* چند خبر و چند نکته  علی ناظر

* جدا کردن «سر» از «بدنه»  علی ناظر

* مدل چهارم  علی ناظر

* سخنی با اساتید و صاحبان کرسی  علی ناظر

* «تروریستها» - بخش چهارم  علی ناظر

* «تروریستها» - بخش سوم  علی ناظر

* «تروریستها» - بخش دوم  علی ناظر

* «تروریست»ها (بخش اول)  علی ناظر

* زنده باد آزادی، زنده باد دموکراسی  علی ناظر

* آقای رئیس جمهور اوباما  علی ناظر

* مرز سرخ  علی ناظر

* نیم درصدی، خس و خاشاک، زردک و خرس ها  علی ناظر

* رکن چهارم در جبهه خلق  علی ناظر

* معضل میز  علی ناظر

* گردهمایی 18 ژوئن  علی ناظر

* فصلی تازه  علی ناظر

* آن صدای بی صدا  علی ناظر

* پوزه بند  علی ناظر

* این «پیروزی قضایی» نیست  علی ناظر

* سینه زنهای گورکَن  علی ناظر

* یاری رسانی برای پیشگیری از تکرار «سربرنیتسا»  علی ناظر

* اگر مالکی ککی در تنبان ندارد...  علی ناظر

* اگر مالکی ککی در تنبان ندارد...  علی ناظر

* نگاهی به پیام دکتر کریم قصیم  علی ناظر

* نگاهی به پیام دکتر کریم قصیم  علی ناظر

* پاسخ صلیب سرخ
به نامه 330 «انسان» «مستقل»
  علی ناظر

* بحران انقلابي ، فروپاشي، يا سرنگوني؟  علی ناظر

* آزادي بيان در فرهنگ رب النوعي  علی ناظر

* چشم انداز و نقش رسانه ها بر مبناي يک تحليل«گام بعدي»  علی ناظر

* مذهب ستیزی یا مذهب زدایی  علی ناظر

* تشدید بحران یا کنترل بحران؟  علی ناظر

* جنگی آزادیبخش برای صلحی پایدار  علی ناظر

* نظام ايدئولوژيک - تضاد تئوري و پراتيک  علی ناظر

* یک خبر مهم، یک برخورد سرد - (آذر 87)  علی ناظر

* تعيين تکليف حقوقي مجاهدين  علی ناظر



ما همان جمع پراکنده
[ علی ناظر]
[منبع: سایت بحران]


...
...
ما،
همان جمع پراكنده، همان تنها،
آن تنها هاییم !
 
این همه موج بلا در همه جا می‌بینیم،
« آی آدم‌ها » را می‌شنویم،
نیك می‌دانیم،
دستی از غیب نخواهد آمد
هیچ یك حتا یك‌بار نمی‌گوییم
با ستم‌كاری نادانی، این‌گونه مدارا نكنیم
آستین‌ها را بالا بزنیم
دست در دست هم از پهنه آفاق برانیمش
...
...
(برگرفته از «ما همان جمع پراکنده – فریدون مشیری – متن کامل در آخر آمده است: لینک شنیداری)
 
دیدگاه مستقل
 
حتی اگر واژه هایی ناشایست تر از «خبیث»  و «لمپن» و تمام آنچه در دو دهه اخیر گفته شده، به من نثار شود، سوار این قطار بی دنده و ترمز نمی شوم.
حتی اگر بخاطر نوشتن «جنایت در روز روشن» و محکوم کردن حمله موشکی اخیر به لیبرتی، مورد سرزنش عزیزترین دوست قرار بگیرم، و متهم شوم که با آن نوشته می خواسته ام «برای مجاهدین دُم بجنبانم»، هرگز سوار این قطار بی دنده و ترمز نمی شوم.
این قطار بی دنده  ترمز، با زیر پا گذاشتن بسیاری از باورها، اصول، و اخلاق و فرهنگی که معرف شخصیت «مصدقی» ها و «آزادیخواهی»ست، نه تنها مسافران قطار را به پرتگاه نزدیک می کند، بلکه می رود تا «سرنگونی طلبی» را به واژه ای بی محتوا، بی فرهنگ و تهی تبدیل کند.
این جنگ عشیره ای، این درگیری لفظی، که ماهیت روشنگرانه آن لحظه به لحظه رو به افول است، نتیجه ای ندارد بجز خسته کردن نیروهای سرنگونی طلب. نتیجه ای ندارد بجز شاد کردن دشمن.
این قطار بی دنده  و ترمز از مسافران خود انتظار دارد تا بی رحمانه تمام اصول دموکراتیکی که به آن باور داشته اند، و عمری برای آن مبارزه کرده اند را نادیده بگیرند. تاریخچه مبارزاتی شخصیتها، کنشگران سیاسی و حقوق بشر را ملوّث کرده و بی مهابا به حیثیت انسانها بتازند. و یا از سوی دیگر، از مسافران خود انتظار دارد تا سازمانی که در برابر خمینی ایستاد را، تا به مرز تلاشی، تضعیف کنند. این قطار از مسافران خود انتظار دارد تا کشته شدن «فرزندان خلق» در لیبرتی و اشرف را ببینند، اما برای آنکه متهم به «جنباندن دُم» نشوند، سکوت کنند؛ من سوار چنین قطاری نمی شوم. انسانیت و حقوق انسانی معامله پذیر نیست. این قطار از مسافران خود انتظار دارد تا بد اخلاقی های اخیر مجاهدین و شورایی ها را ببینند، و مشاهده کنند که چگونه مجاهدین مرزهای جدیدی که برازنده یک نیروی رادیکال  نیست، را درنوردیده اند، اما برای اینکه متهم به «خبیث» و جاسوس و بریده و مزدور و رژیمی و توطئه گر نشوند، سکوت کنند؛ من سوار چنین قطاری نمی شوم.  این قطار در حال انحراف از خط است. مقصدش «ایستگاه آزادی» نیست. آنچه می گذرد نشانی از «آزادیخواهی» ندارد. مأیوس کننده، دلسرد کننده، غم انگیز، خودخواهانه، و یک دعوای سیاسی است. هرچند طرفین درگیری «فرزندان خلق» هستند، اما منافع خلق نادیده گرفته شده است.

این قطار برای مسافرانی چون من ساخته نشده، و مقصدش، مقصد مسافرینی همچون «من» نیست. مقصد من، جبهه (وسیع) خلق است. اتحاد نیروهای سرنگونی طلب است. برای من، یک دشمن بیشتر وجود ندارد – رژیم جمهوری اسلامی. هدف مشخص است، سرنگونی برای انسانیت، سرنگونی برای عدالت، و سرنگونی برای آزادی اندیشه و بیان و مطبوعات. این قطار به سوی آن هدف در حرکت نیست.
این قبیل درگیری ها که به بهانه آزادیخواهی، دفاع از آزادی بیان، روشنگری، و یا مبارزه چنگ در چنگ با رژیم، شکل می گیرد، «آزادی» را به تعویق می اندازد. «فرهنگ آزادیخواهی» را به زیر سوال می برد. «آزادی» اگر در محیطی غیر متشنج «تعریف» نشود، و اگر مقام و حیثیت «انسان» نادیده گرفته شود، مفهومی نخواهد داشت. به تاریخ انقلاب در روسیه، در چین، در صدر اسلام، و... دقت کنیم. هر موقع جنگ داخلی رخ می دهد، «ارتجاع»، «آنارشیسم»، و «فاشیسم»  دست بالا پیدا می کند. غم انگیز اینکه، این قبیل «درگیری» ها، همیشه لباس آزادیخواهی، اسلام پناهی، و یا عدالت اجتماعی پوشیده است. به نظر من، طرفین این جنگ عشیره ای - این درگیری لفظی - ناخواسته به رشد «ارتجاع» یاری می رساند. برنده این درگیری، «ضدخلق» خواهد بود. درگیری (و نه انتقاد) در «جبهه خلق»، همیشه به سود «ضد خلق» است.
این درگیری، این انتقاد، این افشاگری ها، «هدفمند» نیستند. از روز اول نبودند. در سلسله نوشتار «اشتباه محاسبه» نوشته بودم که نقطه پایان هر استراتژی (Exit Strategy)، باید پیش از شروع پروژه مشخص باشد. طرفین این جنگ عشیره ای، چنین نقطه پایانی را پیش بینی نکرده اند. بدین خاطر، این قطار بی دنده و ترمز از خط خارج شده و به انحراف کشیده می شود، و یا مانند بسیاری از پروژه های مشابه، «انرژی می خورد»، «از نا می افتد»، و یا «به فراموشی» سپرده می شود، و به همراه خود، بسیاری از مسافرین را در بیابان برهوت بی هویتی رها می کند.
فراموش نکنیم که «اندیشه ورزان» (به عمد واژه روشنفکر را استفاده نمی کنم. خیلی از اندیشه ورزان، از جمله این قلم، فاصله بسیاری با «روشن»فکر شدن دارند.) آنطور که همنشین بهار می نویسد، «خر» ژان بوریدان نیستند، چرا که ما «انسانیم»، فکر می کنیم. شعور داریم، و برخلاف آن «خر» و یا هر «حیوانی»، قدرت تصمیم گیری، تحلیل، ارزیابی و ارزشگذاری داریم. اکثر اندیشه ورزها (نه تمام آنها) دچار جوّ نمی شوند. جوّگیر نمی شوند. جبر جوّ نمی تواند بر آنها تسلط پیدا کند، چرا که خصوصیت «اندیشه ورز» دوری گزیدن از «جوّ»، و ارزیابی مستقل و بیطرفانه مسائل است.
 
برای روشن شدن منظورم، سوالات زیر را مطرح می کنم. البته، برای کسانیکه فکر و تعمق می کنند، همین چند سطر بالا باید کفایت کند. از طرفین درگیر که کم حوصله هستند فقط یک سوال می کنم: با این سرعت به کجا می روید؟

نخست، به تعریف چند واژه اشاره می کنم.
 
مبانی و لوژیک انتقاد و تقابل
 
هدف از انتقاد از یک نیروی سیاسی، ارتقاء توانمندی آن نهاد، و آگاهی جمع مخاطبین است. انتقاد کننده، مباحثی را مورد نظر داشته و می خواهد با بیان آن مباحث، روش، کارکرد، سیاستگزاری، و بازده نهاد مورد نظر را از آنچه که هست، به آنچه که می بایست باشد تغییر دهد. کلیه منتقدین، «رفورمیست» هستند. از نهاد مورد انتقاد انتظار دارند که روش خود را تغییر دهد، رفورم نهاد سیاسی به نظر منتقد ضروری است. منتقد نمی تواند و نباید به دنبال تلاشی نهاد سیاسی باشد.

از سوی دیگر، اگر هدف از بیان ایرادات، مشکلات، نقص ها، کمبودها، ضعف ها، و... ارتقاء کارکرد و بازده و راندمان آن نهاد نباشد، بلکه انتقاد بخواهد به تضعیف، تسلیم، و یا بی هویتی نهاد بیانجامد، مرز انتقاد پشت سر گذاشته شده و منتقد به حیطه تقابل نزدیک می شود، که نتیجتا هویت خود را بعنوان یک منتقد از دست می دهد. منطق حکم می کند که نباید از دشمن انتقاد کرد، دشمن را باید متلاشی کرد.

طبیعتا، نه پرسش خطاست و انتقاد عملی شنیع، و نه تقابل محکوم است. هرکدام در جایگاه خود لازم و ضروری هستند، به شرطی که از همان اول مشخص شود هدف از بیان یک سری مباحث، انتقاد است یا تقابل. نمی توان در لباس منتقد، تقابل کرد، و یا برعکس به تقابل با نهادی سیاسی پرداخت و آن را انتقاد نامید.

گزینش بین انتقاد و تقابل، به سه عامل اصلی وابسته است. اول، درک مشخص از خود و خواست های خود. دوم، درک مشخص از نهاد سیاسی و خواست های آن نهاد. و بالاخره، پارامتر تعیین کننده سوم، تعیین هدف برای بیان مباحث است. تعیین هدف از بیان انتقاد، مشخص می کند که «انتقاد» در نظر است یا «تقابل».
 
اگر درک درست و عینی از خود و جایگاه خود در صفحه مختصات سیاسی داشته باشیم، به راحتی می توانیم درکی عینی از موقعیت یک نهاد سیاسی بر صفحه مختصات سیاسی هم پیدا کنیم. بدون شناخت از خود، از توانمندی های خود، از باورها و خواست های خود، نمی توانیم ماهیت و ویژگیهای نهاد سیاسی را فورموله کنیم. در این مقطع از زمان، این درک و شناخت همیشه همراه با یک سوال کلیدی است. آیا من خود را در جبهه (وسیع) خلق می دانم؟ در موازات و ناخواسته،به این پرسش می رسیم که آیا من آن نهاد را در جبهه (وسیع) خلق ارزیابی می کنم؟ اگر به سوال دوم پاسخ مثبت بدهیم، منطقا، نمی توانیم در تقابل با نهاد سیاسی قرار بگیریم، و اگر به این نتیجه برسیم که آن نهاد در جبهه (وسیع) خلق نیست، منطقا، پذیرفته ایم که انتقاد کردن امری صوری، اتلاف وقت، و اپورتونیستی است، و باید با نهاد سیاسی مورد نظر به تقابل پرداخت.

در مرحله تقابل است که به سوال کلیدی دیگری می رسیم. هدف از تقابل چیست؟ تضعیف و یا تلاشی آن نهاد. در جنگ سیاسی بین احزاب در درون جبهه (وسیع) خلق، هدف از تقابل تلاشی نیست، بلکه تضعیف نهاد مورد تقابل، برای پیشبرد اهداف سیاسی خود است. در جنگ بین دو جبهه خلق و ضد خلق، هدف از تقابل، تلاشی جبهه دشمن و تمام امکانات دشمن است، که در اولین گام، پایگاه مردمی نهاد و جبهه مقابل، مورد تهاجم قرار گرفته، و تلاش می شود تا خلق از آن نهاد مورد نظر، سلب اعتماد کند. هدف در این پروسه سلب اعتماد افکار عمومی از آن نهاد و جبهه مقابل است. با سلب اعتماد، امکان نیروگیری جبهه مقابل، تحلیل رفته، و حمایت اجتماعی آن پایین می رود.
در یک پروسه سیستماتیک، متهاجم کلیه مواردی که نقاط ضعف «طرف مقابل»  است را برجسته کرده، و کلیه نقاط قوت را نادیده می گیرد، و با ناچیز شمردن آن توانمندی ها، تمامیت نهاد سیاسی (و یا شخصیت) را به بادکنکی که در حال افول است تشبیه می کند.
یک نیروی مردمی و خلقی که جبهه ضد خلق را مورد تهاجم قرار می دهد، نه تنها باید جبهه مقابل را دائما در تیررس نگاه دارد تا امکان بازسازی و تجدید قوا نداشته باشد، بلکه از او انتظار می رود که با ارائه برنامه مشخصی و آلترناتیو قابل قبولی، موقعیت خود را تحکیم کند.
حال، اگر تقابل صورت بگیرد، اما به مردمی که از آنها سلب اعتماد می شود، آلترناتیوی ارائه نشود، نه تنها این تقابل به ضد خود تبدیل شده، بلکه باعث سردرگمی، دلسردی، و پاسیویزم در جبهه خلق می شود، که در منتها الیه، جبهه ضد خلق برنده خواهد بود.
 
منطق ضعیف
 
منطق (لوژیک) بخشی از علم ریاضی است که برای درک بهتر از مساله یا مسائل در پیش روی، و برای رسیدن به نتیجه ای قوی و مستدل بکار گرفته می شود. روشهای گوناگون مورد استفاده قرار می گیرد. از جمله استدلال استنتاجی و استقرائی (inductive & deductive reasoning).
سیاستمداران حرفه ای برای خلط مبحث و پیشبرد مباحث و خطوط سیاسی مورد نظر خود، از این دو روش «منطق»، سوء استفاده کرده، و در حد امکان سیاه را سفید، و در جای دیگر، آن سفید را سیاه می نمایانند.
 
برای آشنایی بهتر، به چند مثال ساده زیر توجه کنیم.
 
مثال اول
نوشتار، از حروف الفبا و اعداد و علائم گرامری تشکیل می شود
عدد، در حروف الفبا قرار نمی گیرد
5 عدد است
نتیجه : 5 یکی از حروف الفبا نیست.
 
مثال دوم
سگ موجودی زنده است
همه سگها وفا دارند
ژوولی یک سگ است
نتیجه : ژوولی وفادار است
 
مثال سوم
شاگرد مدرسه مشق شب می گیرد
شاگرد تنبل مشق شب نمی کند
ابوالفضل مشق نکرده است
نتیجه : ابوالفضل تنبل است
 
مثال چهارم
پرنده ها پرواز می کنند
پرنده ها پر دارند
پرنده ها تخم می گذارند
شتر مرغ پرنده است
نتیجه : شتر مرغ پرواز می کند
 
مثال پنجم
امپریالیسم جنایتکار و جهانخوار است
امپریالیسم تضاد اصلی خلق است
جان بولتون مدافع منافع امپریالیسم است
نتیجه : همگامی با بولتون، همسویی با امپریالیسم، و علیه منافع خلق است
 
مثال ششم
رژیم جانی و ضد خلق است
عناصر وابسته به رژیم شیطان سازی می کنند
عناصر رژیم انتقاد می کنند
روشنفکر از مجاهدین انتقاد می کند
نتیجه : روشنفکر عنصر رژیم است
 
مثال هفتم
بودن در جبهه خلق یعنی یک قدم، یک قلم، یک درم در مسیر سرنگونی طلبان
تأکید بیانیه ملی بر 34 سال موضع دائمی علیه تمامیت رژیم
روشنفکر  34 سال علیه تمامیت رژیم فعال بوده
نتیجه : روشنفکر در جبهه خلق است
 
مثال هشتم
مجاهدین دشمن رژیم است
عناصر رژیم به مجاهدین انتقاد می کنند
روشنفکر به مجاهدین انتقاد می کند
نتیجه : روشنفکر در جبهه رژیم است
 
مثال نهم
گردو گرد است
توپ فوتبال گرد است
نتیجه : توپ فوتبال گردو است
 
همانطور که مشاهده می شود، در مثالهای فوق، سوء استفاده از استدلال استنتاجی و یا استقرائی می تواند نتایج ناصحیح تولید کنند، هر چند پیش فرض، داده، و سیستم ارائه شده، بر پایه منطق و لوژیک ریاضی استوار شده باشند. در مثالهای بالا، خیلی از سوژه ها «مشابه» هستند، اما لزوما، «مطابق» نیستند، و بطور حتم «مستدل» نیستند.
ناگفته روشن است که تکرار یک حرف (و یا منطق غلط) دلیل بر اثبات آن سخن نیست. بطور مثال، ایرج مصداقی مزدور است. این «حکم» لزوما نمی تواند درست باشد، چرا که مستدل نیست، هرچند که تومار تهیه شود، و هر روز این اتهام تکرار شود. و یا، سالها آمریکا و رژیم و دیگر شرکاء، سعی داشتند که برچسب تروریستی را به مجاهدین بچسبانند، اما نشد. سالها رژیم و لیست تروریستی چنین بحث می کردند که:

تروریست تفنگ دارد
تروریست عملیات مسلحانه می کند
القاعده تروریست منسجم است
القاعده مسلمان است
مجاهدین مسلح و منسجم و مسلمان هستند
نتیجه: مجاهدین تروریست هستند.
 
و یا اینکه
مریم رجوی دخالت ارتش مصر و برکناری مُرسی را تبریک می گوید
بشار اسد دخالت ارتش مصر و برکناری مُرسی را تبریک می گوید
بشار اسد دیکتاتور است
نتیجه: مریم رجوی دیکتاتور است
 
و یا اینکه
در مجلس اسلامی، رژیم فلان رفتار را می کرده است
در شورای ملی مقاومت، مجاهدین فلان رفتار را می کنند
نتیجه: این دو، یکی هستند
 
و یا اینکه
غافلگیری یکی از ویژگیهای «توطئه گری» است
استعفای روحانی و قصیم غافلگیرانه بود
روحانی و قصیم «توطئه گر» هستند

ضعف در چیدن اجزاء در سیستم بالا، منتج از یک سویه نگری، سطحی نگری، و البته غرض ورزی است. درمثال «پرنده»، با ارائه چند پیش فرض در باره پرنده، سعی بر این است که نتیجه گرفته شود شترمرغ می تواند پرواز کند. دقیقا با استفاده از همین لوژیک، رژیم با نمایش دادن «کاپوت» و «قرص ضد حاملگی» در خانه های تیمی مجاهدین، آنها را به فساد اخلاق متهم می کرد. و یا با انفجار بمب در «حرم امام رضا»، مجاهدین، که به مبارزه قهرآمیز باور داشتند، را متهم به آن انفجار می کند. در بیانیه تفصیلی شورای ملی مقاومت، شاهد مثالهایی که آورده شده که مستقیما به آقایان روحانی و قصیم مربوط نمی شود، اما بر مبنای آن شاهد مثالها، نتایجی گرفته شده که مستدل و منطقی و مرتبط، نیستند. سیستم بد چیده شده و ضعیف است.
خلاصه اینکه، با استفاده غرض ورزانه از سیستم استقرایی و استنتاجی، مبحث به گونه ای چیده می شود که مخاطب در پس غباری از «دلایل»، به بدچیده شدن منطق پی نمی برد. این رویه و «منطق غلط» در سیاست بسیار دیده می شود.

اما، سیاست بازان نمی فهمند که مردم کوچه و بازار شاید با منطق و لوژیک و ریاضی و علم سیاست آشنا نباشند، اما با استفاده از تجارب شخصی و نگاه به آنچه در این سه دهه رخ داده، همیشه و برای ابد فریب نمی خورند. به سکوت سنگینی که پیرامون این جنگ عشیره ای مشاهده می شود دقت کنیم، تا به نکته زیر پی ببریم.
یک ضرب المثل می گوید:
همه مردم را می توان برخی از اوقات فریب داد.
برخی از مردم را می توان همیشه فریب داد.
اما همه مردم را نمی توان همیشه فریب داد.
تاریخ بارها ثابت کرده که تاکتیک اتهام و برچسب و دروغ و فریب و ناسزاگویی و حتی مظلوم نمایی، برای مدتی کوتاه کارکرد دارد، اما در دراز مدت به ضد خود تبدیل می شود. به زبانی دیگر، یک خشاب تعداد مشخصی فشنگ دارد. وقتی همه شلیک شدند، دیگر فشنگی برای شلیک نمی ماند. خشاب خالی می شود. حرفی برای زدن نمی ماند و به تکرار و یا خودبزرگ بینی می انجامد.
 
برای دوری از نتیجه گیری های «غیر منطقی» و یا «غرض ورزانه» و برای احترام به«انصاف و اخلاق» و «حقیقت»، واژه هایی مانند «همه»، «برخی»، «گاهی» و... استفاده می شود و از «کُلی گویی» حذر می شود (پیش از این و در سلسله نوشتار «اشتباه محاسبه» به مبحث چند ارزشی در ریاضیات پرداخته ام). در مثال «پرنده» و برای رسیدن به یک نتیجه «منطقی» و «همه گیر»، بجای این پیش فرض «کُلی» که پرنده پرواز می کند، باید گفته شود، اکثر پرندگان پرواز می کنند (و در نتیجه به این واقعیت احترام گذاشته می شود که مثلا پنگوئن و شترمرغ پرواز نمی کنند، هرچند پرنده هستند.) در اینجا، و با استفاده از واژه «اکثر»، منطق و سیستم اجازه پیدا می کند که خود را با استثنائات وفق دهد. خلاصه اینکه، به شعور انسانی احترام گذاشته می شود. موارد دیگری همچون «و»، «یا»، ... داده ها را در لوژیک معنی دار می کند که به آن نمی پردازم (من و تو می رویم، من یا تو می رویم. مجاهدین و رژیم، دشمن هستند؛ مجاهدین یا رژیم، دشمن است).

به زبانی ساده، با یک چوب نباید همه را راند. هرکس که سوال بکند، خائن نیست. همه از بند رسته گان، نادم و تواب نیستند، همه منتقدین، مزدور رژیم نمی شوند. همه مبارزین، جیره خوار امپریالیسم نمی شوند، همه آزادیخواهان مسلح، تروریست نمی شوند، و خلاصه هر گردی گردو نیست.
مگر اینکه غرضی در چیدن سیستم باشد، و به دنبال حقیقت نباشیم
.
 
طرح چند نکته و سوال
 
حال با توجه به نکات فوق الذکر، سوالات زیر مطرح می شوند، تا در خلوت خود، پاسخی برای آنها بیابیم.
 
1-      هدف از اینهمه هیاهو و مقاله و ردیه نوشتن و تومار جمع کردن و اجلاس فوق العاده گذاشتن و «گزارش 92» تهیه کردن، چیست؟ همه اینها برای کیست؟
2-     اینهمه تهمت و برچسب زدن در راستای چه هدفی است؟ چند نفر خارج از حیطه درگیر، از این درگیری باخبر شده اند؟ چند نفر به آن توجه می کنند؟ چرا این التهاب درست چندماه قبل از انتخابات رژیم شکل می گیرد؟ آیا آنچه رخ می دهد، بخشی ضروری از پروسه رشد فرهنگ آزادیخواهانه است، و توانسته در صاف کردن جاده برای رسیدن به «همبستگی ملی» و «سرنگونی» نقش آفرینی کند؟ و یا مانند غده ای سرطانی دائما در حال رشد است و از تشکیل جبهه پیشگیری کرده است؟ آیا آنچه در این دو ماه، نوشته شده است و نوشته می شود، عقده گشایی، بالا آمدن لجن های ارتجاعی و خودخواهانه که منتج از دلخوری های شخصی است، و یا تزکیه کننده روح و روان اندیشه حاکمی است که می بایست به اصالت و ماهیت اصیل خود، گرایش پیدا کند؟ آیا پروسه آگاهی رسانی و روشنگری به یک پروژه شخصی تبدیل نشده است؟
3-      آیا «منتقدین درگیر» خواهان سرنگونی هستند، یا رفورم نظام؟ آیا می توان هم این بود و هم آن؟ اگر سرنگونی، آیا روش رسیدن به «هدف» برای «منتقدین درگیر»، مشخص است؟ چرا «راهکار» ارائه نمی شود؟
4-      آیا اپوزیسیون سرنگونی طلب شکست خورده است؟ دلیلش چیست؟ راهکار برونرفت چیست؟
5-      4 سال پیش در «تیر 1388، سلسله نوشتار دیدگاه سوم» بحث کردم که رژیم در حال چرخش به «راست میانه»، و آماده به مذاکره بر سر توانمندی اتمی است. آیا انتخاب حسن روحانی، دلیلی بر صحت آن نظر است؟ آیا چرخش رژیم به «راست میانه» به نفع جبهه خلق و آزادیخواهان است؟ آیا باید از این «چرخش» حمایت کرد؟
6-      3 سال پیش (بهمن 1389، در پیام اسلامی، خاطر نشان کردم که رژیم تصمیم به بازسازی خود تا پایان 1391، گرفته است). آیا انتخاب حسن روحانی مؤکد آن زمانی بندی است؟ آیا رژیم توانسته خود را بازسازی کرده و بقای خود را برای 8 سال تضمین کند؟
7-      آذر 1391، در سلسله نوشتار «اشتباه محاسبه» به معانی و مفاهیم «تغییر» پرداختم. آیا بنا به آن تعاریف، رژیم وارد پروسه «استحاله» شده است؟ آیا نظر آقای مهدی سامع در نوشتار اخیرشان (جدال ولایت مشروطه فقیه با ولایت مطلقه فقیه) مبتنی بر این باور است که رژیم استحاله پذیر است؟ آیا مجاهدین با مهدی سامع موافقند؟ آیا می توان برای زدن بر سر خامنه ای از رفسنجانی و روحانی نردبانی ساخت؟ آیا ساختن این نردبان یک استراتژی برای اپوزیسیون سرنگونی طلب است و یا تنها یک تاکتیک است؟
8-      آیا برای بیان علنی مباحث باید حد و حدودی قائل شد؟ مرز چیست؟ هدف از بیان علنی چیست؟
9-      با توجه به تمام ضعف ها و کمبودها، و رفتار و کردار و پندار مجاهدین، و مخصوصا پس از رفتار اخیر آنها نسبت به آقایان قصیم و روحانی، آیا مجاهدین هنوز در جبهه خلق هستند، و یا ضد خلق شده اند؟
10-   اگر در جبهه خلق هستند، آیا نحوه برخورد با آنها تاکنون، از جمله نامه سرگشاده ایرج مصداقی به مسعود رجوی، به سود سرنگونی بوده یا به ضرر آن؟ آیا این نامه عملی ضد خلقی بوده؟
11-   اگر مجاهدین در جبهه ضدخلق هستند (و ظاهرا و منطقا، منتقدین درگیر باید در جبهه خلق قرار بگیرند)، آیا تضاد اصلی و «سیبل»ی که باید مورد هدف منتقدین درگیر در جبهه خلق قرار بگیرد، در وهله اول مجاهدین می شوند یا رژیم؟ ساده تر اینکه در مرحله نخست کدام باید مورد تهاجم قرار بگیرند؟ یک گلوله بیشتر نداریم. آن را به سینه رژیم بزنیم یا مجاهدین؟
12-   به همین نسبت. آیا نمی بایست تمام تلاش جهت افشای عناصری مانند مسعود خدابنده و هم قطاری ها او صرف بشود؟ آیا صرف انرژی جهت جمع آوری تومار علیه ایرج مصداقی، که همیشه موضعی مخالف رژیم داشته است، مسعود خدابنده ها را از نظر دور نداشته است؟ آیا اینگونه صرف انرژی، به نفع «خدابنده» ها و در نتیجه رژیم نبوده است؟
13-   اگر منتقدین درگیر ادعا دارند که در جبهه خلق هستند و مجاهدین در جبهه ضد خلق، برنامه منتقدین درگیر برای براندازی چیست؟ در اینجا، منظور تشکیلات و امکانات نیست، بلکه برنامه و اهداف کوتاه و بلند مدت است؟ آیا آن را برای تنویر افکار عموم اعلام کرده اند؟
14-   تفاوت ماهوی اندیشه حاکم بر منتقدین درگیر، با مجاهدین در چیست؟ ساده اینکه، مجاهدین چه می کنند که منتقدین درگیر نکرده و یا نخواهند کرد؟ آنها چه نمی کنند و منتقدین درگیر مدعی هستند که می کنند و خواهند کرد؟ آیا منتقدین درگیر از مجاهدین آزادیخواه تر هستند؟ آیا تاریخچه 30 سال فعالیت سیاسی منتقدین درگیر بر این ادعا صحه می گذارد؟ چه مدتی است که متوجه شده اند که آزادیخواه تر از مجاهدین هستند؟ و یا در سطح مجاهدین «آزادیخواه» هستند؟ چه مدتی است که متوجه شده اند که مجاهدین آزادیخواه نیستند؟
15-   در این 30 سال در تبعید، تا به چه حد در تثبیت افکار و اخلاق مجاهدین که امروز به آن منتقدند، یاری رسانده اند؟ نقش منتقدین درگیر در تحکیم فرهنگ کنونی مجاهدین تا چه حد بوده است؟ چه کسی برای آنها سرود ساخت؟ چند میلیشا و مبارز مسلح با این اشعار و سرودها برلب، بر خون خود غلطیدند؟ چه کسی مسئول آن خونهاست؟ مگر نه اینکه ایدئولوژی مجاهدین همین است که بوده؟ مگر نه اینکه مجاهدین حرف جدیدی نزده اند؟ مگر نه اینکه مجاهدین انقلاب ایدئولوژیک کردند؟ چه کسی برای انقلاب مریم شعر سرود؟ چه کسی، با دانش به این اندیشه، در دالان های سازمان ملل، از حقوق بشر مجاهدین دفاع می کرد؟ آیا در همان روز نمی دانستند که مجاهدین روزی چندبار در برابر «خدا» سجده می کنند؟  که رهبر عقیدتی دارند؟ که زنانشان «روسری» دارند؟ که بدون «امام» نماز و روزه شان باطل است؟ آیا منتقدین درگیر اخیرا به این کشفیات رسیده اند؟ آیا منتقدین درگیر شعار «ایران رجوی، رجوی ایران» را سر ندادند؟ اگر ندادند، در قبال آن و برای تنویر افکار چه کردند؟
16-   آیا به همان تیزی که امروز مجاهدین را نقد می کنند، نقش آفرینی خود را هم ارزیابی کرده اند؟ آیا خود را به همان بیرحمی به نقد کشیده اند؟ اگر آری، کجا، کی؟ اگر نه، چرا نه؟ (منظور یک خط و یک پاراگراف نیست. انتقاد از خود - صفحه پشت صفحه، کتاب پشت کتاب، انتقاد بیرحمانه از نقش آفرینی خود در ارتقاء اندیشه مجاهدین تا به این نقطه. از تبدیل کردن مسعود رجوی به رهبر عقیدتی).
17-   پشتوانه مجاهدین، 34 سال مبارزه با رژیم است که راندمان آن بنا به نظر برخی از منتقدین درگیر، منفی بوده است. پشتوانه منتقدین درگیر چیست، پایگاه مردمی منتقدین درگیر چیست، و تضمین منتقدین درگیر به مردم، برای رسیدن به هدف چیست؟ اصلا هدف چیست؟ چرا مردم باید به حرفها و انتقادهای امروز منتقدین درگیر اعتماد کنند، و چه تضمینی می توانند داشته باشند که پس از 34 سال، دوباره به همین نقطه نخواهند رسید؟ ساده اینکه، آیا کارکرد امروز منتقدین درگیر تضمین کننده، فرداست؟ مجاهدین که شخصیتهایی مانند مسعود رجوی و موسی خیابانی و ... داشتند، به اینجا رسیده،که گفته می شود مانند تقی شهرام عمل می کنند. منتقدین درگیر چه کسی و چه ویژگی و شاخص و سیستم ارزشگذاری دارند که به اینجا که مجاهدین رسیده اند، نخواهند رسید؟ برای محک زدن آنها باید از چه دستگاه و منطقی بهره جست؟
18-   ایدئولوژی منتقدین درگیر چیست؟ اگر اسلام مجاهدین قابل نقد است، جایگزین آن اندیشه چه چیزی است؟ برای اشائه آن چه اقدامی انجام گرفته شده؟ چه راهکاری پیشنهاد شده؟ بر فرض که تمام طرفداران و اعضا به اندیشه مجاهدین گفتند «نه»، چایگزین آن چیست؟ برفرض که تمامیت سازمان متلاشی شد، جایگزین منتقدین درگیر برای «نیروی محوری» چیست؟
19-   منتقدین درگیر تاریخچه زندان و حضور در ارتش و اشرف و... دارند. آیا این پشتوانه و تاریخچه به تنهایی می تواند تضمین کننده باشد؟ گفته می شود که مسعود رجوی به همان نحو که تقی شهرام رفتار می کرد، در مواردی عمل می کند. مگر نه اینکه، مسعود رجوی بارها آن اعمال را محکوم کرده است. اگر محکوم کردن به تنهایی تضمین کننده نیست، چرا باید باور داشت که محکوم کردن رفتار مسعود رجوی از سوی منتقدین درگیر، تضمین کننده کج رفتاری خود آنها در آینده نخواهد بود. چگونه می شود به منتقدین درگیر اعتماد کرد؟
20-   آیا آنچه در عرض یکماه اخیر رخ داده، به نفع جبهه (وسیع) خلق بوده و سطح فرهنگ مبارزاتی را ارتقاء داده است؟ آیا مردم به منتقدین درگیر و به مجاهدین امیدوارتر شده اند، و یا مأیوس تر؟
21-   آیا رفتار ما (همه ما در اپوزیسیون)، و رفتار مجاهدین یکی از دلایل بر سرکار آمدن خاتمی، و سپس حسن روحانی نیست؟ آیا ما، و مجاهدین دو دستی ایران و مردم را به دامان رژیم و جهانخواران هُل نمی دهیم؟ اگر نه، ما و مجاهدین برای پیشگیری از آنچه در 24 خرداد 92 گذشت، چه کرده ایم؟ چرا نتوانستیم «پروژه حسن روحانی» را خنثی کنیم؟
22-   چرا اکثر فعالین سیاسی، خود را از این معرکه و درگیری لفظی موجود، و زد و خورد «مجاهدین گونه»، کنار کشیده و به آن نمی پردازند، گویی که اتفاقی نیفتاده است؟ چرا فعالین سیاسی وقتی به ساکنین اشرف حمله و در آنجا جنایت می شود سکوت کرده و موضع نمی گیرند؟ چرا وقتی لیبرتی موشک باران می شود موضع نمی گیرند؟ آیا همه بخاطر بی عملی و بی غیرتی و وطن فروشی فعالین سیاسی است، و یا بخشی بخاطر رفتار ناپسند مجاهدین است؟
23-   چرا تعداد افرادی که به نفع مجاهدین می نویسند محدود به همان هواداران و اعضای شورای ملی مقامت می شود؟ آیا همه که خود را از این «معرکه» کنار کشیده اند، «خبیث» هستند؟
24-   چرا کسانی که در حمایت از ایرج مصداقی و اسماعیل وفا یغمایی و کریم قصیم و محمد رضا روحانی نوشته اند و می نویسند، تا به این حد محدود است؟ آیا همه که خود را از این «معرکه» کنار کشیده اند، برای مجاهدین «دُم می جنبانند»؟
25-   اشکال این جنگ عشیره ای در چیست که تا به این حد باعث شگفتی بسیاری، و سکوت اکثریت شده است؟ چرا این درگیری، اکثر کنشگران را به تماشاچی تبدیل کرده است؟
26-   آیا فقط همین تعداد محدودند که معنی «دفاع از حیثیت انسانی»، «دفاع از آزادی اندیشه و آزادی بیان و مطبوعات» را درک می کنند و بقیه  همگی «وطن فروش» و «مزدور» و «اپورتونیست» و «محافظه کار» و «کوته بین» هستند؟ اگر نه، چرا اکثرا خود را از این «معرکه» کنار کشیده اند؟
27-   آیا «منتقدین درگیر»، منتقد مجاهدین هستند و یا در حال تقابل با آنها؟ اگر منتقدند، آیا قبول دارند که مجاهدین در جبهه خلق هستند؟ و اگر در تقابل با آنها هستند، چرا از مجاهدین انتقاد می کنند، و با آنها ضدیت ندارند؟
28-   چرا آقایان روحانی و قصیم که تا به چندی پیش، از بسیاری از خطوط مجاهدین و شورای ملی مقاومت دفاع می کردند، و شخصیتهای حاذق و دانایی در علم مبارزه و سیاست هستند، در درون شورا نماندند و در تشکیل فراکسیون تلاش نکردند؟ آقای ایرج شکری در آخرین نوشتار خود یک سری نامه درون شورایی منتشر کرده است که بیان کننده نبود فضای لازم و سازنده برای تشکیل فراکسیون است. چرا آقایان قصیم و روحانی و شکری و ... این فضای غیر دموکراتیک را در زمان عضویت، به چالش علنی نکشیدند و یا همان موقع دسته جمعی، استعفا نکردند؟ چرا مردم را از خود نمی دانستند؟ چرا تمام این سخنان، پس از خروج از شورا گفته می شود؟ چرا در نشریه ایرانزمین منتشر نمی شد؟ اگر آنچه گفته می شود صحیح است، و مجاهدین در شورا چنان جوّ رعب و وحشتی درست کرده بودند که هیچ عضو شورایی (از جمله کریم قصیم و محمدرضا روحانی) حتی جرأت طرح فراکسیون را نداشتند، چگونه می توان از این شخصیتها انتظار داشت که بتوانند جلوی رژیم که بیشتر از مجاهدین ایجاد رعب کرده، بایستند؟ (جهت اطلاع، من همیشه مشوق تشکیل فراکسیون در شورا و مخالف استعفا بوده ام. 16 سال پیش، در نوشتار «فراکسیون اصلی»، نبرد خلق، شماره 150 (اول آذر 1376)، به حذف حق وتو در شورا، نشریه ایرانزمین، و فراکسیون، پرداختم. پس از آن، بارها در تماسهای تلفنی با آقایان مهدی سامع و قصیم و روحانی و شکری و متین دفتری و رضایی آن را مطرح کرده ام – حتی چند هفته قبل از استعفا. اما، همیشه به من گفته می شد که نمی شود، امکانش نیست). هرچند «فراکسیون» با «انشعاب» متفاوت است. چرا فراکسیون نمی شود، اما استعفا می شود؟ آیا جوّی که علیه تشکیل فراکسیون ایجاد می شد، شدیدتر از جوّی است که علیه استعفا شکل گرفته است؟
29-   چرا، اعضای کنونی شورا، که قاعدتا با تمام نظرات مجاهدین موافق نیستند، چنین فراکسیونی را علنا تشکیل نمی دهند؟ اگر مجاهدین فی الواقع مانع می شوند، چرا این اعضا چنین فضا و جوّ غیر دموکراتیکی را تحمل می کنند؟ و اگر چنین فضا و جوّی وجود ندارد، چرا چنین فراکسیونی (فراکسیون اقلیت) تشکیل نمی شود؟ از چه طریقی می توان به صدای اقلیت در شورا واقف شد؟ مگر نه اینکه این نهاد، شورا است، و نه یک سازمان؟
30-   آیا این استعفا، هرچند شجاعانه، به نفع پروسه مبارزه، تمام شده است؟ آقایان روحانی و قصیم گفته اند که این استعفا «آزمایش» شورا است. آیا این استعفا، به همان نسبت، «آزمایش» خود آنها هم نیست؟ حال که قوانین دست و پا گیر شورا، و جوّ جبر وجود ندارد، گام بعدی این دو مبارز و کنشگر سیاسی چیست؟ چرا فقط به نوشتن در فیسبوک و یکی دو سایت بسنده می کنند؟ چرا بساط یک نهاد سیاسی، و یا حداقل یک فوروم سیاسی تازه نفس و همه گیر را آماده نمی کنند؟ در این 34 سال گذشته و عضویت در شورا، آقایان روحانی و قصیم چه کرده اند که نمی بایست می کردند؟
31-   چرا در زمان خروج آقای متین دفتری و خانم متین دفتری، مسئولین وقت دو کمیسیون (قضایی و زنان) شورا، چنین اعتراضی از سوی غیر شورایی ها شکل نگرفت؟ چرا متین دفتری ها تنها ماندند؟ چرا کسی در آن دوران نشریه آزادی – ارگان جبهه دموکراتیک ملی – را باز تکثیر نکرد؟ چرا کسی یاری نرساند که جبهه دموکراتیک ملی ایران، پلاتفورمی برای بخش قابل توجهی از آزادیخواهان بشود؟ آیا ارعاب و این جوّ حاکم بر شورا، پس از خروج آقای متین دفتری و خانم متین دفتری به وجود آمد، و یا پیش از آن هم بود؟ اگر بود، چرا آقایان قصیم و روحانی در همان زمان استعفا نکردند؟ چرا در تشدید آن جوّ نقش آفرینی کردند؟
32-   چرا در آن دوران، وجدانها بیدار نشد، کسی دست به قلم نبرد، صدایی در نیامد؟ اما امروز، به یکباره همه اینچنین برافروخته شده اند؟ آیا دلیل را باید در کم تجربگی خود جست، و یا اینکه در آن زمان مجاهدین قوی تر از امروز بودند؟ آنروز از آنها هراس بود، اما امروز که زیر ضرب هستند، می توان به آنها با واهمه یی کمتر یورش برد، چون در نقطه ضعف قرار دارند؟ مگر نه اینکه در آن دوران، همه از جمله آقایان سامع و روحانی و خزایی و... سخنرانی در تقبیح متین دفتری ها کردند و مقاله ها نوشتند؟ مگر نه اینکه همین هدایت متین دفتری در دوران شاه، از حقوق مجاهدین و فدایی خلق دفاع می کرد؟ چرا وقتی آنهمه توهین به حیثیت ایشان شد، کسی هیجان زده نشد؟
33-   چرا همیشه وقتی نوبت به خود ما می رسد، به یاد نقض حقوق انسانی، وجدان، برچسب ناچسب، و... می افتیم؟ چند نفر از منتقدین درگیر امروز، آنروز حب سکوت خورده بودند؟ چند نفر تماشاچی بودند؟ چند نفر از منتقدین درگیر امروز، آنروز دیدند، اما سکوت کردند؟ مجاهدین همانموقع هم به حیثیت انسان توهین می کردند، امروز هم می کنند. چرا منتقدین درگیر، لگدمال کردن حیثیت، و «رژیم مال» کردن شخصیتها در آن دوران را مقبول می دانستند و امروز برافروخته شده اند؟
34-   آیا این جنگ عشیره ای موقعیت منتقدین مستقل و منفرد (مانند نگارنده این سطور) را تحکیم کرد یا تضعیف؟ آیا باعث تهییج صوری اذهان و انحراف افکار عمومی و مخصوصا هواداران مجاهدین و شورا از مشکلات اساسی و روز، و انعطاف توجه به داده ها و شایعات چندین بار تکرار شده، نشده است؟
35-   در صورت نبود این جوّ کاذب حاضر، و فرض بر اینکه این سری درگیری های لفظی رخ نمی داد، آیا اذهان بیشتر متوجه وعده ها و استراتژی مجاهدین نمی شد، و پرسیده نمی شد، از مؤسسان چهارم چه خبر؟ از سرنگونی در 6 ماه چه خبر؟ آیا ایجاد جوّ حاضر باعث انحراف اذهان نشده است؟ آیا نامه ایرج مصداقی و اسماعیل وفا یغمایی بمثابه یک موهبت الهی برای مجاهدین، در نپرداختن به آنچه وعده داده بودند، کارکرد نداشته است؟ آیا جوّ حاضر به مجاهدین کمک نکرد که هم از سرنگونی 6 ماهه سخن نگویند، هم به دلایل انتخاب حسن روحانی نپردازند و هم تمام منتقدین خود را فله ای بریزند به جیب رژیم؟
36-   آیا انتخاب تاکتیک «لاحیا فی الدین» از سوی آقای مسعود رجوی( 5 دی 1391) برای برخورد با مخالفین جدا شده از مجاهدین، به ارتقاء موقعیت مجاهدین در افکار عمومی یاری رساند؟ آیا، پس از انتخاب این تاکتیک، منتقدین ترسیده و در سوراخ ها پنهان شده اند؛ و یا رک تر و واضح تر انتقاد می کنند؟ آیا «منطق فتوت» که مجاهدین مدعی آن هستند، در چندماه اخیر به انحراف کشیده نشده است؟ مگر نه اینکه آن تاکتیک فقط برای «اطلاعات رژیم» بود، و نه هر منتقدی؟
37-    آیا این واقعیت هنوز بر مجاهدین روشن نشده که «اهل قلم» جا نمی زنند، و اگر سکوت می کنند و پاسخ هر ناسزا و تهمت و برچسبی را به همان روش نمی دهند، دلیل بر هراس و ترس نیست؟ آیا مجاهدین متوجه می شوند که در این دوران حاضر، دیگر نمی توان دهان ها را بویید، و با رگباری از توهین و برچسب و افترا اندیشه ورزان را به سکوت واداشت؟ آیا آنچه انجام شده است، برازنده سازمانی چون مجاهدین است؟
38-   براستی، آیا خود مجاهدین از آنچه در چندماه اخیر رخ داده است احساس یأس و دلسردی نمی کنند؟
39-   اگر تا پیش از انتخاب این تاکتیک از سوی آقای رجوی، منتقدین (منظور اضداد نیست) با گوشه وکنایه به ایشان انتقاد می کردند، آیا امروز و از زمانی که این تاکتیک انتخاب شده، تمام انتقادات تیز و روشن متوجه خود ایشان نشده است؟ آیا انتخاب تاکتیک لاحیا فی الدین (در این سطح)، یک اشتباه محاسبه از سوی مجاهدین نبود؟ آیا منتقدین درگیر عقب نشستند؟ آیا «توطئه»گر خواندن قصیم و روحانی، و در عین حال خائن خواندن مزدوری چون مسعود خدابنده، مفهوم واژه ها در اذهان عموم را مخدوش نکرده است؟
40-    حال که، بنا به همین تاکتیک لا حیا فی الدین، نامه های درونی شورا (برخلاف تمام موازین در هر حزب و سازمان در شرق و یا غرب) در بیانیه تفصیلی آن نهاد، انتشار یافته، و در عکس العمل به آن، نامه های درونی شورا از سوی آقای ایرج شکری منتشر شده (بیانیه تفصیلی «شورای ملی مقاومت» و تحریفات مربوط به اخراج خودسرانه من)، آیا اعتماد افکار عمومی به شورا در حفظ اسرار درونی بیشتر شده؟ حال که این اسناد منتشر شده، آیا رژیم بیشتر سود می برد، یا جبهه خلق؟ منفعت این تاکتیک برای مردم چه بوده است؟ بر فرض که هر آنکس که مجاهدین مدعی هستند، «خائن» و «مزدور» باشد. آیا تأثیر انتشار اسناد درونی بر افکار عمومی (منظور هواداران نیست)، نسبت  به شورا، مثبت بوده است؟
41-   حال که شورا تصمیم به انتشار مدارک درونی گرفته، آیا می توان از شورا خواست که تمام مدارک و اسناد و نامه نگاری ها، پیرامون همین گونه مسائل و نه بیشتر، در مورد تمام اعضای حاضر و پیشین شورا، پیش از استعفای احتمالی آنها، منتشر شود؟ آیا چنین نامه نگاری هایی از سوی دیگر اعضای کنونی شورا، در دسترس تمام اعضای شورا است و یا فقط دبیرخانه شورا به آن دسترسی دارد؟
42-   فرض بگیریم که هر چه مجاهدین گفته و نوشته اند، و هر آنچه در دو بیانیه شورا در مورد این دو عضو مستعفی آمده صحیح باشد. آیا پس از برخورد اینچنینی با استعفای آقایان روحانی و قصیم، امکان رشد شورا بیشتر شده، و یا شخصیت هایی که ورود به ائتلاف با مجاهدین را بررسی می کردند، پس از این رویدادها، خود را به بررسی بیشتری محتاج می بینند؟ آیا برخورد اینچنینی شورا با آقایان روحانی و قصیم به تضعیف شورای ملی مقاومت کمک نکرد؟
43-   چه کسی از تاکتیک لاحیافی الدین بیشتر منفعت برد، خلق یا ضد خلق؟ چه کسی از آن هراسید، خلق یا ضد خلق؟
44-   «ما زن و مرد جنگیم، بجنگ تا بجنگیم». آیا منظور از جنگ، همین جنگ عشیره ای کنونی است؟ آیا این جنگ، دشمن شاد کن نیست؟
45-   آیا این جنگ عشیره ای و درگیری لفظی، به دشمن امکان بازسازی نداد تا از آستین خود حسن (فریدون) روحانی را بیرون بیاورد؟ آیا یکی از علل اصلی انتخاب حسن روحانی، این درگیری نیست؟ آیا این درگیری مردم را از اپوزیسیون دلسرد نکرد، تا به آن حد که به فراخوان تحریم انتخابات بی توجه شوند؟
46-   هر پدیده ای یک طول عمری دارد. آیا می توان امیدوار بود که پس از خاتمه این جنگ عشیره ای، و رو شدن تمام دست ها، و موضعگیری کتبی تمام اعضای محترم شورا، و تهیه تمام تومارها، دیگر بساط تمام خائنین و توابین و مزدورها و توطئه گرها در شورا و اطراف شورا، برای همیشه برچیده شده است، و از این پس، این نهاد و آلترناتیو دموکراتیک، پاکیزه تر از پاک است؟ آیا امروز می توان ادعا کرد که تمام منجلاب های خرده بورژوازی از این شورا زدوده شده است؟ اگر نه، چرا کمیسیون امنیت و قضایی شورا در تزکیه شورا نمی کوشد؟
47-   بنا به نوشته و توضیح «صریح» آقای مهدی سامع (یک استعفا و چند توضیح)، سایت همبستگی ملی، و سیمای آزادی، «متعلق به مجاهدین» است (مهدی سامع: "من در یک جلسه با حضور بسیاری از اعضا و مسئولان کمیسیونهای شورا با صراحت گفتم که «سایت همبستگی» و «سیمای آزادی - تلویزیون ملی ایران» متعلق به مجاهدین است"). بپذریم که این جمله ایشان صحیح است. سوال از اعضای محترم شورا اینست که اگر این دو رسانه آنطور که آقای سامع می گویند «متعلق» به شورا نیست، پس رسانه شورای ملی مقاومت که مستقل از مجاهدین است، و «متعلق به شورا» است، کجاست؟ اگر چنین رسانه ای وجود ندارد، و شورا بی صدا است، آیا می توان پرسید چرا؟ و چگونه قرار است صدا و سیمای شورا انعکاس بیابد؟ سکولاریسم شورا از چه کانالی تبلیغ می شود؟ آیا می شود پرسید که این چه آلترناتیو دموکراتیکی است که چندین سال بدون رسانه و صدا و سیمای مستقل و رسمی بوده است و هیچ عضوی هم صدایش در نیامده است؟ آن روزی که آقای سامع در نشست درونی به «صراحت» گفتند که همبستگی ملی و سیمای آزادی «متعلق به مجاهدین» است، چرا اعضای شورا این واقعیت را نپذیرفتند و برای تأسیس رسانه ای که «متعلق» به شورا باشد، دست به کار نشدند؟ چه چیزی آنها (از جمله آقایان قصیم و روحانی که در آنروز هنوز عضو بودند) را از تأسیس چنین رسانه ای باز می داشت؟ چه چیزی (بقول همین بیانیه تفصیلی) باعث می شود که اعضای حاضر شورا «آستین بالا» نزنند، و رسانه مستقل و سکولار شورا را تأسیس نکنند؟ آیا مشکل خود اعضای شورا است، و یا مجاهدین؟ اگر این رسانه در آینده موجودیت نیابد، آیا تقصیر از بی عملی و تنبلی اعضای محترم شورا است و بقول بیانیه تفصیلی «نقش آنان فقط فرمان دادن و توصیه کردن است» و نقش مجاهدین فقط «اجرای فرامین و توصیه ها»، و یا تقصیر از مجاهدین است که مانع بوده اند، و هنوز هم مانع می شوند؟ چرا اعضای محترم شورا می خواهند از آنچه که «متعلق به مجاهدین» است تغذیه کنند؟ تا به کی می خواهند از مجاهدین ارتزاق بکنند؟ چرا مجاهدین باید  هزینه و خرج عضویت اعضا در شورا را بپردازند؟ چرا باید مجاهدین کمک مالی جمع آوری بکنند، و اعضای محترم شورا از آن بهره بجویند و از ابزاری که به آنها تعلق ندارد استفاده کنند؟
48-   اما و از سوی دیگر، اگر منظور از داشتن یک سایت و یک صدا و سیما، کانالیزه کردن انرژی و پرهیز از اتلاف انرژی در تأسیس چندین رسانه است، پس چرا آقای سامع این همگامی و همکاری مشترک و حُسن نیت اعضای محترم شورا را نادیده می گیرند و تمام زحمات و همگامی های اعضای محترم شورا را به جیب مجاهدین می ریزند و ادعا می کنند که این دو رسانه «متعلق به مجاهدین» است؟
49-   آیا باور آقای مهدی سامع اینست که چون مجاهدین بیشتر از هر نهاد دیگری «شهید» داده اند، بنابراین انقلاب نوین هم «متعلق به مجاهدین» است؟ آیا منظور آقای سامع اینست که هرکس بیشتر کشت، بیشتر برداشت می کند؟ اگر چنین است، آیا منظور آقای سامع اینست که در جنگ 8 ساله ایران-عراق، چون سپاه پاسداران بیشتر از هر نیرویی جنگید، ایران «متعلق به سپاه پاسداران» است؟ این چه «منطق تقسیم اراضی» است؟ این چه «شورا»یی است که آقای سامع از آن سخن می گوید؟
50-   آیا رویدادهای اخیر در مصر و خلع ید از مُرسی و اخوان المسلمین، بیانگر شروع شناخت عام از «اسلام سیاسی» است؟ آیا مردم خاورمیانه بالاخره به این نتیجه رسیده اند که اسلام، اسلام است و اگر اسلام زهر است، پادزهر آن «اسلام با لباسی دیگر» نیست؟ (به صفحاتی از زهر و پاد زهر - اسلام سیاسی بخش 1-4، از این قلم مراجعه شود – بهمن 1391)
51-   آیا کودتای نظامی پاسخ برای پیشگیری از اسلام سیاسی است؟ آیا کودتای «نوژه» برای خلع ید از خمینی مرتجع، صحیح بود؟ بر فرض، اگر شورا و «اسلام دموکراتیک مجاهدین»، پس از سرنگونی، بر مسند قدرت نشستند، و بر فرض ارتش علیه آنها کودتا کرد، آیا می توان تبریک گفت، چون مجاهدین مسلمانند؟ آیا افسران «نوژه» مانند افسران مصری، "افسران ملی و میهن پرست" ، و شایان تبریک بودند؟  
52-   اگر شورایی ها به اینچنین نتیجه ای رسیده اند که خاورمیانه در حال پشت کردن به «اسلام سیاسی» است، آیا زمان تبلیغ هرچه بیشتر برای سکولاریسم نرسیده است؟ آیا سیمای آزادی «متعلق» به مجاهدین مسلمان، می تواند منعکس کننده سکولاریسم باشد؟ آیا حضور فعال رسانه ای که بتواند علیه شریعت (آخوندی و غیر آخوندی) کار سیاسی-فرهنگی انجام دهد، و صدای سکولاریسم و خواست شورا، و مردم را منعکس کند، ضروری نیست؟
53-   آیا با فرهنگ و اخلاق سیاسی حاضر می توان این رژیم را سرنگون کرد؟
 
بعنوان یک اندیشه ورز مستقل، عمیقا از آنچه رخ داده است دل آزرده ام. چرا که این قطار بی دنده و ترمز می خواهد تمام رنج و خون و زحمت 34 ساله را در هم بکوبد. می خواهد افتخارات 34 ساله مبارزین، مجاهدین، زندانیان سیاسی، و کنشگران سیاسی را، تمام اشعار و سرودها را، تمام یادها و خاطره ها را، همه و همه را یکجا، بیهوده جلوه دهد. من سوار این قطار بی دنده و ترمز نمی شوم.
 
ادامه دارد....
علی ناظر
30 تیر 1392
سایت بحران
ما، همان جمع پراکنده . . .
موج، می‌آمد، چون کوه و به ساحل می‌خورد.

از دلِ تیرۀ امواج بلند آوا،
       که غریقی را در خویش فرو می‌برد،
و غریوش را فرو می‌کُشت،
نعره‌ای خسته و خونین، بشریت را،
به کمک می‌طلبید:
                         ـ « آی آدم‌ها . . .
                             آی آدم‌ها . . .»
ما شنیدیم و به یاری نشتابیدیم!
به خیالی که قضا،
به گمانی که قدر، بر سر آن خسته، گذاری بکُند!
«دستی از غیب برون آید و کاری بکُند»
هیچ‌یک حتی از جای نجنبیدیم!
آستین‌ها را بالا نزدیم
دست آن غرقه درامواج بلا را نگرفتیم،
تا از آن مهلکه ـ شاید ـ برهانیمش،
به کناری برسانیمش! . . .

موج، می‌آمد، چون کوه و به ساحل می‌ریخت.
با غریوی،
            که به خاموشی می‌پیوست.
با غریقی که در آن ورطه، به کف‌ها، به هوا،
                                 چنگ می‌زد، می‌آویخت . . .

ما نمی‌دانستیم
این که در چنبر گرداب گرفتار شده‌ست،
این نگون‌بخت که این‌گونه نگونسار شده‌ست،
این منم،
          این تو،
               آن همسایه،
                           آن انسان،
                                       این مائیم.
ما،
همان جمع پراکنده،
همان تنها،
آن تنهاهاییم!

همه خاموش نشستیم و تماشا کردیم.
آن‌صدا، اما هرگز خاموش نشد.
ـ « . . . آی آدم‌ها . . .
        «آی آدم‌ها . . .»
آن صدا، هرگز خاموش نخواهد شد،
آن صدا، در همه‌جا دائم، در پرواز است!
تا به دنیا دلی از هول ستم می‌لرزد،
                     خاطری آشفته‌ست!
                     دیده‌ای گریان است،
هر کجا دست نیاز بشری هست دراز؛
آن صدا درهمه آفاق طنین انداز است!

آه، اگر با دل و جان گوش کنیم،
آه، اگر وسوسه نان را یک لحظه فراموش کنیم،
«آی آدم‌ها» را
                در همه‌جا می‌شنویم.

در پی آن‌همه خون،
که بر این خاک چکید،
ننگ‌مان باد این جان!
شرم‌مان باد این نان!
ما نشستیم و تماشا کردیم!

در شب تار جهان!
در گذرگاهی، تا این حد ظلمانی و توفانی!
در دل این‌همه آشوب و پریشانی!
این‌که از پای فرو می‌افتد،
این‌که بر دار نگونسار شده‌ست،
این که با مرگ در افتاده‌ست،
این هزاران و هزاران که فرو افتادند؛
این منم،
          این تو،
                آن همسایه،
                             آن انسان،
                                         این ماییم!
ما،
همان جمع پراکنده، همان تنها،  
آن تنهاهاییم!

این‌همه موج بلا در همه جا می‌بینیم،
«آی آدم‌ها» را می‌شنویم،
نیک می‌دانیم،
دستی از غیب نخواهد آمد
هیچ‌یک حتی یک‌بار نمی‌گوییم
با ستمکاری نادانی، این‌گونه مدارا نکنیم
آستین‌ها را بالا بزنیم
دست در دست هم از پهنۀ آفاق برانیمش!

مهربانی را،
            دانایی را،  
بر بلندای جهان،
بنشانیمش. . .!

ـ « آی آدم‌ها . . .!
موج می‌آید . . .»


فریدون مشیری
از مجموعۀ «مروارید مهر»







[Posted comments0]

No press releases currently available



Iran's Crises  1998 - 2007   ©